آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
سریال آشنایی با مادر
4 فصل کامل با زیر نویس فارسی !!
نسخه خانگی و کامپیوتری DivX
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388

 وقتی بابای 2 تا دختر باشی، اونوقت روز  ملی دختران برات مهم می‌شه! یکی از مهمترین روزهای سال. 

 

 

 

حوا خانوم پرنسس بابا 

 

 

 

مروا عسل بابا، نفس بابا . . . 

 

 

روز ملی دختران را که البته نمی‌دانم دلیل نامگذاری آن چیست، به همه‌ی دختران امروز و مادران فردا مبارک می‌گویم.  

از طرف همه‌ی پسرهای دیروز و باباهای امروز. 

 

 

چهارشنبه 3 تیر ماه سال 1388

 

آنقدر خواندنی‌های این روزها زیاد است و آنقدر حوصله‌ام کم است که چیز به دردبخوری برای نوشتم ندارم. 

  

 این مصاحبه‌ای با دکتر سروش درباره‌ی انجمن حجتیه و مصباح و دیگران 

http://forums.iransportspress.com/showthread.php?t=18389

 

 

این هم مصاحبه‌ای با صادق طباطبایی در مورد همه‌پرسی آری ـ نه جمهوری اسلامی

http://www.irdc.ir/fa/content/6663/default.aspx 

 

مصاحبه‌ها قدیمی است اما محتوایشان در این روزها خواندنی‌تر است.

پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388

 

نامه‌ای مشفقانه، برای رئیس‌جمهور محمود احمدی‌نژاد.

 

نه محمودجان! همه‌اش هم تقصیر تو نیست! 

 

تقصیر تو نیست که صدهاهزار میلیارد تومان درآمد موقوفه‌های این کشور، زیر نظر دولت نیست و مالیات هم نمی‌دهد و روز به روز هم در حال افزایش است. 

 

تقصیر تو نیست که رفسنجانی سال 84 به صحنه آمد و موازنه قوا را در انتخابات به هم زد و وقتی تو در رقابت مرحله‌ی دوم او را شکست دادی، واقعن معجزه‌ای باورنکردنی بود. و تو باور کردی که این معجزه است! این تقصیر تو نیست. 

 

تقصیر تو نیست که تو تنها رئیس‌جمهوری در دنیا هستی که ارتش و پلیس را در اختیار نداری. 

 

تقصیر تو نیست که تو جزء معدود رئیس‌جمهورهایی هستی که اختیار انحلال پارلمان را نداری. 

 

تقصیر تو نیست که شورای نگهبان 86 نفر از نمایندگان مجلس هفتم را (که به ادعای جنتی، امام زمان هم آنها را تأیید کرده بود!!!)، را برای مجلس هشتم رد صلاحیت کرد، و مردم دق‌دلی آن روزها را امروز در خیابان‌ها سر تو خالی می‌کنند.

 

تقصیر تو نیست که مشتی گنده‌باقالی ریشو، معترضان به نتیجه انتخابات را در خیابان کتک می‌زنند و تو گارد ویژه و پلیس تحت امر نداری که مانع آنها شوی. 

 

تقصیر تو نیست که در این مملکت برای برگزاری مراسم عروسی قانونن باید از کلانتری محل اجازه بگیریم. و علاوه بر این قانون رسمی، باید شیرینی بچه‌های کلانتری را هم به‌طور غیر رسمی بدهیم.  

 

تقصیر تو نیست که مسعود شجاعی از فاصله 2 متری دروازه‌بان کره‌جنوبی، توپ را به آسمان شوت می‌کند و ما به جام‌جهانی نمی‌رویم. 

 

تقصیر تو نیست که عده‌ای فرصت‌طلب به خانه‌ی تیمی بسیج حمله می‌کنند و بسیجی‌ها (در تیراندازی متقابل!!!) 7 نفر از مردم را می‌کشند. 

 

تقصیر تو نیست که 12 سال پیش در این مملکت کامپیوتر و اینترنت نبود و گواهینامه رانندگی یک‌روزه صادر می‌شد و امروزه یک‌ماه طول می‌کشد. 

 

تقصیر تو نیست که 6 سال پیش در تولید گندم خودکفا شده بودیم و الآن بازهم واردکننده‌ی گندم هستیم. 

 

تقصیر تو نیست که مراجع تقلید اجازه ندادند زن‌ها به ورزش‌گاه بیایند. 

 

تقصیر تو نیست که 24 میلیون نفر از مردم، دوست دارند نماز ظهرشان را ساعت 12 بخوانند و تو نمی‌توانی ساعت را عقب و جلو بکشی. 

 

تقصیر تو نیست که قیمت مسکن در تهران با شهرهای بزرگ اروپا برابری می‌کند. 

 

تقصیر تو نیست که تیراژ تولید خودرو با ظرفیت‌شهرهای ما نمی‌خواند و با وجود اینکه وعده داده‌بودی تولید خودرو را کاهش می‌دهی و کیفیت آن را بالا می‌بری اما نگذاشتند. 

 

تقصیر تو نیست که تعداد پذیرش دانشجو با ظرفیت صنعت ما نمی‌خواند و بازهم مادرها دلشان می‌خواهد بچه‌شان مهندس شود. 

  

تقصیر تو نیست که وزیر کشورت را با وجود مخالفت‌های بسیاری از نمایندگان، رأی اعتماد گرفت اما یک‌شبه استعفا کرد و تو به جایش، کسی را گذاشتی که مدرک قلابی را به تو نشان داده بود.  

 

 

تقصیر تو نیست که یک آدم متشخص و پاک‌دامن را که قبلن میلیاردر شده بود به‌عنوان سومین وزیر کشور معرفی کردی اما مجلس بازهم ناسازگاری کرد و با اختلاف نیم‌نفر (!!!) به او رأی اعتماد داد.

 

تقصیر تو نیست که روزنامه‌ی دولتی که با بودجه عمومی چاپ می‌شود، روز آخر تبلیغات انتخاباتی با تیتر یک چاپ کرد: «موسوی دروغ می‌گوید»

 

تقصیر تو نیست که وزیر فرهنگ تو اظهار می‌دارد که: «تا من هستم فیلم سنتوری اکران نمی‌شود»

  

تقصیر تو نیست که مردم اهمیت مبارزه‌ی برون‌مرزی ما در لبنان را در مقابل اسرائیل نمی‌فهمند، آخر آنها خس و خاشاکند. 

نه محمود جان! اینها هیچکدام تقصیر تو نیست، 

اما بدان که اعتراض خس و خاشاک به چیست.

  

سه شنبه 26 خرداد ماه سال 1388

همانطور که در یادداشت قبل هم نوشتم از بین سه راه زیر باید یکی را انتخاب کنیم:
مبارزه
سازش 

هجرت

حالا روی سخنم با بچه‌هایی است که راه مبارزه را انتخاب کرده‌اند:
پیشنهاد می‌کنم تا فشارهای عمومی (تظاهرات و الله‌اکبر و ...) را ادامه‌دهید تا یکی از این دو اتفاق بیفتد:
۱. یا شورای نگهبان رأی دو تا استان را باطل کند و رأی احمدی‌نژاد برسه زیر نصف و انتخابات دومرحله‌ای شود،

۲. یا مراجع تقلید نامه بنویسند برای رهبر که بنابر اختیارات قانونی‌اش دستور برگزاری انتخابات صادر کند. 

 


راه مبارزه‌ی غیر از این هم، آن است که همه‌ی بانک‌ها و همه‌ی اتوبوس‌ها را آتش بزنیم!!! اگر جواب نداد آدم‌های دیگر را هم آتش بزنیم!!! اگر جواب نداد خودمان را هم آتش بزنیم!!!
 


 

جهان سوم جایی است که در آن، برای آبادانی کشورت باید خانه‌ات خراب شود و برای آبادانی خانه‌ات باید . . . 

 

التماسدعا.

یکشنبه 24 خرداد ماه سال 1388

 

بیایید کمی واقع‌بین باشیم. آیا احتمال انتخاب احمدی‌نژاد واقعن صفر است؟ 

طبق آماری که همین روزها تلویزیون اعلام کرد: 

 

واجدان شرایط تهران 5 میلیون 

واجدان شرایط شهرهای بزرگ 9 میلیون 

واجدان شرایط شهرهای کوچک 15 میلیون 

واجدان شرایط روستاها 15 میلیون 

 

فرض بگیریم که احمدی‌نژاد در اصفهان و تهران هیچ رأیی نداشته باشد. آیا واقعن ممکن نیست که 15 میلیون واجد شرایط در روستاها و 15 میلیون در شهر‌های کوچک، که روی‌هم 30 میلیون رأی دارند، 24 میلیون نفرشان به احمدی‌نژاد رأی داده باشند؟ 

  

دوستان! به خدا من هم دلم خون است، اما نقلی از حضرت علی شنیده بودم که به درد این وقت‌ها می‌خورد و مضمون آن چنین است: در رویارویی با ناملایمات، یا مبارزه کنید   یا  هجرت کنید   یا سازش کنید. 

 

دوستان! 

این بنده‌ی حقیر واقعن توانایی مبارزه‌ی حضوری و خیابانی را ندارم. متأسفانه از بچگی، عرضه‌ی سازش را هم نداشته‌ام. بنابراین تحولاتی آینده‌ی نزدیک را به‌شدت تعقیب می‌کنم تا در صورت لزوم هدف هجرت را دنبال کنم.  

 

شما هم حرص نخور عزیز دل برادر. اگر قرار است نزاع خیابانی بر سر دموکراسی هر 20 یا 25 سال در کشور تکرار شود، من دار و ندارم را می‌فروشم، بچه‌هایم را می‌برم سوئیس!  

 

 

یادداشت این دوست عزیز را هم بخوانید:  

چه باید کرد؟

اوّل عصبانی نباشیم تا بتوانیم فکر کنیم.

دوّم، نباید به سمت فضای امنیّتی رفت. مجاهدین خلق اوائل انقلاب این راه را رفته اند. وقتی ردّ صلاحیّت شدند اوّل تظاهرات کردند بعد خشونت کردند بعد که راههاشان بسته شد گفتند هر پنج نفری خودشان هماهنگ شوند و فضا را نا امن کنند تا جمهوریّتی نماند که رییس جمهوری داشته باشد تا وقتی که کوتاه بیایند. آن طرفی ها تا پای همه جایش ایستاده اند - از خشونت راه به جایی برده نمی شود، مردمش هم نیست. میر دعوت به آرامش کرده و انا لله خوانده که حافظ آرای ماست.

سوّم، همه گوشمان به میرحسین. دهن به دهن کنید هر حرف میر حسین را مثل هر اعلامیّه امام. میرحسین رسانه ندارد. حرفش را به گوش همه برسانید. ولایت میر. مواظب شایعه ها هم باشید. نقل قول از کسی بپذیرید که آشنا است. دروغ است که فردا کوچه میرهادی ساعت 12:30. حرفهای میر بوی خودش را دارد. الله اکبرهای شبانه فکر او بود. تجمع کوچه فلان فکر او نیست. میر دعوت به آرامش کرده و انا لله خوانده که حافظ آرای ماست.

چهارم، نا امید نشوید. این صدای اعتراض نباید خاموش شود. یک صدای رسمی مخالف در داخل حکومت ایران در حال به دنیا آمدن است. بگذاریم با ارامش و حمایت راحت زایمان کند. این صدا نباید خاموش شود. دسته بندی در بدنه قدرت تازه درست و حسابی در حال شکل گرفتن است. یادتان باشد اکثریّت مجلس خبرگان به هاشمی رفسنجانی رای داد. خیلی از نمایندگان اصولگرا به احمدی نژاد رای ندادند. قالیباف و رضایی هم پشت احمدی نژاد نبودند. این انتخابات بلند گویی شد که صدای مخالف در درون نظام سیاسی ایران بلند شود. هدف همه ما باید نهادینه شدن صدای مخالفی که برانداز هم نیست در متن نظام سیاسی ایران باشد. طولانی تر از نتیجه این انتخابات فکر کنید. هر ایرانی از امروز باید رسانه حزب شود. بین خودمان دهن به دهن باید قرار شعارهای شبانه بگذاریم. دهن به دهن بین خودمان بیانیّه چاپ کنیم و در و دیوار اداره بچسبانیم. دهن به دهن بین خودمان روزنامه اینترنتی درست کنیم پرینت کنیم و بین مردم پخش کنیم. شبها سر راه اداره خبرهای پرینت شده را زیر در پارکینگها پخش کنیم. سبز بپوشیم. ایمیل لیست بسازیم. کانالهایی بشویم برای رساندن پیام میر به مردم.

پنجم، آرامش نشانه عدم اعتراض نیست. باید تلاش کنیم اعتراضمان به نحوی باشد که بهانه قلع و قمع ندهد. به سمتی برویم که یک صدای مخالف قوی مثل همه کشورهای دنیا از داخل حکومت شنیده شود. هر چه این صدا به مرکز قدرت نزدیک تر باشد قدرتش برای پاسداری از حقوق پشتیبانانش بیشتر میشود. سعی نکنیم با قدرت قهر کنیم. و این معنی اش سکوت نیست.

پنجم، فکر نکنید فقط ایران پر از ظلم است. یادتان باشد جورج بوش هم در مقابل ال گور با تقلب انتخاباتی برنده شد. یادتان باشد جورج بوش هم با دروغ گفتن و سو استفاده از منابع حکومتی در انتخابات میان دوره ای برنده شد. به اینها فکر کنید شاید کمتر احساس بدبختی کنید.

ششم، آنها که خارجید هماهنگ شوید. از دولتهایمان توقعات مشخص داشته باشیم. مثلا اعتراض رسمی به سفرای ایران به عدم شفافیّت و محدود کردن اعتراض یک نماینده مطرح مردم. مثلا ممنوعیّت سفرهای خارجی رییس جمهور تا زمانی که وضعیّت انتخابات روشن نشده است.

هفتم، دروغ را باور نکنید. حتی اگر به چه بزرگی باشد

چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1388

 

درست است که من چهار سال قبل هر دو دوره به احمدی‌نژاد رأی دادم، و درست است که این دوره هرگز به او رأی نمی‌دهم، ولی انتخاب شدن او را گامی مهم و بلند در راه شناخت دموکراسی در متن جامعه ایرانی می‌دانم. 

حالا مردم می‌دانند که: 

1. رأی آن‌ها رئیس‌جمهور را انتخاب می‌کند. 

