«هپلی» دوست نادیدهی وبلاگنویسم، در مورد «اسطورهای، که در کودکی، مرد» برایم نوشته است:
«یه خورده با حرفات مخالفم
وقتی ترکیه پیشنهاد ۵ میلیون یوروئی داد برای ۳ سال و جهان پهلوان قبول نکرد چند نفر گفتن " دمش گرم " ؟
تازه جریان مال همون ۴ سال پیش بود ، وگرنه مثل میناوند و مهدوی کیا و ... میتونست برای خودش درآمد کافی داشته باشه !
مگه رضازاده چی از علی دائی کم داره ؟ که ورزشگاه بنام علی دائی بشه ولی برای رضازاده هیچی !!!
حتی اگر هادی ساعی هم همچین کاری بکنه خرده نباید بگیریم بهشون !
چون این ورزشکارها باید زندگی کنن ، باید پول در بیارن
درسته که افتخارشون باید برای ملت ایران باشه که هست
ولی زندگی و آینده و شغلشون که به مردم ایران ربطی نداره
جمشید مشایخی که کولر اوجنرال تبلیغ میکنه چرا کسی حرفی بهش نمیزنه !
علی دائی که بزور و پارتی بازی تیم ملی رو مجبور میکنه از کارگاه لباس ورزشی خودش خرید کنه چرا کسی صداش در نمیاد !
محمدرضا گلزار برای ایکات
میناوند برای لوازم خانگی دلونگی
بنظر من رضازاده حق داره اینکارو بکنه ، چون خودش هم گفت اگر فدراسیون به تعهداتش در زمینه مالی به من عمل می کرد ، من همچین کاری نمی کردم»
جواب میدهم:
این بندهی حقیر، قصد نداشتم به رضازاده بگویم که «حق» داشته چنین کاری بکند یا نه. اصلن صحبت درستی یا نادرستی عمل او نیست. فقط نظر من این است که اگر کسی در تاریخ ماندگار میشود و مثلن میشود «تختی» ، به خاطر این است که در لحظه لحظهی زندگیاش پهلوانانه زندگی میکند.
ماجرای زلزله بوئینزهرا و جمعآوری کمک تختی برای مردم را که شنیدهایم. به خاطر داشته باشیم تختی زمانی برای مردم زلزلهزده پول جمع کرد که اینهمه خبرگزاری و سایت و حتی یک فیلم تلویزیونی هم از این جریان نیست.
حالا در عصر ارتباطات که همهی ریزهکاریهای مشاهیر، بطور آنلاین زیر ذرهبین است، قهرمان وزنهبرداری جهان، هرکول جهان، صاحب رکوردهای بینظیر تاریخی، بهترین ورزشکار چهار سال پیدرپی ایران، چه میکند؟
اشتباه نکنید! کاشکی تبلیغ چای میکرد. یا کولر گازی. یا آبمعدنی. یا لباس زیر. اشکال کار در اینجاست که قهرمان کوپولوی نازنین ما، تبلیغ «رابینسون دبی» را میکند. این کلاش بینصب که نصف برنامههایش را در تهران میسازد (!) جمهوری اسلامی او را بدون مجوز میداند (!) در صفحهی ۲ روزنامهی همشهری، عید گذشته آگهی نصف صفحهی تبریک میدهد(!) و . . .
ایکاش رضازاده هم تبلیغ ایکات میکرد یا چای گلستان. ای کاش میتوانست به المپیک هم برود و باز هم مدال طلا بگیرد.
ای کاش وقتی او وزنه را بالای سر میبرد و با آن صورت صمیمیاش میخندید، همهی عقدههای جهانسومیمان، کشوده میشد و اشک در چشممان حلقه میزد.
ای کاش نسل ما هم یک اسطوره داشت.