2. اینکه رئیس‌جمهور چه کسی باشد مهم است بابا، مهم است!

برای اثبات این مدعا، و توصیف حال و هوای این شب‌های تهران این یادداشت صمیمانه را بخوانید: 

 

http://blog.35dg.com/?id=2157  

 

در ضمن من به موسوی رأی می‌دهم.

 

یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1388

  شما را به جان مادرتان، شما را به ناموستان، شما را به شرافتتان، شما را به مرگ فرزندتان، قسم می‌دهم این صفحه را بخوانید:  

http://www.cbi.ir/showitem/6237.aspx 

 

این صفحه سایت رسمی بانک مرکزی ج.ا.ا است. والله رئیس دولت که دیشب تورم را 15 درصد اعلام کرده دروغ می‌گوید: 

 

به گزارش روابط عمومی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران ، خلاصه نتایج به دست آمده از شاخص بهای کالاها و خدمات مصرفی در مناطق شهری ایران براساس سال پایه 100= 1383 (359 قلم کالا و خدمت) در اردیبهشت ماه 1388 به شرح ذیل است :
  شاخص بهای کالاها و خدمات مصرفی در مناطق شهری ایران در اردیبهشت ماه 1388 نسبت به ماه قبل 2/1 درصد افزایش یافت.
  در مقایسه با ماه مشابه سال قبل ، رشد شاخص مذکور در اردیبهشت ماه به 0/15 درصد رسید که نشان دهنده ادامه روند کاهشی می باشد. یادآور می گردد که در مهرماه 1387 نرخ رشد شاخص مذکور 5/29 درصد بوده که تا اردیبهشت ماه 1388 ، معادل 5/14 واحد درصد از رشد شاخص قیمت کاسته شده است.
  نرخ تورم در دوازده ماه منتهی به اردیبهشت ماه سال 1388 نسبت به دوازده ماه منتهی به اردیبهشت  ماه سال 1387 معادل 6/23 درصد می باشد .      لازم به توضیح است که نرخ تورم در دوازده ماه منتهی به فروردین ماه 1388 نسبت به دوازده ماه منتهی به فروردین ماه 1387 معادل 5/24 درصد بود که نشان دهنده ادامه آهنگ کاهش رشد نرخ تورم در اردیبهشت ماه می باشد.

سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388

یاد فیلم تبلیغاتی ری‌شهری سال 76 بیشتر به خیر.

یاد فیلم‌های تبلیغاتی خاتمی به خیر.

نمی‌دانم از این فیلم‌ها چیزی یادتان هست یا نه. ولی الآن بعد از گذشت اینمه سال که به مدد دوربین‌های دیجیتال، نیمی از مردم فیلمساز و مستندساز شده‌اند، ساخت این 4 فیلم چه معنی‌ای دارد؟ 

فیلم چهار سال پیش احمدی‌نژاد خوب بود، واقعن ساده و تاثیرگذار بود، اما دوباره‌سازی آن بعد از یک دوره رئیس‌جمهوری چه فایده‌ای دارد؟

فیلم موسوی بد نبود، اما چه چیز دیگری می‌توان درباره‌ی این فیلم گفت؟ 

فیلم محسن رضایی از دوتای قبلی بهتر بود. دقیقن سه زمان‌بندی 10 دقیقه‌ای داشت که به کودکی او، دوران جنگ، دوران پس از جنگ. در هر سه بخش هم،  قسمت‌های تاثیرگذار و رأی‌جمع‌کن وجود داشت.

 

اما فیلم کروبی ! ! !

گفته‌ها و نوشته‌ها درباره‌ی فیلم‌های تبلیغاتی کاندیداها زیاد است، اما ترجیح می‌دهم این دو تا را بخوانید:

  

فیلمتان را دیدم و دیگر به شما رای نمی‌دهم آقای کروبی عزیز!
 

کروبی: کودک یا دیوانه؟  

 

 

دوشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1388

 اینجا نوشته: سرمایه‌گذاری مشترک مردم و دولت در مسکن مهر 40 میلیارد تومان است. 

بعد هم گفته برای یک میلیون و دویست هزار خانه به دستور رئیس جمهور زمین مهیا شده، که برای ۶۰۰ هزارتا از آنها زمین آماده شده، و ۳۰۰ هزارتا از آنها در مرحله‌ی ساخت قرار دارد.  

 

خب! بیاییم این ۴۰ میلیارد تومان را تقسیم بر یک میلیون و دویست هزار کنیم: می‌شه ۳۳ هزار تومان! 

بیاییم این ۴۰ میلیارد تومان را تقسیم بر «۶۰۰ هزار زمین آماده» کنیم: می‌شه ۶۶ هزار تومان!  

بیاییم این ۴۰ میلیارد تومان را تقسیم بر «۳۰۰ هزار زمین آماده» کنیم: می‌شه ۱۳۳ هزار تومان!  

 

آیا می‌دانید ۴۰ میلیارد تومان چند تا صفر دارد؟ خیلی پوله ها !  خیلی !

 

  

شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1388

به گزارش ... 

 

 

از 23 سالگی دوست داشتم رئیس جمهور شوم

همچنین اسماعیل احمدی کارمند شهرداری شهریار که دارای مدرک دیپلم است برای پنجمین بار در انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کرد.وی که 43 سال سن دارد گفت: از 23 سالگی دوست داشتم رئیس جمهور شوم. این کارمند شهرداری خدمت به مردم را مهمترین انگیزه خود ذکر کرد و اظهار داشت: با توجه به حرکت های دولت نهم ، قصد دارم به جوانان بیشتر خدمت کنم.

این فرد ثبت نام کننده گفت: کسی در انتخابات رقیب من نیست و من یک رجال سیاسی هستم که در صورت پیروزی در انتخابات ، گشت ارشاد را جمع می کنم. کابینتی نصب می کنم که مردم در کشور صفا کنند 

 

قاسم شعله سعدی وکیل دادگستری و استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران صبح امروز چهارشنبه با حضور در ستاد انتخاباتی وزارت کشور برای انتخابات آینده ریاست جمهوری ثبت نام کرد و سپس در جمع خبرنگاران به سوالات آنان پاسخ داد.

وی در پاسخ به سوالی مبنی بر اینکه شما دارای پرونده قضایی هستید و به احتمال زیاد صلاحیت شما تایید نمی شود گفت: اتهام من در آن پرونده توهین به مقامات بود اما وقتی که حکم صادر شد رئیس قوه قضاییه آن حکم را خلاف «بین شرع» تشخیص داد و محکومیت من منتفی شد.

شعله سدی که زمانی نماینده مجلس هم بوده است با بیان اینکه وکیل پایه یک دادگستری ، حقوقدان و استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران است گفت: من نماینده مجلس بوده ام و خود را یک رجل سیاسی می دانم و حائز همه شرایط موجود در قانون اساسی هستم. وی افزود: منتظرم شورای نگهبان به قانون عمل کند و با توجه به این که دارای همه شرایط هستم، صلاحیتم تایید می‌شود که در آن صورت به عنوان کاندیدای مستقل وارد رقابت انتخاباتی می‌شوم. شعله سعدی با انتقاد از نظارت استصوابی آن را مهمترین مانع در توسعه سیاسی قلمداد کرد. وی با اشاره به کاندیداهای دیگر مطرح از جمله رضایی ، احمدی نژاد ، میرحسین موسوی و کروبی ، گفت: هیچکدام از این کاندیداها توان رقابت با من را ندارند. وی در پاسخ به این سوال که شما قبلا چندین بار برای انتخابات رد صلاحیت شده اید و در خصوص علت رد صلاحیت خود توضیح دهید ، گفت: شورای نگهبان اعلام کرد که چون من مفت مفت چهره بین‌المللی شده‌ام بنابراین رد صلاحیت شدم. وی بابیان اینکه شعارش در انتخابات «تغییرات» است، گفت: در سال 2002 کنفرانسی در فرانسه داشتم و باراک اوباما در آن موقع حتی یک سناتور هم نبود.اینجانب به عنوان سخنگوی جنبش تغییرات سخنرانی کردم و آقای اوباما شعار تغییرات را از آن سخنرانی من یاد گرفت. شعله سعدی هولوکاست را یک واقعیت تاریخی دانست و با بیان اینکه من یک چهره سرشناس هستم، گفت: وزارت کشور دیگر نمی تواند بگوید هیچ چهره سرشناسی در انتخابات تاکنون ثبت نام نکرده است.  

احتمال اینکه به نفع احمدی نژاد کنار بروم زیاد است

همچنین حسن الله وردی دبیرکل حزب رفاه نیز صبح امروز با حضور در ستاد انتخابات وزارت کشور ثبت نام کرد. وی جامعه مدنی ، برابری و برادری را از دلایل خود برای حضور در انتخابات ذکر کرد و گفت: عملکرد دولت ها قبل از دولت نهم قابل انتقاد است. الله وردی مشکل فعلی جامعه را مشکل اقتصادی ذکر کرد و گفت: احتمال اینکه به نفع احمدی نژاد کنار بروم زیاد است.  

من رجل سیاسی هستم

همچنین حسن مختاری که دو دوره نماینده مجلس شورای اسلامی بود صبح امروز با حضور در ستاد انتخاباتی وزارت کشور ثبت نام کرد و سپس در جمع خبرنگاران گفت: من رجل سیاسی هستم چرا که قبلا دو دوره نماینده مجلس بوده ام و همچنین مدیرعامل شرکت بوده ام بنابراین صلاحیتم باید تایید شود.  

 

زیر گلویم ترکش وجود دارد

مرتضی بهجت 56 ساله که از کرمانشاه برای ثبت نام در انتخابات به تهران آمده پس از ثبت نام در جمع خبرنگاران گفت: دانشجوی سال آخر رشته الکترونیک دانشگاه علم و صنعت هستم و 50 سال دانشجو بودم اما هنگامی که به سال آخر رسیدم مرا اخراج کردند. وی که مرتب در حرف هایش می گفت ترکش در زیر گلوی من وجود دارد ، گفت: من رهبر واقعی انقلاب بودم چرا که اولین نفری بودم که شعار «مرگ بر شاه» را سر دادم. این کاندیدای انتخابات ، شناساندن خداپرستی به مردم و حل تمام مشکلات جهان را هدف خود از ثبت نام در انتخابات ذکر کرد. وی در پاسخ به این سوال که کابینه شما را چه کسانی تشکیل خواهند داد گفت: من کابینه نمی شناسم اما یک کابینتی نصب می کنم که مردم در کشور صفا کنند. بهجت در پاسخ به این سوال که فکر می کنید رای می آورید و چه کسانی شما را می شناسند گفت: خدا مرا می شناسد و من به یاری خدا اینجا آمده‌ام. وی در پاسخ به این سوال که اگر صلاحیت شما تایید نشد به چه کسی رای می دهید، گفت: به هاشمی رفسنجانی رای خواهم داد. 

با رئیس دانشگاه مشورت کردم گفت برو!

کارمند دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی که دیپلمه می‌باشد و 49 سال سن دارد با حضور در ستاد انتخابات وزارت کشور ثبت‌نام کرد. وی که گفت هدف من خدمتگزاری به مردم است تاکید ‌کرد دارای نیتی پاک است، خواستار اجرای نظام هماهنگ پرداخت حقوق در کشور شد. وی که نمی‌توانست به راحتی صحبت کند در پاسخ به این سوال که آیا برای ثبت‌نام با شخصی مشورت کردید گفت: با رئیس دانشگاه ... در این زمینه صحبت کردم که ایشان به من گفت برو ثبت‌نام کن تا انشاءالله موفق شوی.  

در کابینه‌ام از میر حسین و قالیباف استفاده می‌کنم

حسین کنعانی مقدم دبیر سیاسی ائتلاف حزب‌الله ایران در سومین روز از ثبت‌نام کاندیداهای ریاست‌جمهوری در ستاد انتخابات وزارت کشور حاضر شد و نام خود را در میان داوطلبین ریاست‌جمهوری درج کرد. کنعانی‌مقدم در جمع خبرنگاران اظهار داشت: هدف من برآورده‌کردن مطالبات نسل سوم و حل کردن مشکلات جامعه است. وی در خصوص اینکه متعلق به کدام جناح سیاسی‌ است، گفت: به جای اینکه بخواهم رئیس‌جمهور یک جناح خاص باشم، رئیس‌جمهور یک کشور خواهم بود تا کشور را نمونه و اسوه در جهان قرار دهم. کنعانی‌مقدم با بیان اینکه در جلسه راهبردی و شورای فقها صلاح‌دیده شده که خرازی کاندیدا نشود، اظهار داشت: قرار شد افرادی که توانایی دارند ثبت‌نام کنند که من هم با توجه به توانایی‌هایم در انتخابات ریاست‌جمهوری ثبت‌نام کرده‌ام. کنعانی‌مقدم در خصوص سئوالی درباره گروه‌های تندرو مانند سازمان مجاهدین اظهار داشت: سازمان‌ها و گروه‌هایی که در جمهوری اسلامی ایران فعالیت کرده و دارای مجوز هستند، می‌توانند حرف خود را بزنند و گروه‌هایی که از خط قرمز نظام عبور کنند از طرف مردم ترد می‌شوند مانند نهضت آزادی. وی با بیان اینکه در کابینه‌ام از میرحسین و قالیباف و پنج خانم استفاده می‌کنم، لیستی را که در آن وزرا و معاونینش را مشخص کرده بود به خبرنگاران تحویل داد که در آن قالیباف به عنوان معاون اول، طائب وزیر کشور و محمد هاشمی وزیر امور خارجه منصوب شده بود.   

شعارهای دولت فعلی کمتر تحقق یافت

علی رجایی عضو هیات علمی دانشگاه  و عضو شورای اسلامی شهر اراک که دارای مدرک تحصیلی دکترا است با حضور در ستاد انتخابات ثبت‌نام کرد و سپس در جمع خبرنگاران گفت که اصلاح و بهسازی کل امور اقتصادی صنعتی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی همراه با سازندگی و عملکرد برتر صلح و امنیت رشدو  توسعه همه‌جانبه کشور از جمله مهمترین برنامه‌های من در انتخابات است. وی تاکید کرد: مسایل کشور را باید با رویکرد معقولانه حل کرد و دولت فعلی شعارهایی که داده کمتر تحقق یافت.  

ثبت‌نام یک وبلاگ‌نویس در انتخابات

سیدمحمد نساجیان 51 ساله که شغلش وبلاگ‌نویسی است با حضور در ستاد انتخابات ثبت‌نام کرد وی تحصیلات‌اش دیپلم است و یک برگه در دست داشت که براساس آن برنامه‌های خود را برای اداره کشور از روی آن برگه برای خبرنگاران می‌خواند.  

از رقبای انتخاباتی اطلاعی ندارم

منصور مشکانی فراهانی 40 ساله کارمند پتروشیمی اراک دارای دیپلم با حضور در ستاد انتخابات ثبت‌نام کرد و سپس در جمع خبرنگاران صرفه‌جویی را مهمترین دغدغه‌اش برای حضور در انتخابات دانست و گفت: اینجانب تنها چند ساعت قبل تصمیم گرفتم تا در انتخابات آینده ریاست جمهوری ثبت‌نام کنم. وی با بیان اینکه من رجل سیاسی نیستم گفت: از رقبای انتخاباتی خود نیز اطلاعی ندارد.  

احمدی‌نژاد را اصلا به کابینه راه نمی‌دهم، کروبی را چون لر است می‌شناسم

ایرج شهریاری 55 ساله از لرستان و تزریقاتچی پس از ثبت‌نام در جمع خبرنگاران گفت: شعار انتخاباتی من مساوات برای همه است و معتقدم باید برای جوانان آزادی در حد معمول باشد.

وی که در دوره نهم انتخابات ریاست جمهوری ثبت‌نام کرده بود گفت: آقای احمدی‌نژاد را اصلا به کابینه خود راه نمی‌دهم. کروبی را چون لرستانی هست می‌شناسم اما دیگر کاندیداها را نمی‌شناسم.  

ثبت‌نام کارمند بانک در انتخابات

غلامعلی شفیعی 43 ساله کارمند بانک صادرات اصفهان پس از ثبت‌نام در جمع خبرنگاران تاکید کرد: مطمئن هستم که تایید صلاحیت نمی‌شوم اما آمده‌ام و ثبت‌نام کرده‌ام. وی در پاسخ به این سوال که شما اصولگرا یا اصلاح‌طلب هستید گفت: هر کسی ولایت مطلقه را قبول دارد من هم او را قبول دارم.  

در دولت من هیچ‌کس نمی‌میرد

حسین دشتی 48 ساله دارای شغل آزاد با حضور در ستاد انتخابات وزارت کشور ضمن ثبت‌نام در جمع خبرنگاران گفت: در حکومت من مرگ وجود ندارد و هیچکس نخواهد مرد و همه جوان می‌مانند چون حکومت من الهی است و من از طریق قرآن عمل خواهم کرد. وی که ماهیانه 200 هزار تومان درآمد دارد و با این مبلغ هزینه زندگی خود و همسرش و یک فرزندش را تامین می‌کند، گفت: با این 200 هزار تومان هیچ مشکل اقتصادی ندارم.  

چون بی‌کار بودم. . .

نصرالله نصراصفهانی که 29 ساله و طلبه است صبح امروز با حضور در ستاد انتخابات ثبت‌نام کرد و گفت: به خاطر مشکلات کشور و بیکاری در انتخابات ثبت‌نام کرده‌ام.   

ثبت نام یک مترجم انگلیسی در انتخابات

حسین باقرپور که مترجم انگلیسی بوده ضمن ثبت‌نام در انتخابات در جمع خبرنگاران گفت: خود را بالاتر از رجال سیاسی می‌دانم و به همین دلیل ثبت‌نام کرده‌ام. وی که 45 سال سن دارد هدف خود از ثبت‌نام را اصلاح سیاست خارجی کشور ذکر کرد.  

ثبت‌نام یک برنده جایزه مسابقات خوارزمی در انتخابات

مهیار رفیعی 20 ساله که نفر سوم مسابقات روباتیک جشنواره خوارزمی در سال 87 بود صبح امروز با حضور در ستاد انتخابات ثبت‌نام کرد و سپس در جمع خبرنگاران گفت: حضور افراد مختلف در ستاد انتخابات برای ثبت‌نام برای به سخره گرفتن انتخابات نیست بلکه این پیام را دارد که مردم همواره در صحنه‌های مختلف حضور می‌یابند و چون مشاهده کردم که در این عرصه همه باید حضور یابند بنابراین برای ثبت‌نام به این جا مراجعه کردم.  وی که دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه آزاد تهران - مشهد می‌باشد گفت: مردم به رغم‌اینکه می‌دانند تایید صلاحیت نمی‌شوند در انتخابات حضور می‌یابند تا وظیفه خود را انجام دهند. 

ثبت‌نام یک ملی - مذهبی در انتخابات ریاست جمهوری

ژیلا شریعت‌پناهی 57 ساله از هواداران ملی - مذهبی‌ها پیش از ظهر امروز با حضور در ستاد انتخابات کشور ضمن ثبت‌نام در جمع خبرنگاران گفت: در صورتی که تایید صلاحیت شوم و رای بیاورم عزت‌الله سحابی از عناصر ملی - مذهبی را معاون اول خود خواهم کرد و از شیرین عبادی نیز در کابینه‌ام استفاده می‌کنم. وی افزود: حداقل از یک زن در کابینه‌ام استفاده خواهم کرد و وزیر آموزش و پرورش در کابینه‌ام یک زن خواهد بود. وی علت اصلی ثبت نام خود را افزایش مشارکت مردم دانست و گفت: گشت ارشاد باعث بی‌حجابی در کشور شده است چرا که خانم‌ها به خاطر لجبازی با گشت ارشاد حجاب خود را رعایت نمی‌کنند.  

برنامه‌های کاندیدای ١٣ ساله برای هدایت کشور !جمهوریت:درحالی که ثبت‌نام افراد مختلف برای کاندیداتوری ریاست‌جمهوری دهم در روزهای گذشته ، با حاشیه‌های زیادی همراه بوده است، امروز حضور نوجوان ١٣ ساله در ستاد انتخابات کشور توجه بسیاری از نمایندگان رسانه‌ها را به خود برانگیخت. 

کورش موزونی، نوجوان ١٣ ساله‌ تهرانی که براساس قانون حتی حق رای دادن نیز ندارد، به ستاد انتخابات وزارت کشور آمده بود تا برای کاندیداتوری ریاست‌جمهوری اعلام آمادگی و ثبت‌نام کند. او برنامه‌های خود را در قالب دو بخش سیاست داخلی و خارجی روی برگه ای به‌صورت خلاصه آورده بود که متن کامل برنامه‌های او برای اداره کشور درپی می‌آید:
حضور محترم وزارت کشور و شورای نگهبان 

امیدوارم با خواندن برنامه‌ها و اهداف بنده با کاندید شدن من موافقت کنید
 الف ـ اهداف سیاست خارجی:
 ـ جلوگیری از کشتن کودکان مظلوم دنیا مانند کودکان مظلوم غزه
 ـ مذاکره با آقای اوباما برای این‌که جزیره هاوایی را بخرم و برای سکونت همیشگی اسرائیل به آن ها اجاره دهم تا دیگر کودکان غزه و لبنان کشته نشوند و اسرائیل برای همیشه به هاوایی منتثل شود و سروصدا بخابد (!) و آقای اوباما هم پول فروش هاوایی را برای مشکل اقتصادی کشورش خرج کند.
 ب ـ سیاست داخلی:
 ١- زنان فقط درصورتی می‌تواند (!) کارمند باشند که حداقل پنج سال سابقه بچه‌داری (مادر بودن) داشته باشند.
 ٢- بچه‌های مدارس ابتدایی تا کلاس چهارم حق نوشتن با خودکار را ندارند، زیرا خط آن‌ها را به شدت بد می‌کند.
 ٣- وزن کیف کودکان ابتدایی را پایین می‌آورم.
 ٤- کاری می‌کنم که خانواده‌ها بیشتر دورهم جمع شوند و برای این‌ کار حقوق باباها را افزایش می‌دهم تا مادرها مجبور به کار در ادارات نباشند.
 ٥- بازی های کامپیوتری خشونت بار را تعطیل می‌کنم و کتابخوانی را زیاد می‌کنم. 


داریوش کاردان نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد  

"سرو:داریوش کاردان" مجری صدا و سیما که داوطلب انتخابات ریاست جمهوری شده، گفت: "من درد مردم را دیده و البته خود را رجل سیاسی می دانم که آمده ام برای ریاست جمهوری ثبت نام کنم." به گزارش ایرنا هنگامی که داریوش کاردان مجری صدا و سیما در محل استقرار خبرنگاران و تصویر برداران حاضر شد، خبرنگاران برای پرسیدن سوال از وی به سویش دویدند، وی به خبرنگاران که سوال های متعددی از وی می پرسیدند گفت: "مرا سوژه کرده اید" که خبرنگاران پاسخ دادند "همیشه شما دیگران را سوژه می کنید، یک بار هم ما شما را سوژه کنیم، چه ایرادی دارد؟"
خبرنگاران از وی سوال های متعددی چون انگیزه وی از ثبت نام برای ریاست جمهوری و برنامه هایش پرسیدند که وی در پاسخ به خبرنگاران لبخند زد و گفت: "هدف من از آمدن به اینجا سر کار گذاشتن شما خبرنگاران زحمتکش بود" که این حرف وی همه را به خنده انداخت.
کاردان با لبخند به خبرنگاران گفت: "هر کس که از این قسمت رد شود، شما او را به این ترتیب به دیوار می چسبانید و وی را سوال باران می کنید؟"
کاردان در ادامه به خبرنگاران گفت: "شما اکنون سوژه شده اید و در مقابل دوربین مخفی قرار دارید و تصاویر شما حتما پخش خواهد شد."
فضا در محل استقرار خبرنگاران به گونه ای است که هر فردی از این قسمت رد می شود، خبرنگاران و تصویر برداران به سوی وی هجوم می آورند که این امر، سبب ایجاد فضای طنزآلود و در عین حال بانشاطی در این محل شده است.
ایرنا: بیش از 200 خبرنگار و تصویربردار داخلی و خارجی روز سه شنبه با حضور در ستاد انتخابات کشور، اخبار ثبت نام دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران را پوشش می دهند.

هنوز هیچ چهره شاخصی برای ثبت نام به وزارت کشور مراجعه نکرده است اما خبرنگاران همواره با شور و هیجان و البته خستگی ناپذیر در حال پوشش اخبار مربوط به ثبت نام داوطلبان انتخابات هستند.

**هر گاه داوطلبی پس از پایان ثبت نام به سوی خبرنگاران می آید، در دایره ای از خبرنگاران احاطه شده و با پرسش های متعددی مواجه می شود.

در این میان برخی چهره های جالب، سوژه خوبی برای خبرنگاران به شمار می روند، که از آن جمله داوطلبی با پاشنه کفش های تا زده، داوطلبی دیگر با کلاه شاپو، و داوطلبی با کراوات و مواردی اینچنین باعث می شود که خبرنگاران به سمت وی برای گرفتن مصاحبه می دوند.

**جالب تر اینکه یکی از داوطلبان با خواندن آواز قصد جلب توجه خبرنگاران را به سوی خود داشت.

**خبرنگاران خارجی نیز نمی خواهند از غافله همکاران ایرانی خود عقب بمانند و بسیار فعال هستند.

خبرنگاری که از چهره اش مشخص است، اهل آسیای شرقی است، در این میان هیجان زده و بسیار علاقمند به مصاحبه با داوطلبان می باشد. اولین روز ثبت نام دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ستاد انتخابات کشور حاشیه های فراوانی از حضور افراد مختلف با دیدگاه ها و برنامه های متفاوت به همراه داشت.

داوطلبی که با کت شلوار خارجی مارک دار در ستاد انتخابات حاضر شده بود، پس از نام نویسی داعیه حمایت از تولید داخل سر می داد و در پاسخ به این سوال که چرا از کت شلوار ایرانی استفاده نمی کنید، گفت: مارکدار بودن لباس نشانه خارجی بودن آن نیست.

** کاندیدای دیگری که با لباس رسمی و کراوات برای کاندیداتوری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری به این محل آمده بود، در ابتدا با خبرنگاران رسانه های خارجی به زبان انگلیسی صحبت کرد. وی خود را دندان پزشکی معرفی کرد که امیدوار است به عنوان رییس جمهوری بعدی ایران انتخاب شود.

وی گفت: رقیب خاصی ندارم چون خط همه کاندیداها یکی است بنابراین به نفع هیچ کس کنار نمی روم.
این شخص از آزادی بیان، آزادی قلم و آزادی لباس پوشیدن به عنوان اولویت های کاری خود نام برد و گفت: در همه جا و همه مراسم ها با کت و شلوار حاضر می شوم ولی به وزرای خود حق انتخاب در استفاده از نوع پوشش می دهم.

محمد کرمی شعار انتخاباتی اش را داشتن ایران آزاد اعلام کرد و گفت: این شعار دارای پیام های بسیار زیادی است.

** جعفر قربان پور 47 ساله کاندیدای دیگری بود که پس از ثبت نام در ستاد انتخابات کشور به میان خبرنگاران آمد و گفت: تجربه زیادی از فعالیت در عرصه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور دارم و برای حمایت از ارزشهایی که امروز نظام متبرک به آن است آمده ام.

** یک داوطلب دیگر که 28 ساله و دارای مدرک تحصیلی دوم راهنمایی بود (شهرام محرابی) که با بر سر گذاشتن کلاه شاپو، شمایل فروهر بر گردن داشت و یک مثلث بر روی بینی اش خالکوبی کرده بود.

وی به خبرنگاران گفت: برای رسیدگی به امور مستضعفان و محرومین آمده ام و هر کسی که توان خدمت کردن به خلق را داشته باشد در کابینه ام جای می دهم.

وی رییس جمهوری فعلی ایران را فردی دلسوز خواند و گفت: امیدوارم بتوانم با ایشان حرکتی برای خدمت به مردم مستعضف و محروم انجام بدهم.

وی تصریح کرد: مسلمان و شیعه هستم و به ایرانی بودنم افتخار می کنم و همه تلاشم را می کنم تا مردم در آسایش و آرامش زندگی کنند.

**چهارمین داوطلب (بهجت رضایی) دارای مدرک کاشناسی ارشد از دانشگاه کمبریج با حضور در ستاد انتخابات نام نویسی کرد.

وی گفت که برنامه های خاصی برای اداره کشور دارد و افزود: به اعتقاد خودم تایید صلاحیت می شوم.
** علی اکبر مطوری مهندس صنایع شیمی 37 ساله داوطلب دیگری بود که پس از ثبت نام به میان خبرنگاران آمد و گفت: توان شکست دادن احمدی نژاد را با حمایت مردم دارم و تنها رقیبم ایشان است و وابسته به هیچ حزب، گروه و دسته ای نیستم و به صورت مستقل آمده ام.

وی گفت: برای حل مشکل مسکن و اشتغال جوانان برنامه های خاصی دارم و در بخش سیاست خارجی نیز با همه کشورها سعی می کنم رابطه دوستانه برقرار کنم. اعضای کابینه ام به طور مساوی از میان دختران و پسران جوان تحصیلکرده خواهند بود.

چهارشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1388

در فوتبال، اگر مهاجمی بدون عبور از دیوار مدافعان، صاحب موقعیت گل ‌شود (یعنی اگر پشت مدافعان باشد و توپ برای او ارسال شود) خطای آفساید او را می‌گیرند.
داریوش ارجمند (همون بازیگر مالک اشتر در سریال امام علی) درباره‌ی فوتبال صبحت می‌کرد، نکته‌ی جالبی را گفت:«زندگی هم همینطور است مثل فوتبال است. در زندگی، بدون طی مراحل لازم و پشت سرگذاشتن حریفان به هدف نمی‌رسی. اگر هم برسی، پیش از اینکه گل بزنی، موقعیتی که به دست آورده‌ای را از تو می‌گیرند و می‌دهند به حریف.»

حکایت رسیدن بعضی آدم‌ها به مسئولیت‌های مهم در مملکت ما هم همینطور است. یکسال و اندی پیش که علی‌دایی را بر مسند مربی‌گری تیم ملی گذاشتند (کاری به حواشی ندارم سخن در این باره زیاد گفته شده) سؤالِ این بنده‌ی حقیر این بود که براساس چه سوابق مربی‌گری، علی دایی را مربی تیم‌ملی کردند؟ لازم به ذکر است که نگارنده، در همه‌ی سال‌هایی که علی دایی بازیکن بود، چه گل می‌زد و چه گل نمی‌زد طرفدار او بودم، البته نه اسطوره‌اش می‌نامیدم و نه فحشش می‌دادم.اما روزی که سرمربی تیم ملی شد، بسی تعجب نمودم!
در مورد اشکالات مدیریتی که بر این تصمیم وارد بود، سخن زیاد گفته شده، اما تعجب من از این است که آدمی مثل علی دایی که تحصیل‌کرده است و سرد و گرم فوتبال را چشیده و کمبود پول و شهرت هم ندارد و خودش بیشتر از همه به کم‌تجربگی‌اش در مربی‌گری آگاه است، چرا به این راحتی در تله‌ی آفساید گرفتار می‌شود؟
نکته‌ی تأسف‌بار اینجاست که این آدم‌ها، بعد از شکست‌های احتمالی در عرصه‌ی زندگی یا کار یا سیاست و . . . (که اتفاقن در فوتبال، شکست احتمالی وجود ندارد و شکست حتما اتفاق می‌افتد) به جای اینکه به بازبینی عملکرد و اشتباهات گذشته خودشان بپردازند، کاسه کوزه را سر دیگران می‌شکنند. 


مایلی‌کهن در 13 سال پیش، شرایط علی دایی را در یکسال پیش داشت. (علی دایی سایپا را قهرمان کرده بود و مایلی کهن تیم فوتسال را چهارم دنیا. فقط و فقط همین!)
خوب! ریسک مدیران فوتبال در آن سال نتیجه داد و مایلی‌کهن در ابتدا و میانه‌ی راه نتایج خوبی گرفت. اما سر بزنگاه، کم‌تجربگی و ضعف روانی خودش را نشان داد و تیم در چند بازی آخر نزدیک بود که از صعود باز بماند. یعنی قبل از اینکه طعم موفقیت کامل را بچشد، چون مراتب لازم را طی نکرده بود، داور روزگار آفساید او را اعلام کرد.
 

این اتفاق در مورد قلعه‌نوعی به طریق دیگر افتاد. او تجربه چندسال مربی‌گری در استقلال و قهرمانی و نایب‌قهرمانی را در لیگ داشت. نتایج تیم‌ملی هم بد نبود. ولی آنچه که قلعه‌نوعی را خراب کرد (علاوه بر جنبه‌های سیاسی برکناری‌اش از تیم‌ملی)، گندی بود که استقلال به بار آورد و اسامی بازیکنان را دیر برای باشگاه‌های آسیا ارسال کردند و در یک مجموعه منظم و باصاحاب(!) اصلن سرمربی تیم نباید وارد این امور می‌شد. اما چون ژنرال امیرخان تیم را قهرمان کرده بود، دیگران خواستند بقیه‌ی مسئولیت‌ها را هم به او بسپارند و خوب او هم به راحتی در تله‌ی آفساید گیر افتاد!

سه شنبه 25 فروردین ماه سال 1388


1. همه‌ی ما شباهت‌هایی به مسعود شصت‌چی (مرد هزار چهره) داریم. یکی از مهم‌ترینشان این است که همه‌ی ما جو گیر می‌شویم. اصولن جو گیر شدن خیلی هم عیب ندارد چونکه آدم، اصولن یک موجود اجتماعی است و با اطرافیانش کنش و واکنش دارد. 

   

2. جوانان، وقتی که با بزرگترها می‌نشینند پای نمایش فیلم‌های انقلاب، معمولن یک سوال را زیاد می‌پرسند: شماها چه‌تون بود که انقلاب کردید؟ جواب‌ها هم متفاوت است، بعضی می‌گویند: ما نبودیم !   بعضی می‌گویند مابودیم و ... دلایل خود را بر می‌شمرند و عده‌ای می‌گویند ما فکر می‌کردیم چنین و چنان می‌شود و . . .
آنان حداکثر به نقل خاطرات و وقایع «شاخص» می‌پردازند. اما آنچه که هیچگاه پیرترها نمی‌توانند به جوان‌ها منتقل کنند، حس و حال و ذهنیتی است که در آن لحظه و در آن دوران داشته‌اند. یعنی «جــّو» آن زمان، قابل توصیف نیست.    

 

3. امروزه که سرنوشت امثال امیرکبیر در ایران و توماس مور در انگلیس (فیلم مردی برای تمام فصول) را در کتاب‌ها می‌خوانم و در فیلم‌ها می‌بینم، گاهی با خودم فکر می‌کنم که چطور بعضی آدم‌ها اینطور فراتر از جو می‌اندیشند و رفتار می‌کنند و در مقابل مخالفان آنان چگونه روشنایی روز را وقیحانه و جسورانه انکار می‌کنند!   

 

4. جمله مشهوری است که ظاهرا از امیرکبیر نقل شده و من از فیلم «ناصرالدین‌شاه آکتور سینما» (مخملباف) آن را به یاد دارم. 


«اگر قصد یکساله دارید، خیار بکارید، اگر نیت ده ساله دارید درخت غرص [غرس؟ قرس؟ قرص؟]  کنید و اگر نیت صد ساله دارید آدم تربیت کنید. سینماتوگراف آدم تربیت می‌کند.»

 

5. روزنامه اطلاعات ستونی داشت (شاید هنوز هم دارد) به اسم چهل سال پیش در این روز.
گل آقا هم ستون طنزی داشت به اسم چهل سال بعد در این روز. که اولی وقایع چهل‌سال پیش را از آرشیو روزنامه درمی‌آورد و دومی هم با تخیل و تحلیل نویسنده طناز خود، وقایع چهل سال دیگر را مشابه‌سازی می‌کرد.

 

6. بیاییم به این سیاق، تاریخ چهل سال یا صد سال یا هزارسال آینده ایران را بنویسم. بیاییم برای لحظاتی هم که شده از جو خارج شویم و ببینیم در تاریخ آینده ایران، هریک از قدرتمندان و نامداران امروز ایران، چه کاره‌اند.

 

(دوستانی که نظر می‌دهند عنایت فرمایند که مورخان معمولن به کسی فحش نمی‌دهند، شما هم در نگارش تاریخ آینده لطفن فحش و توهین نگنجانید. مزید امتنان خواهد بود) 

 

   

دوشنبه 19 اسفند ماه سال 1387

حوا، دختر بزرگم 3 ساله شد و برایش تولد گرفتیم.
قلکش را باز کرد، به شوق اینکه برایش اسکیت بخریم. و طفلکی، نمی‌داند که چرا قلک پلاستیکی را پاره می‌کنیم.
همه خوشحالند و حوا می‌داند که سه ساله شده و دیگر نباید پوشک ببندد.
می‌داند که نباید خواهر کوچولو را هل بدهد. 

می‌داند که نباید ماست را روی لباسش بریزد.
می‌داند که موقع رد شدن از خیابان باید دستش را بدهد به مامان. 

می‌داند که وقتی خوردنی می‌گیرد باید تشکر کند.
حوا یک عالمه چیز می‌داند.
می‌داند که وقتی مامانی خواهر کوچولو را دعوا می‌کند، باید او برود و دلداری‌اش بدهد.
می‌داند که کدام مادربزرگ باید عزیزتر باشد.
می‌داند که وقتی مامان و بابا با هم بحث می‌کنند، برود روی اعصاب هردو، تا دعوا تمام شود.
حوا می‌داند که نباید قابلمه سوپ را روی کی‌برد بریزد وگرنه سی‌دی بازی آرین یا کارتون گارفیلد اجرا نمی‌شود.
حوا می‌داند که هر قدر بخواهد می‌تواند موقع شانه کردن موهایش بهانه بگیرد و می‌داند که همه‌ی تهدیدهای مامان (که پارک نمی‌برمت و تو خونه تنها می‌مونی) دروغ است.
حوا می‌داند که باید دستورهای خرید را به بابا بگوید، هرچند که، بابا همه‌ی سفارش‌های او را نمی‌خرد.
و با اینحال . . .
حوا نمی‌داند که بابا صبح ها پیشونی فرشته‌ی خوابیده را ماچ می‌کند و می‌رود سر کار.
حوا نمی‌داند که بابا همش تو قیافه دخترهای 5 ساله و 10 ساله و . . . زل می‌زند تا حدس بزند حوا چه شکلی خواهد شد.
حوا نمی‌داند که معمولا، وقتی بابا پول ندارد دست پر به خانه می‌آید.
حوا نمی‌داند که چرا مامان و بابا از همه‌ی سیگاری‌ها بدشان می‌آید.
حوا نمی‌داند که چرا خانه ما حیاط ندارد.
و نمی‌داند که چرا فقط «عمو»ها ماشین دارند.
حوا نمی‌داند که مامانی از کجا می‌فهمد که او کِی گرسنه است و کِی جیش دارد.
حوا نمی‌داند که مامانی چطور مخفی‌گاه عروسک‌ها را پیدا می‌کند.
حوا نمی‌داند که نبض مامانی با نبض دخترانش می‌زند. 

 


خواهر کوچولو (مروا) شمع‌ها را پشت سر هم فوت می‌کند. بابای بداخلاق خواهر کوچولو را دعوا می‌کند. خواهر کوچولو بغض می‌کند. خواهر کوچولو دیگه شمع‌ها را فوت نمی‌کند. خواهر بزرگ هم دیگه شمع‌ها را فوت نمی‌کند.
بابا پشیمان است.
خاله کیک را می‌آورد. مهمان‌ها شام می خورند و بادکنک می‌ترکانند. بعضی‌ها در سه سال اخیر، فقط در تولد حوا همدیگر را دیده‌اند. 

 

و اکنون حوا سه ساله است. 

 

  

شنبه 26 بهمن ماه سال 1387

دیشب با بابام شرط بستیم  درباره انتخابات. سر یه شام به فامیل . کل فامیل که نه. همین خود برادران و عروس‌خانم‌ها و بچه‌ها.
من گفتم که اگر خاتمی بیاید، 3 برابر احمدی‌نژاد رأی می‌آورد. البته بابا معتقد است که خاتمی عمراً رأی نمی‌آورد!

البته فعلن که از اصلاح‌طلبان علاوه بر خاتمی، کروبی هم آمده. امروز صبح هم وقتی پیشخوان روزنامه‌فروشی‌ها را مرور می‌کردم اکثراً خبر آمدن میرحسین را هم داده‌‌اند. سایت ابطحی هم کمابیش تایید کرده و مهاجرانی و کدیور هم از حضور هر سه اینها استقبال کردند.
من نظریه‌ای در مورد آراء انتخاباتی دارم و می‌توان اسم آن را گذاشت: 

قانون دوم ترمودینامیک در مورد انتخابات 

 

آن نظریه این است که: 

 

 رأی یک آدم همیشه مقداری ثابت است و فقط از صورتی به صورت دیگر تبدیل می‌شود.  

مثلن هاشمی رفسنجانی تا بحال 2 بار در سال‌های 68، 72، و 2 بار هم در دوره‌ی اخیر ریاست جمهوری (سال 84) کاندیدا بوده. رأی او همیشه 10 میلیون نفر بوده است.
حدادل عادل در دوره‌ی ششم مجلس نفر سی‌ام تهران شد و دوره‌ی بعد از آن نفر اول تهران شد. ولی در هر دو دوره تعداد آرائش یکسان بود.
همین خاتمی خودمان، هم در دوره‌ی اول و هم در دوره‌ی دوم ریاست جمهوری‌اش بیست و خورده‌ای میلیون رأی آورد.
حالا تحلیل من این است که از مجموع 17 میلیون رأیی که احمدی‌نژاد در دور دوم انتخابات اخیر آورد، تقریبا 7 میلیون رأی ناب خودش بود (یعنی همان 7 میلیونی که در دور اول آورد. تقریباً همان 7 میلیونی که ناطق‌نوری در سال 76 آورد. خوب 10 میلیون بعدی از کجاست؟
تحلیل ساده و خیلی معمولی من این است که 20 میلیون رأی خاتمی بین رفسنجانی و احمدی‌نژاد تقسیم شد.
ممکن است خوانندگان محترم اینطور نظر بدهند که بعضی از رأی‌دهندگان دور بعد انتخابات شرکت نمی‌کنند یا به کس دیگری رأی می‌دهند و . . . ولی نظر بنده این است که تحولات و تغییرات متنوع در جامعه و از همه مهمتر افزایش سال به سال تعداد رأی‌دهندگان باعث می‌شود که تعداد آراء یک نفر همیشه ثابت بماند.
بنابراین اگر احمدی‌نژاد با همان حدوداً 7 میلیون رأی ناب خودش و خاتمی هم با حدود همان 20 میلیون رأی خودش در انتخابات شرکت کنند، من شرط را از پدرم برده‌ام.
 

نظرتون چیه؟ 

 

   

سه شنبه 8 بهمن ماه سال 1387

 

(یادداشتی به بهانه‌ی حمایت 97 درصدی از برنامه 90)  

چند سال پیش، (قبل از اینکه نعش رئیس جمهور خودخوانده و دیکتاتور عراق، توسط عده‌ای با چهره‌ی پوشیده از طناب آویخته شود،)، صدام در مملکتش انتخاباتی برگزار کرد که تنها کاندایش خودش بود!
موضوع انتخابات هم این بود که «شیخ‌الرئیس صدام حسین» را می‌خواهید یا نه!
خوب نتیجه‌اش را هم که می‌دانیم: حدود 99 درصد از مردم (مردم؟) به بودن او رأی دادند.
30 سال پیش در ایران، مشابه این اتفاق افتاد. حکومتی که بعد از انقلاب در ایران سر کار آمده بود، با کنار گذاشتن همه‌ی گزینه‌های ممکن برای حکومت، رفراندومی را برگزار کرد که در آن همه‌ی عبارات «جمهوری خلق ایران» «جمهوری دموکراتیک ایران» «حکومت اسلامی ایران» و صد البته، صور پادشاهی کنار گذاشته شده بود و تنها «آری» یا «نه» ماند و . . . نتیجه‌اش را هم که همه مان می‌دانیم.
(عبارت فوق مطلقاً به این معنی نیست که حکومت‌های دیگر در فروردین 58 می‌توانستند رأی مردم را جلب کنند، فقط همان «جمهوری اسلامی» بود که می‌توانست رأی اکثریت را جلب کند، اما . . .) 

ما الآن در کتاب‌های تاریخ دبستانمان می‌خوانیم که 98% مردم به جمهوری اسلامی «آری» گفتند. حالا شما این شرایط را مقایسه کنید با اینکه گفته می‌شد: از بین گزینه‌های الف،  ب، پ، ت و . . . «جمهوری اسلامی»، با مثلن 50 درصد یا 70 درصد یا . . . حائز اکثریت آراء شد. آیا این دموکراسی جامع‌تر و مقبول‌تر نبود؟  

حالا آقای فردوسی‌پور! 

من هم، مثل آن 2 میلیون نفر، برنامه‌ی دیشب شما را دیدم، هر هفته هم می‌بینم. اتفاقن مثل همان 97 درصدی که رویکرد شما را می‌پسندند، من هم می‌پسندم. اما توجه شما را به چند نکته جلب می‌کنم: 


1. بسیاری از بینندگان برنامه شما، به اندازه‌ی شما و دوستانتان در اتاقِ فکرِ پشت صحنه، به ظرافت استفاده از کلمه‌ی «رویکرد» به‌جای «عملکرد» واقف نیستند. بنابراین شما می‌توانستید به جای اینکه «رویکردتان» را به رفراندوم بگذارید «عملکردتان» را به رفراندوم بگذارید. همه ما می‌دانیم که در بین انسان‌ها «رویکردها» معمولاً درست است، ولی «عملکردها»ی ماست که ما را به بهشت می‌برد یا . . . البته در نتیجه فرقی نمی‌کرد، باز هم 97% با شما موافق می‌شدند، ولی در اینصورت، صورت سؤال روشنگرانه‌تر بود. 

2. بهتر بود که به جای یک پرسش (با رویکرد 90 موافقید: «آری» «نه») یک سؤال چندگزینه‌ای مطرح می‌کردید و در آن گزینه‌های مختلف را درباره‌ی کارکردهای مختلف برنامه به سنجش می‌گذاشتید. مثلاً می‌پرسیدید: برنامه 90 را در کدام حوزه موفق‌تر می‌دانید:
الف) اطلاع‌رسانی
ب) طرح ایده‌های نو
ج) بررسی مشکلات باشگاه‌ها
د) توسعه فوتبال در شهرستان‌ها
ه‍ ) انتقاد از مسائل مدیرتی فوتبال
و‍ ) آشنایی فوتبالدوستان با قوانین داوری
ز ) پیگیری مفاسد مالی و اداری در فوتبال
ح ) معرفی بازیکنان و مربیان و مدیران موفق ولی گمنام
ط) ایجاد همدلی بیشتر بین ارکان مختلف دولتی و باشگاهی و تیم ملی
ی) کمک به ایجاد فضای شفاف سالم‌تر در ورزشگاه‌ها

و . . . گزینه‌های دیگر . . .

 

سپس، با کمک بررسی‌های آماری جامعه‌شناسانه، متوجه می‌شدید که اگر بین 10 گزینه‌ی فوق، درصد یکی از آنها از 2 کمتر باشد، چه پیامی دارد و اگر یک گزینه، به‌تنهایی درصد بالایی را کسب کند، چه پیامی دارد و . . .. 

با بررسی نظرات یک جامعه‌ی آماری وسیع چندصدهزار نفری که در نظرسنجی برنامه شرکت می‌کنند، نتایج بی‌شمار جالبی به دست می‌آید. ولی شما این فرصت را از دست دادید.  

3. مثلن فرض کنیم که سؤالات زیر را به‌عنوان نظرسنجی طرح کنیم و برای آنها دو گزینه «آری ـ نه» را در نظر بگیریم:  

ـ برنامه 90 بیشتر به حاشیه فوتبال می‌پردازد تا موارد فنی «آری ـ نه» 


ـ آقای فردوسی‌پور در بسیاری از موارد مدیران را وادار به دروغ‌گویی می‌کند «آری ـ نه» 


ـ گزارش‌های برنامه 90 موجب حاشیه‌سازی ناسالم در فوتبال شده است «آری ـ نه»   

خوب! آقای فردوسی‌پور، موافقید که سؤالاتی از نوع سؤالات فوق، خواه‌ناخواه جهت‌گیری سؤال‌کننده را به پاسخ‌دهنده «الـقـا» می‌کند؟ و آیا موافقید که طرح سؤال «آری ـ نه» بیشتر به درد تبلیغات می‌خورد و نه کشف حقیقت.  

 

از یاد نبریم، که دیکتاتوری یک نفر بد است و به همان اندازه دیکتاتوری اقلیت و به همان اندازه دیکتاتوری اکثریت. از یاد نبریم که مستبد آدم‌کشی مثل هیتلر، با رأی بالای اکثریت به قدرت رسید. 

فراموش نکنیم که همیشه باید به رأی اکثریت عمل کنیم، ولی هیچگاه نباید آن را حقیقت محض و غیرقابل انتقاد بدانیم. مبادا که با کسب درصدهای فریبنده‌ی بالای 90 درصد، موجب دیکتاتوری اکثریت شویم و خود را از عیب مبرا بدانیم. 
 

 

 

 

  

سه شنبه 7 آبان ماه سال 1387

دایی‌جان ناپلئون یه سریال قبل از انقلابی است که ایرج پزشکزاد نوشته و ناصر تقوایی هم ساخته.
نسخه فعلی آن 10 تا سی‌دی است که سی‌دی‌فروش‌های کنار خیابانی می‌فروشند. اگر به خرید خارج از شبکه توزیع رسمی کالاهای فرهنگی (؟) اعتقادی ندارید،  یک زنگی بزنید به چند دوست و آشنا، آن را خواهید یافت. بعد سر فرصت فایل‌ها را کپی کنید روی کامپیوترتان و اگر بلدید روی یک دی‌وی‌دی کل آن را رایت کنید.
بگذریم.
اکنون که من این سریال را نگاه می‌کنم به نظرم تا حدود زیادی مطالب رکیک و غیرخانوادگی در آن وجود دارد و تعجب می‌کنم که چه‌طور روزگاری نه‌چندان دور از تلویزیون این مملکت پخش می‌شده؟!
یعنی طی 30 سال اینقدر تفاوت فرهنگی پیش آمده؟ یا دامنه‌ی مخاطبان تلویزیون تغییر کرده؟ یا دلیل دیگری دارد؟ 


این مقدمه را داشته باشید . . . 


از بخت خوش یا بد، این بنده‌ی مدعی در خانواده‌ای کاملن غیرروشنفکر به دنیا آمده و اتفاقن در یک محیط ایدئولوژیک اسلامی پرورش یافته. خودِ همین مدعی، به مدد همین گوش‌های کاملاً شنوا، از بزرگان همین خاندان مذهبی شنیده که «اینها (منظور متولیان و حاکمان جمهوری اسلامی است) از پاپ کاتولیک‌تر شده‌اند. قبل از انقلاب در هر عروسی‌ای، ساز و رقصی بود و دایره‌ای بود و مطربی بود و لوطی می‌آمد و انتر بازی می‌کرد و . . .»
پدربزرگها و مادربزرگ‌های سنتی و مذهبی ادامه می‌دهند: «این چه وضعی است که عروسی و عزایمان فرقی ندارد، عروسی‌مان پرهزینه و خالی از صفا و خاطره است و عزایمان باشکوه و پر از تفاخر»
==========================

جامعه‌ی پرجمعیت، پیچیده و متنوع ایرانی به طبقات گوناگونی از نظر اقتصادی، مذهبی، فرهنگی و ... تقسیم می‌شد (والبته هنوز هم کمابیش تقسیم می‌شود). رعیت‌های روستایی،  خان‌های عشایری، نظامی‌های شهری (آژان‌ها)، نظامی‌های روستاها و جاده‌ها (ژاندارم‌ها)، نظامی‌های رده‌بالا (درباری‌ها)، دانشگاهی‌های مذهبی، دانشگاهی‌های توده‌ای (کمونیست)، دانشگاهی‌های سکولار و لیبرال، بازاری‌های متمول، بازاری‌های نه‌چندان متمول، کشاورزان، کارمندان، ورزشکاران و . . .

هر طبقه‌ای ادبیات خاص خودش را داشت و هر قشری پوشش خودش را و عروسی مخصوص خودش را. مثل امروز، هیچ آخوندی تظاهر به روانشناس بودن نمی‌کرد و هیچ معلمی تظاهر به آخوند بودن و هیچ فوتبالیستی تظاهر به فیلسوف بودن و هیچ نظامی‌ای تظاهر به شاعر بودن و . . . 


اشکال از آنجا به وجود آمد که از بین اینهمه خرده‌فرهنگ‌های مختلف و متکثر در مملکت، حکومت تصمیم گرفت تا یک فرهنگ خاص که عمدتا فرهنگ مذهبیون شهرنشین طبقه متوسط بود را به همه‌ی آحاد جامعه تعمیم دهد. 

به همین دلیل، فعالیت‌های هنری محدود شد و اجراهای زنده‌ی موسیقی از بین رفت. چرا؟
 

چون با فرهنگ مذهبیون شهرنشین (بخوانید تهران‌نشین و قم‌نشین) همخوانی نداشت.
قمه‌زنی ممنوع شد چرا؟ چون با فرهنگ مذهبیون شهرنشین طبقه متوسط همخوانی نداشت.
سازفروشی جمع شد. دانشگاه‌ها تصفیه شد. حضور خواننده و نوازنده در سالن عروسی ممنوع شد. ساخت و پخش سریال‌هایی امثال دایی‌جان ناپلئون حرام شد. کلماتی مثل «خر» در فیلم‌هایی که دهه 60 تولید می‌شدند سانسور شد و . . .

 

توجه خوانندگان محترم را به این نکته جلب می‌کنم که این تنقیه‌ی فرهنگی، صرفاً براساس آموزه‌های اعتقادی تنقیه‌کنندگان صورت نمی‌گرفت. بلکه مذهب و اعتقادات بهانه‌ای بود تا این قشر، «فرهنگ» خود را به همه‌ی دیگران تحمیل کند. 


همه‌ی ایرانی‌ها مثل این قشر تحصیل کنند. همه‌ی ایرانی‌ها مثل این قشر عروسی بگیرند. همه‌ی ایرانی‌ها مثل این قشر از کلمات و واژگان استفاده کنند. حرف‌های پاستوریزه بزنند. در خانه حیوان نگه ندارند. کراوات نزنند. خانه‌های خیلی کوچک نسازند و . . . 

همه‌ی ما مثال‌هایی از رفتارهایی را سراغ داریم که در طیفی از جامعه وجود داشته و از طرف قشر مذهبی شهرنشین مورد هجمه قرار گرفته و از آنجایی که بعد از انقلاب این قشر مسئولیت قانون‌نویسی را هم در کشور برعهده داشته‌اند، سلیقه‌های خود را به‌عنوان رفتارهای قانونی به صورت مکتوب درآورده‌اند. یک مثالِ بیش از حد ملموس این مورد، حجاب زنان است که یک مدل آن یعنی «چادرمشکی» برای همه‌ی زن‌های ایران از شالیزارهای شمال تا سواحل جنوب و در مدرسه و مسجد و عروسی و (اخیرا در سریال‌های تلویزیونی بر سر زنان مهندس ناظر ساختمان !!!) موجه نشان داده می‌شود و البته در سال‌هایی اگر چنین نبود اصلن نشان داده نمی‌شد. 

مثال دیگری عرض می‌کنم:
حسن آقا، کاسب زرنگی است.
حسن آقا، تاجر زبلی است.
حسن آقا، تاجر رِندی است.
حسن آقا، بدجوری مرد رند است.
حسن آقا، خیلی جَلَب است.
حسن آقا، در تجارت خیلی حرام‌زاده است.
حسن آقا، یک ولدزنایی است که نگو.
و . . .

خوب! سؤال اینجاست که چرا در سریال 30 سال پیش تلویزیون که یک رسانه‌ی عمومی است، همه‌ی عبارات فوق را می‌توانستیم بگوییم، ولی امروزه اکثر آنها را نمی‌توانیم بگوییم؟ 

کار به جایی رسیده که امروزه بعضی کلمات در حال حذف شدن از صحنه‌ی گفتار مردم است، چرا که با زبان معیار آن قشر مذهبی شهرنشین دیروز و حاکمان و قانون‌نویسان امروز مطابقت ندارد.
بنده در وبلاگم از کلمه‌ی «تخمی» استفاده کرده‌ام، دوست عزیز نکته‌بین و فرهیخته‌ای تذکر داده و من را برحذر داشته‌اند. در حالی که این کلمه صفت بی‌ارزش نمایاندن برای بادمجان و کدو است! اصلاً هم رکیک نیست! 


امروزه وقتی به گرافیستی می‌گوییم که سوراخ وسط سی‌دی را تنگ کشیده‌ای (یا گشاد) چپ چپ نگاهمان می‌کند! گوییا حرف رکیکی زده‌ایم! 


یکی از اقوام به من توصیه می‌کند که از کلمه‌ی «باحال» استفاده نکنم! من هم جوابش دادم که از این به بعد برای اینکه بگوییم چه هوای باحالی: می‌گوییم چه هوای مساعدی!
به جای اینکه بگوییم: داداش دمت گرم خیلی حال دادی می‌گوییم:
داداش دمت گرم خیلی مساعدت کردی!
یا به جای اینکه بگوییم از برد دیشب تیم ملی کلی حال کردم بگوییم:
از برد دیشب تیم ملی دچار احوالات خوشایندی شدم !!!
((که البته این جمله‌ی اخیر به نظر من هم واقعاً رکیک است و دور از شؤؤن خانوادگی))

بیایید ظرافت‌های زبان را قربانی ملاحظات بیهوده‌ی (مثلاً) اخلاقی نکنیم.
خانواده ظرفیت واژگانی مخصوص خودش را دارد و سربازخانه هم همینطور، دانشگاه هم طور دیگر. وبلاگ هم ظرفیت واژگانی مستقلی دارد از تلویزیون یا منبر یا سینما و . . . . پس بیایید به ادبیات هر قشر و هر سن و هر رسانه‌ای به‌طور جداگانه احترام بگذاریم و یک ادب را به ادب‌های دیگر
نچربانیم.

    
    
    

چهارشنبه 10 مهر ماه سال 1387

مقدمه 1:پسرکی را پرسیدند تفریح تو چیست؟ گفت: پارک و سینما و . . .
دیگری را پرسیدند تفریح تو چیست؟ گفت: شهربازی، تله‌کابین، استخر و . . .
سومی را پرسیدند تفریح تو چیست؟ گفت:بابامون می‌گوزه ما می‌خندیم!

مقدمه 2:تلویزیون چند شب پیش هتلی را در یکی از بلاد کفر نشان می‌داد که هیچگونه امکانات رفاهی ندارد. این هتل در وسط جنگل بنا شده، در حقیقت بنا نشده و ساختمان ندارد. فقط چند کلبه چوبی دارد و تعدادی چاه آب و درختان میوه که جهانگردان می‌توانند زندگی یک بشر اولیه و دور از تمدن را در آن تجربه کنند.

مقدمـه 3:
تعطیلات داریم در این مُـلک به سه قسم:
مذهبی:
تولد و رحلت و بعثت پیامبر 3 روز
تولد و رحلت فاطمه 2 روز
تولد و شهادت امام علی 2 روز
شهادت امام حسن 1 روز
تاسوعا و عاشورا و اربعین 3 روز
شهادت امام صادق 1 روز
تولد (یا شهادت؟) امام رضا  1 روز
عید فطر و قربان و غدیر 3 روز
جمعاً 16 روز
انقلابی:
12 فروردین 1 روز
14 و 15 خرداد 2 روز
12 و 22 بهمن 2 روز
جمعاً 5 روز
ایرانی:
از 29 اسفند تا سیزده به در
جمعاً 14 روز
جمع کل: 35 روز
52 تا هم جمعه داریم که بنابر احتمال 5 تا از اون 35 روز تعطیلی، جمعه می‌افتد.
یعنی 82=52+5-35.
5 تا از اون تعطیلات هم چهارشنبه می‌افتد یا یکشنبه. که نتیجه‌ی آن ظهور یک اتفاق ویژه‌ی ایرانی است به نام بین‌التعطیلین! که بنا بر قاعده‌ی فقهی:«بین التعطیلین تعطیلٌ !!!» حدود 5 تا بین‌التعطلین هم در طول سال داریم که با اون 82 تا جمع می‌شود کلاً می‌کنه 87 روز. اگر مرجع تقلیدی فوت شود یا برف زیاد ببارد هم تعطیل می‌کنیم تا عملاً قریب به 90 روز سال یعنی حدود 3 ماه از سال یعنی یک چهارم آن تعطیل باشد.خب. نوش جان خودمان. چشم حسود کور! 

ذی‌المقدمه:

چندی پیش به توصیه خویشی قرار شد با مترو برویم به پارک ارم. خدا پدرشان را بیامرزد. خیلی هم خوب است. اولین ایستگاه بعد از صادقیه می‌شود ایستگاه اکباتان که باید پیاده شویم.
اما دریغ از یک کلمه که در آدرس‌ها و نقشه‌های داخل مترو راجع به پارک ارم آمده باشد!
از قطار که پیاده می‌شوی حدود 5 دقیقه (به پای بچه‌ها حدود 10 دقیقه) تا ورودی پارک ارم راه است که باید پیاده طی کنی. ورودی هر آدم پیاده 300 تومان است و همانجا یک ماشین روباز بامزه شکل قطار هست که مجانی سوار می‌کند برای درب باغ وحش و درب شهربازی.
زمان حرکت این ماشین مجانی معلوم نیست!! بنابراین بازهم پیاده می‌روی . . .
وارد مجموعه «تفریحی ــ سیاحتی ارم» که می‌شوی، مسیر اصلاً طراحی و معماری نشده و باد و آفتاب (و البته گرد و خاک مصالح ساختمان‌های نیمه‌ساز)، روز تعطیل تو و حمام صبح جمعه را به گـه می‌کشد.
خیس عرق می‌رسی به ورودی باغ وحش. اینجا ورودی هر نفر 800 تومان است.
فرفره پلاستیکی: 2000 تومان. صد گرم تخمه 1000 تومان.
بستنی میوه‌ای (سه قاشق): 1000 تومان.بستنی سنتی ظرف کوچیک : 1500 تومان. 


سؤال اینجاست که:
1. چرا یک مدیر لایق و خوشفکر و با جرأت پیدا نمی‌شود تا چندتا ماشین دودی از ایستگاه مترو بکشید تا دم در شهربازی؟
2. چرا هر نفر برای ماشین دودی نباید یک مبلغ ناچیز 100 تومانی بپردازد تا مجبور نشود آنهمه  معطل ناز و اطوار راننده شود و نهایتاْ هم مسیر را پیاده طی کند؟
3. چرا از اینهمه دانشجوی علاف رشته‌ی معماری و شهرسازی و . . . یک گروه پیدا نمی‌شوند اینهمه زمین بایر را طراحی کنندو یک تکلیف پروژه‌ی دانشجویی را پایان‌نامه‌شان را به انجام برسانند؟
4. چرا با تبلیغات تلویزیونی، تعداد مراجعان پارک ارم (که به قول خودشان در خاورمیانه یزرگترین است) را به ده‌ها برابر افزایش نمی‌دهند؟
5. چرا تمام محوطه را برای درآمدزایی به تابلوهای تبلیغاتی محصولات فرهنگی و غذایی و آموزشگاه کنکور و . . . مجهز نمی‌کنند؟
6. چرا برای درآمدزایی مجموعه فقط چشم به اجاره‌های چندین میلیونی غرفه‌ها دارند؟ و مگر نمی‌دانند وقتی مشتری غرفه‌ها کم است و اجاره غرفه زیاد، غرفه‌داران پول خون پدرشان را از همین اندک مراجعان می‌گیرند؟
واقعاً چرا؟ کدامیک از این کارها برای دولت هزینه دارد؟ 


آنچه که دوبی یا سنگاپور را از یک بیابان گرم خشک در چند دهه پیش به یک شهرهای مهم توریستی دنیا تبدیل کرده، پول نیست، مدیریت صحیح و ظرفیت‌سازی است. همان کارهایی که کرباسچی در شهرداری کرد و مدیران دیگری در کیش، در گمرک، در مترو ، و . . .


بانوی منزل از من می‌پرسد: واقعاً در این شهر جایی در شأن ما هست که تفریح در آن اینقدر پر مشقت نباشد؟ 

   

    

   

جمعه 15 شهریور ماه سال 1387

*

مقدمه‌ی غیرروشنفکرانه‌ی نوستالوژیک مسجع، در باب ماه مبارک:

  • سحری خوردن‌های بچگی و روزه‌ی کله‌گنجیشکی،
  • زو لو بیا و بامیه، و گوشفیلی که معمولن جاش خالیه،
  • آش رشته و سنگک برشته،
  • شب‌های قدر و قرآن سرگرفتن، نماز سر وقت رو برای روزه‌دارا دست گرفتن،
  • ربنای شجریان و سریال رضا عطاران،
  • حلیم گلپایگان و جگرخوری گرگان،
  • سریال‌های بی‌مزه‌ی پر از قیل و قال، و مسئله‌ی همیشگی هلال ماه شوال،
  • لیگ دوازده تیمی فوتسال، با قهرمانی هرساله‌ی استقلال
  • دعواهای نزدیک افطار تو صف نانوایی، سر اینکه تو چرا جای من وایسادی،
  • اینا همش یه عالمه خاطره، از ایام این ماه مبارکه

. . .

**

و اما بعد . . .

حاصل عمر هر آدمی، چند تا جمله است که معمولن همه‌ی ما از پیرمردهایمان شنیده‌ایم. یکی از آن جملات که از خود اینجانب در شده، این است که «اصولن «تولید امری مقدس است»» (به این می‌گویند گیومه در گیومه!).

(شما خواننده‌ی محترم مجبور نیستید این پیش‌فرض را قبول کنید، از نظر شما ممکن است تولید امری مقدس نباشد، ممکن است شما هم کار کردن را مخصوص خـــر بدانید و یا ممکن است درویش تارک دنیا باشید و یا ممکن است بگویید «الفقر فخری (فقر فخر من است) و یا ممکن است معتقد باشید به‌جای اینکه آدم برای پول کار کند، پول باید برای آدم کار کند. در اینصورت شما به یکی از این سایت‌های گلدکوئستی بروید و وقتتان را با این جزعبلات روشنفکری هدر ندهید.)

 

*** 

  • در ماه مبارک رمضان صبح‌ها با تصمیم دولت ساعت کار یکساعت دیرتر شروع می‌شود. دلیل این امر بر هیچ آدم عاقلی مشخص نیست (البته خیلی از تصمیمات دولت محترم اینطور است) ولی نتیجه‌ی آن ضد تولید است.
  • در ماه مبارک رمضان ساعت کار شرکت‌ها و اداره‌ها کوتاه‌تر است. نتیجه‌ی آن ضد تولید است.
  • در ماه مبارک رمضان، معادل همان زمانی که کارمندان زودتر تعطیل می‌شوند را در ترافیک می‌گذرانند. نتیجه این ضد تولید است.
  • در ماه مبارک رمضان، تمایل خانواده‌ها به جمع‌آوری (احتکار) مواد غذایی و در نتیجه بالاتر رفتن نرخ آنها بیشتر می‌شود.
  • در ماه مبارک رمضان، مصرف شیرینی‌ها (اعم از شیربرنج و زولوبیا و بامیه و حلوا و حلیم و . . . . ) بیشتر می‌شود. در عوض خوردن غذاهای سبک و کم‌روغن و . . . به شدت کم می‌شود (این فرضیات برای روزه‌گیرها است. بقیه که مثل ماها کافرند و به جهنم می‌روند و ما کاری با آنها نداریم!!!)
  • در ماه مبارک رمضان، هر کسی با توجیه اینکه حال ندارد یا سردرد دارد یا حواس ندارد یا کسر خواب دارد یا از این عذر و بهانه‌های تخمی، کار مردم را به تعویق می‌اندازد و بازده خیلی کم نیروی انسانی مملکت، در این ماه عزیز خیلی خیلی کمتر می‌شود.

*** 

با توجه به موارد فوق به سؤالات زیر پاسخ دهید: 

1. تأثیر ماه مبارک رمضان بر فعالیت‌های هنری و فرهنگی (مثل سینما و تئاتر و موسیقی . . . ) چیست؟

الف) تمام سال منتظر این ماه‌اند

ب) خیلی برایشان فرقی نمی‌کند

ج) ترجیح می‌دهند در سال 2 بار ماه رمضان داشته‌باشیم.

2. تآثیر ماه مبارک رمضان بر فعالیت‌های خدماتی مثل درمان و ترافیک و تعمیرات و آموزش و . . . چیست؟

الف) تمام سال منتظر این ماه‌اند

ب) خیلی برایشان فرقی نمی‌کند

ج) به توچه کافر از خدا بی‌خبر

3. تأثیر ماه مبارک رمضان بر فعالیت صنوف مرتبط با غــذا چیست؟

الف) تمام سال منتظر این ماه‌اند

ب) خیلی برایشان فرقی نمی‌کند

ج) الهی کارد بخوره به شیکم هرچی آدم روزه‌خوار

4. اگر تا به حال روزه گرفته‌اید، کدامیک از اهداف روزه‌داری برای شما محقق شده است؟

الف) عادت به صبر

ب) درک گرسنگان و فقیران

ج) یاد قیامت و روز تشنگی و گرسنگی

د) موفقیت در رسیدن به وزن دلخواه

5. چه پیشنهادی برای بهتر شدن اوضاع دارید؟

الف) بهتر است دولت در ماه رمضان ساعت غروب را 8 ساعت به جلو بکشد.

ب) بهتر است ماه رمضان به عید نوروز منتقل شود.

ج) بهتر است افراد از اذان مغرب تا اذان صبح فردا روزه بگیرند.

د) بهتر است دعا کنیم خداوند به همه عقل سالم عنایت فرماید.

عاجزانه از خوانندگان محترم تقاضامندم به جای پرداختن به وزن و قد و سن نویسنده و تعریف و تمجید الکی از نوشته‌های این حقیر، به سؤالات فوق پاسخ دهند.

التماس دعا. طاعات قبول!

پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387

یکی بود یکی نبود.
هفته‌ی پیش در چنین روزی، آخر وقت روز چهارشنبه، زن و شوهر جوانی (که البته روی‌هم رفته گمانم 70 سال سن داشتند. البته روی هم نرفته هم همین مقدار سن داشتند :)))
به هر حال جوان بودند و عشقولانه و . . .  . و عجولانه آمدند تا ما برایشان یک کاتالوگ طراحی بکنیم. شرایط این بود که این زوج، یک جفت عکاس بودند که به آنها می‌گویند «فتوژورنالیست» یعنی مثلن «عکاس خبری» یا  «خبرنگار عکاس».
یک سری عکس داشتند از زندان‌های تاریک، اعدامی بالای دار، کارگران فقیر، زن‌های مخفی در چادر و . . . امثال این‌ها.
طراحی را که شروع کردیم، کاشف به عمل آمد که همه‌ی مطالب و نوشته‌ها لاتین است (منظورم همان انگلیسی است. الآن یک ملالغتی پیدا می‌شود و می‌گوید لاتین یعنی یونانی و ریشه‌ی همه‌ی زبان‌های اروپایی است) به هرحال ما فهمیدیم که این زوج به قصد شرکت در یک نمایشگاه خارجی عازم فرنگ هستند. (از نوع همان نمایشگاه‌ها و جشنواره‌ها و کنفرانس‌هایی مثل کنفرانس برلین را که یادتان هست. یک مشت ضد انقلاب سوسول کرواتی وطن‌فروش، چند تا ایرانی را جمع می‌کنند دور یک میز تا به آخوندها فحش بدهند و اگر نخواهند فحش بدهند و بخواهند حرف منطقی بزنند، یک رقاصه‌ی وطن‌پرست(!) را می‌اندازند وسط جمع و . . . مابقی‌اش را هم که همه‌مان می‌دانیم)
به هر حال. ساعت‌ها از وقت خانه رفتن گذشت و کار این «جفت فتوژورنالیست» با وجود تمام سخت‌گیری‌ها و وسواس‌های بی‌مورد آنها (که بیشتر آن هم ناشی از عدم شناخت محدودیت‌های فنی چاپ و بی‌تجربگی و مجموعن نفهمی مزمن آنها بود!) آخر وقت پنجشنبه تمام شد.
ذهنیت این حقیر این بود که در این زمانه‌ای که به آن عصر جهانی‌شدن می‌گوییم، شما با دیدن هر کالا و یا هر مسابقه‌ی ورزشی، تشخیص می‌دهید که متعلق به کدام سرزمین و فرهنگ است. چینی است، مکزیکی است، مال شمال اروپاست یا جنوب آن و . . .
در این مورد هم از آنجایی که بنده‌ی ساده گمان می‌کردم که ایشان به‌عنوان «ایرانی» در آن نمایشگاه شرکت می‌کنند، سعی نمودم تا حال و هوای طراحی ایشان کمی (فقط کمی) ایرانی باشد. آن هم با قرار دادن تک‌وتوک اسلیمی‌های خیلی ساده که در حقیقت اصلن به چشم نمی‌آمدند. بگذریم.

به فرموده‌ی مشتری من تمام طرح‌های اسلیمی را حذف کردم تا به قول ایشان طرح جلوه‌ی «مدرن» به خودش بگیرد!!!
این بنده، در بعضی موارد که احساس می‌کنم مشتری از مقداری دانش گرافیک و ذوق هنری بهره‌مند است (از آنجایی که خودم از هر دو بی‌بهره‌ام!) به قول معروف ریش و قیچی را می‌سپارم به دست خودش و هر آنچه را که بگوید اجرا می‌کنم.

وقت پول گرفتن که رسید، ایشان مدعی شدند که: این آقا (یعنی من) که برای ما طراحی نکرده! او اصلن شعور طراحی ندارد! ما خودمان به او گفته‌ایم چه کند و چه نکند! او اصلن تربیت برخورد با مشتری ندارد!! (این یکی را راست می‌گفتند) و . . .

(این حرف‌ها را به مدیر شرکت می‌گفتند. یکی از سعادت‌ها در شغل ما آن است که طرف مالی مشتری، خودت نباشی. اینطوری دائم استرس این را نداری که نکند از همراهی و همدلی تو  سوءاستفاده کند و پولت را ندهد.)
خلاصه مقادیر متنابهی خزعبلات بار اینجانب شد و رگ غیرت بنده امر فرمود که به مدیر محترممان عرض کنم که کار آنها را تحویل ندهد تا خودم به خدمتشان برسم . . .
«زوج فتوژورنالیست» هم در کمال عصبانیت از پیش ما رفتند.


(برای جلوگیری از اطاله‌ی کلام، ادامه‌ی داستان را خودتان حدس بزنید. اگر حوصله کردم بعدن برایتان می‌نویسم.)

سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387

تلویزیون محترم جمهوری اسلامی، این آقای سید حسن نصرالله را طوری نشان می‌دهد که اگر کسی نداند، فکر می‌کند او شخص اول لبنان است. اما اینطور نیست. طبق آمارهای رسمی، 60 درصد مردم لبنان مسیحی‌اند حدود 25 درصد سنی‌اند و کمتر از 15 درصد شیعه‌اند!

به همین دلیل طبق یک توافق نانوشته، در این کشور، رئیس جمهور مسیحی، نخست وزیر سنی و رئیس مجلس شیعه انتخاب می‌شود.

به طریق مشابه همین شیوه‌ی رسانه‌ای، در مورد اسرائیل (فلسطین) اتخاذ شده است. در حال حاضر در اثر مهاجرت‌های تشویقی و اجباری و دلبخواهی و . . . جمعیت یهودیان در فلسطین اشغالی (!) بیشتر از مسلمانان است. (در مورد آمارهای رسمی الآن حضور ذهن ندارم. چندروزی صبر کنید، روز قدس موسم این آمارهاست . . . )

ضمنا رژیم اسرائیل (که البته غاصب و صد البته نژادپرست است) عضو رسمی سازمان ملل است و به حق یا ناحق در مجموع عمومی (همون سالنی که دویست تا کشور نماینده دارند و اتفاقن ایران خیلی هم به مصوبات آن علاقه‌مند است و آن را نشان‌دهنده‌ی اراده‌ی آدم‌های روی کره زمین می‌داند) نماینده دارد. به هر حال. بگذریم.

یهودی‌های مهاجر به این سرزمین، در پی فریب چندهزارساله‌ی مذهبی خود، به دنبال سرزمین آرمانی‌شان آمدند. فریبی که نژاد بنی‌اسرائیل را نورچشمی خدا می‌داند. ازدواج با غیریهودی را موجب آمیخته‌شدن با خون ناپاک و ناخالص می‌داند و دشمنان یهودیان (که قوم برگزیده‌ی خدا هستند!!) را دشمن خدا می‌داند!

بله. اینها اعتقادات یهودیانی است که از لهستان و روسیه و آلمان و آمریکا و ایران و . . . به فلسطین کوچانده شده‌اند. راستی اعتقادات فوق و جملات فوق برای شما مخاطب ایرانی مسلمان آشنا نیست؟

باز هم بگذریم.

آقای رحیم مشائی (معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان گردشگری و جزو آدم‌های مورد علاقه‌ی من در دولت احمدی‌نژاد) ملت اسرائیل را دوست خطاب کرده‌اند.

ملت اسرائیل که وی آن‌ها را دوست خطاب کرده،‌ معتقدان به نظرات فوق هستند. یا حداقل آرزو دارند که آن اعتقادات واقعیت داشته باشد و آنها واقعن نورچشمی خدا باشند! ! !

به هر حال نظر من این است که اسرائیل در حاضر یک کشور رسمی است و حدود نیم‌قرن عضو سازمان ملل بوده و میلیون‌ها نفر از جمعیت فعلی آن در همین سرزمین متولد شده‌اند ولی ولی ولی . . .

قوم بنی‌اسرائیل (مخترع داستان‌های چند هزارساله‌ی پیامبران الهی!) خود را فرزندان یعقوب (پدر همین یوسف که سریالش را تلویزیون نشان می‌دهد و لقب اسرائیل را خدا به او داده!) می‌دانند.

ایشان خود را از نسل ابراهیم می‌دانند که خداوند وعده داده شمار آنها را از ستاره‌های آسمان بیشتر خواهد کرد (این وعده که خدا به ابراهیم داده، گمانم در قرآن هم آمده).
آنها فرزندان انسان‌های حریص، ناسپاس و بلندپروازی هستند که شرح کردارشان بیش‌تر از هرجای دیگر، در کتاب‌های تاریخی و مذهبی خودشان آمده است.

ملت اسرائیل هرگز دوست ما نیستند. لااقل دوست من نیستند. مردم روسیه هم دوست من نیستند. مردم ونزوئلا و کوبا هم نیستند. آذربایجان، عراق، . . .

من می‌توانم با میلیاردها نفر دوست دوست باشم، اما مردمی که آزاده باشند، نه در بند خودخواهی‌های خودشان یا در بند آرمان‌های رهبران تهی‌مغزشان، یا دربند ایدئولوژی‌های فلاسفه‌شان یا دربند عقاید مادربزرگ‌هایشان.

من می‌توانم با اینها دوست باشم.

پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387

1.
این آدم‌هایی را دیده‌اید که ناخن شصت (شست؟) پایشان هی می‌رود توی گوشت و باید بروند جراحی کنند و عملش خیلی هم دردناک است (خودم یکی از همین آدم‌ها هستم).
دکترها در این مورد می‌گویند که این شست پای انسان یک موقعی در بشر اولیه مثل سم حیوانات بوده و به‌تدریج کوچک شده و الآن که بشر کفش به پا می‌کند اکثرا ناخن شست پایش دچار مشکل می‌شود.


2.
دندان عقل که معرف حضورتان هست. بشر 32 تا دندان دارد که اصولن 4 تایش اضافی است و دکترها هم بلافاصله بعد از درآمدن دندان عقل (و حتی گاهی قبل از درآمدن کامل آن!) توصیه می‌کنند که کشیده شود. این بار هم ظاهرا قضیه‌ی تکامل تدریجی است و اینکه بشر اولیه که از درخت بالا می‌رفته و میوه‌های خام می‌خورده حالا تبدیل به موجودی پخته‌خوار شده و نیازش به دندان‌های قوی کمتر شده و استخوان فک به‌تدریج کوچک شده و خلاصه اینکه حالا اون عقب دهان دیگر جا برای دندان‌های عقل نیست.


3.
در فیلم‌ها دیده و در داستان‌ها خوانده‌ایم که در قدیم، برای خرید و فروش برده معمولا اندامش را چک می‌کردند که سالم باشد. مرض پوستی نداشته باشد، دندان‌هایش سالم باشد و اندامش ورزیده باشد و ...


4.
امروزه اهمیت فکر سالم و خلاق، از اندام سالم بیشتر شده. یعنی دیگر هیچ کارفرمایی برای استخدام کارمند یا کارگر دندان‌های او را وارسی نمی‌کند. بلکه به ویژگی‌های روحی و روانی او بیشتر بها می‌دهد (البته سلامتی جسم هم به جای خود).
حتی در قدیم برای فرماندهی سپاه و یا پادشاهی هم، ملاک‌های جسمی به‌شدت در اولویت قرار داشته درحالیکه الان ویژگی‌های جسمانی برای حکومت‌داری (خداوکیلی!!) در اولویت نیست (رجوع کنید به: ویژگی‌های جسمانی رئیس جمهور ایران ـ وزیر جنگ ایران ـ فرمانده ستاد کل ارتش ایران!)


5.
نظریه‌ی بنده این است که پرده‌ی بکارت دختران، مثل دندان عقل و ناخن بزرگ شست پا، یادگار زندگی اولیه‌ی بشر و یا حتی قبل از آن، یعنی زندگی جانوران تکامل‌نیافته‌تر از آدم است.
ضمنن همانطور که برای شناخت یک کارگر یا یک فرمانده‌ی خوب، دیگر بازوان او را اندازه نمی‌گیرند و پرتاب نیزه‌اش را متر نمی‌کنند، برای شناخت خویشتن‌داری و وفاداری و پرهیزکاری یک زن نیز توسل به آزمایش‌های جسمانی شیوه‌ی بسیار عقب‌افتاده‌ای است.

در پرده‌ی بعدی، از زاویه‌ی دیگری به این موضوع می‌پردازم.

چهارشنبه 9 مرداد ماه سال 1387

آقـا !   خانم !

محض رضای خدا یک باغی سراغ ندارید ما برویم از دیوارهایش بالا و گیلاس‌هایش را از بیخ ساقه بکنیم و هلوهایش را بخوریم و هسته‌های را بریزیم روی زمین و بگوییم کود می‌شود (!) و از صاحبش تشکر کنیم و او را دعا کنیم؟

آقا دلمان پوسید در این شهر با این حیوانات انسان‌نمایش!

قیصر امین‌پور که مرد، بهانه‌ای شد که چند تا شعر خوب به در و دیوار شهر بچسبانند. مثل:

 خداوند روستا را آفرید     و انسان شهر را       و شاعران آرمان‌شهر را

حالا که ما آزمان‌شهر را نه داشته‌ایم و نه داریم و از «شهر» هم به اندازه‌ی کافی دود و استرس نصیبمان گردیده، یک روستایی پیدا نمی‌شود چند روزی ما را مهمان کند تا هم کودکانمان (یعنی فرزندانمان) و هم خودمان (یعنی کودک درونمان) یک چند روزی پیاز بخوریم و لواشک غیربهداشتی و قره‌قروت پر از نخاله و صابون برگردون و گوسفندی، بزغاله‌ای بغل کنیم . . .  و خلاصه غریزه‌ی با طبیعت بودمان را ارضا کنیم.

به هر حال. همشهری‌های عزیز تهرانی که از ساخت تونل رسالت خوشحالید و به برج میلاد می‌بالید و به تونل توحید امیدوارید! توجه فرمایید!

شهر ما دیگر کبوتر ندارد. حتی کلاغ هم، دیگر ندارد! بیایید قدر موش‌ها و گربه‌ها را بدانیم.

دوشنبه 7 مرداد ماه سال 1387


پرده اول-----------

رئیس سازمان سنجش آمده گفتگوی خبری شبکه دو:
یک میلیون و 300 هزار نفر در کنکور سراسری شرکت کرده‌اند. از این تعداد 800 هزار نفر مجاز به انتخاب رشته شده‌اند که از این تعداد 500 هزار نفر در دانشگاه دولتی پذیرفته می‌شوند.
حدود همین تعداد هم دانشگاه آزاد می‌پذیرد. و 200 هزار نفر هم دانشگاه‌های علمی کاربردی.
پس: 500 دولتی + 500 آزاد + 200 علمی‌کاربردی = 1200
یعنی از یک‌میلیون و سیصد، یک میلیون و دویست قبول می‌شوند. حالا می‌گویند که می‌خواهیم کنکور را حذف کنیم.
خوب!
کنکور که همین الآن هم عملا حذف شده ! فقط ، داوطلبان را سرند می‌کند برای رشته‌های خوب. نخاله‌ها هم می‌روند به رشته‌های آبیاری گیاهان دریایی و امثالهم!

پرده دوم-----------

پارسال در چنین روزهایی که فصل انتخاب رشته بود، در آموزشگاه کیمیاگران با همین بچه‌های کنکوری سر و کله می‌زدیم. پارسال اولین سالی بود که انتخاب رشته، اینترنتی بود و داوطلبان سراسیمه و گریان و نگران و با همراه داشتن یکی از والدین خود (یا هر دوی آنها به علاوه‌ی خواهر برادر بزرگتر و دوست و مطلع و همسایه و . . . ) می‌آمدند انتخاب رشته کنند.
حالا تصور کنید که دخترخانم دانش‌آموز، از دو خیابان بالاتر با مامان جونش آژانس گرفته و اومده انتخاب رشته کنه. سر کوچه هم آب طالبی خریده که موقع انتخاب رشته فشار خونش افت نکنه. این بچه سوسول تی‌تیش‌مامانی رو داشته باشید. حالا می‌خاد انتخاب رشته کنه برای شهرستان.
بابا جونش گفته شهرهای شمالی نه! چرا؟ چون باباهه معتقده شمالی‌ها بی‌غیرتند!اتفاقن مامانی‌اش  هم معتقده که یا خوزستان (که شهری پدری دختره است) یا یزد (که شهر مادری دختره است)
بقیه داستان را هم خودتان بسازید . . .

پرده سوم-----------

همسر گرامی، بدون مقدمه از من می‌پرسد: «نظرت راجع به سهمیه‌بندی جنسیتی رشته‌های دانشگاهی چیه؟»
خوب. قریب به یک‌دهه تجربه‌ی زناشویی می‌گوید که در چنین مواردی باید خیلی حساب‌شده جواب بدهم. بنابراین گفتم:خوب بعضی رشته‌ها که به‌شدت پسرانه‌اند مثل عمران و معدن و ... بعضی‌ها هم که به‌شدت دخترانه‌اند مثل مامایی‌ها و تغذیه و بعضی گرایش‌های هنر و ... بقیه رشته‌ها هم به نظرم خیلی احتیاج به تفکیک سهمیه ندارد.
همسرم گرامی (که اتفاقن او هم تجربه‌ی یک دهه مباحثه و مجادله با من دارد!)نگاه معنی‌داری به من می‌کند و می‌گوید:نمی‌خاد تقسیم‌بندی کنی. نمی‌خاد ادای آدم‌های روشنفکر و منطقی رو دربیاری!
همین شما آدمای امّل هستید که عروسک را می‌دهید دست دخترها و ماشین را دست پسرها. بعد چند سال هم برای پسرتون ماشین کنترلی می‌خرید و 15 سالگی هم سوئیچ رو می‌دین دستش. اون‌وقت تمام عمر رانندگی زن‌هاتون رو مسخره می‌کنید! اصلن بذار همه‌ی مردها از معدن‌ها و سدها و جاده‌ها بروند بیرون، ببینیم جاده‌ها و سدهایی که زن‌ها می‌سازند چقدر عمر می‌کنند و ...
این بنده (بر اساس همان تجربیات کذایی، نمی‌خواهم یک‌باره حرف او را قبول کنم و لذت پیروز شدن در بحث را از او بگیرم!) می‌گویم: خب. آخه نوع اشتغال مردها که فقط خواستِ خود آنها نیست. بالاخره تو ترجیح می‌دهی خاستگار دخترت لیسانس خیاطی داشته باشه و خود دخترت لیسانس معدن! آن هم به خاطر اینکه چند تا تست عربی یا فیزیک رو بیشتر زده و ...
هسمر گرامی جواب می‌دهد: نه! رشته‌ی تحصیلی مهم نیست. من فقط می‌خواهم دامادم، مثل تو  اینقدر امّل و کج‌فهم نباشد.

 

یکشنبه 6 مرداد ماه سال 1387

 

«هپلی» دوست نادیده‌ی وبلاگ‌نویسم، در مورد «اسطوره‌ای، که در کودکی، مرد» برایم نوشته است:

«یه خورده با حرفات مخالفم
وقتی ترکیه پیشنهاد ۵ میلیون یوروئی داد برای ۳ سال و جهان پهلوان قبول نکرد چند نفر گفتن " دمش گرم " ؟
تازه جریان مال همون ۴ سال پیش بود ، وگرنه مثل میناوند و مهدوی کیا و ... میتونست برای خودش درآمد کافی داشته باشه !
مگه رضازاده چی از علی دائی کم داره ؟ که ورزشگاه بنام علی دائی بشه ولی برای رضازاده هیچی !!!
حتی اگر هادی ساعی هم همچین کاری بکنه خرده نباید بگیریم بهشون !
چون این ورزشکارها باید زندگی کنن ، باید پول در بیارن
درسته که افتخارشون باید برای ملت ایران باشه که هست
ولی زندگی و آینده و شغلشون که به مردم ایران ربطی نداره
جمشید مشایخی که کولر اوجنرال تبلیغ میکنه چرا کسی حرفی بهش نمیزنه !
علی دائی که بزور و پارتی بازی تیم ملی رو مجبور میکنه از کارگاه لباس ورزشی خودش خرید کنه چرا کسی صداش در نمیاد !
محمدرضا گلزار برای ایکات
میناوند برای لوازم خانگی دلونگی
بنظر من رضازاده حق داره اینکارو بکنه ، چون خودش هم گفت اگر فدراسیون به تعهداتش در زمینه مالی به من عمل می کرد ، من همچین کاری نمی کردم»

جواب می‌دهم:

این بنده‌ی حقیر، قصد نداشتم به رضازاده بگویم که «حق» داشته چنین کاری بکند یا نه. اصلن صحبت درستی یا نادرستی عمل او نیست. فقط نظر من این است که اگر کسی در تاریخ ماندگار می‌شود و مثلن می‌شود «تختی» ، به خاطر این است که در لحظه لحظه‌ی زندگی‌اش پهلوانانه زندگی می‌کند.
ماجرای زلزله بوئین‌زهرا و جمع‌آوری کمک تختی برای مردم را که شنیده‌ایم. به خاطر داشته باشیم تختی زمانی برای مردم زلزله‌زده پول جمع کرد که اینهمه خبرگزاری و سایت و حتی یک فیلم تلویزیونی هم از این جریان نیست.
حالا در عصر ارتباطات که همه‌ی ریزه‌کاری‌های مشاهیر، بطور آن‌لاین زیر ذره‌بین است، قهرمان وزنه‌برداری جهان، هرکول جهان، صاحب رکوردهای بی‌نظیر تاریخی، بهترین ورزشکار چهار سال پی‌درپی ایران، چه می‌کند؟

اشتباه نکنید! کاشکی تبلیغ چای می‌کرد. یا کولر گازی. یا آب‌معدنی. یا لباس زیر. اشکال کار در اینجاست که قهرمان کوپولوی نازنین ما، تبلیغ «رابینسون دبی» را می‌کند. این کلاش بی‌نصب که نصف برنامه‌هایش را در تهران می‌سازد (!) جمهوری اسلامی او را بدون مجوز می‌داند (!) در صفحه‌ی ۲ روزنامه‌ی همشهری، عید گذشته آگهی نصف صفحه‌ی تبریک می‌دهد(!) و . . .

ایکاش رضازاده هم تبلیغ ایکات می‌کرد یا چای گلستان. ای کاش می‌توانست به المپیک هم برود و باز هم مدال طلا بگیرد.
ای کاش وقتی او وزنه را بالای سر می‌برد و با آن صورت صمیمی‌اش می‌خندید، همه‌ی عقده‌های جهان‌سومی‌مان، کشوده می‌شد و اشک در چشممان حلقه می‌زد.

ای کاش نسل ما هم یک اسطوره داشت.

 

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387

 

یک.

حدود یک هفته پیش، در همین وبلاگ، یادداشتی نوشتم با عنوان «پهلوانی که در کودکی مرد». حالا دیروز خبرش آمد رضازاده به المپیک هم نمی‌رود. راستش خیلی غمگین شدم احساس می‌کنم نه‌تنها «پهلوان»ها در این زمانه به بلوغ و جاودانگی نمی‌رسند، بلکه «قهرمان»ها هم همینطور . . .

یاد اون آقایی می‌افتم که سقوط نظام کمونیسیتی را پیش‌بینی کرد.

 

دو.

قطع برق بحمدالله منظم شده و مثل روزهای اول نیست که گاهی قطع برق داریم و گاهی نداریم! به هرحال مسئولان می‌گویند به خاطر خشکسالی و کمبود آب پشت سدها است. اما آقای خوش‌تیپی در ماهواره صحبت می‌کند و می‌گوید که این حاصل فرسودگی نیروگاه‌ها است و اینکه تحریم‌های بین‌المللی باعث شده ما نتوانیم تجهیزات جدید بخریم. در این باره بیشتر خواهم نوشت.

 

سه.

امشب با مامان و بابایم، بچه‌ها را بردیم پارک. در آنجا شهرداری یک حوض ساخته که فواره‌هایش با رقص نور و صدای موسیقی کم و زیاد می‌شود. آدم دچار قــــــر  می‌شود! به بابایم می‌گویم عجب کار طاغوتی‌ای کرده‌اند!!!  بابایم که متوجه طعنه‌ی من می‌شود می‌گوید: «نخیر. این طاغوتی نیست، اینکه زن مردم بدون روسری با مردها برقصد طاغوتی است.»

من و زنم نگاهی به هم می‌کنیم و می‌خنیدیم!

 

چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387

 

دیشب رفتیم فیلم انعکاس. سانس 11 شب تا 1 بامداد. سه شنبه بود و سینما نصف قیمت.
فیلم بدی نبود به خصوص به عنوان ساخته اول یک کارگردان. البته به قول فوتبالی‌ها نیمه دوم خیلی بهتر از نیمه اول بود. ماجرای یک زن و شوهری که هر دو در موقعیتی قرار می گیرند که به‌اصطلاح به هم خیانت کنند و البته همانطور که انتظار می‌رود به هم وفادار می‌مانند.

البته من همچنان که پیشتر هم گفته‌ام ، از این کلمه‌ی زمخت خیانت خیلی خوشم نمی‌آید.
ولی فعلن مثل اینکه جایگزینی برای آن نداریم.

اتفاقا در این مورد با همسر گرامی گفتمان می‌نمودیم، به این نتیجه رسیدیم که یکی از کلماتی که گستره ی معنایی وسیعی دارد، همین واژه‌‌ی مشهور «عشق» است.


مثلن تفاوت است بین اینکه من عاشق فوتبال هستم با اینکه من عاشق فیزیک هستم با اینکه من عاشق شنا در آب های دریا هستم با اینکه من عاشق همسایه‌مان هستم و قس علی هذا !

التماس دعا.

 

 

یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387

 

یک شمع روشن کردیم و گذاشتیم روی یک کیک بسیار خوشگل، به مناسبت تولد دخترم. مروا.

حوا که یک‌ساله شد، کلی با مامانی احساس موفقیت کردیم از اینکه مخاطرات و بیماری‌های قبل از یکسالگی بچه را از سر گذرانده‌ایم. و بعد دو سالگی و حالا هم یکسالگی مروا.

هر روز که بچه‌ات بزرگتر می‌شود، تو مطمئن‌تر می‌شوی که یک روز بیشتر پیر شده‌ای. و حالا تصور کن که هر سال باید دوبار برای بچه‌هات تولد بگیری و اینطوری احساس پیر شدنت دوبرابر می‌شه!

برای همین هم هست که می‌گویند فرزند کمتر زندگی بهتر!

به هر حال سن عجیبی است این یکسالگی. مثل یک مرز است. مروا دقیقا دو سه روزی است که خودش را از مبل می‌کشد بالا و برمی‌گردد پایین. و به ما فرصت تعجب کردن و حظ کردن و عکس گرفتن هم نمی‌دهد!

خسرو شکیبایی هم مرد.

ملت مرثیه‌سرای ما کم نگذاشتند. البته این از مواردی است که من هم ناراحت می‌باشم.

طبق آنچه که اطرافیانش می‌گویند به نظر آدم خوبی بوده. ولی بازی‌هایی که من از او فراموش نمی‌کنم: فیلم «سارا»    سریال «روزی روزگاری»    فیلم «اتوبوس شب» استند. البته هامون را هم نمی‌توان فراموش کرد. ولی به نظرم جور دیگری هم نمی‌شد آن را بازی کرد.

امروز رفتم یک داستانک بی‌مزه نوشتم. داستانک قبلی‌ام را خیلی دوست داشتم. اما ذرتی دو تا مورد بی‌مزه روی آن آمد. بنابراین من هم امروز که شنبه آخر وقت می‌باشد داستانک بی‌مزه‌ام را گذاشتم که تا آخر هفته اون بالا بماند، دیگران بفهمند چه مزه‌ای می‌دهد!

به این می‌گویند طبع بلند!    بزرگ‌منشی!     تعاون!

 

سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387


جهان پهلوان در اردبیل به دنیا آمد. او در کودکی خیلی زورمند بود.
گمانم در 19 سالگی اولین مدال طلای آسیایی‌اش را گرفت.
جهان پهلوان 2 بار قهرمان المپیک شد. جهان پهلوان با نفر بعد از خودش بسیار فاصله داشت.
کشورهای دیگر به او پیشنهاد کردند تا ملیت آن‌ها را بپذیرد.اما او می‌دانست که پهلوان، یعنی «پهلو + بان». یعنی پاسدار پهلوها و مرزهای سرزمین.
همه جهان پهلوان را یک اسطوره‌ی تاریخی می‌دیدند و رقبایش همیشه برای مقام دومی می‌جنگیدند.
مردم، جهان پهلوان را دوست داشتند. حتی بالاترین مقامات کشور هم وقتی او وزنه می‌زد «صحنه» را می‌دیدند.
جهان پهلوان 4 سال پی‌درپی، بهترین ورزشکار سرزمینش شد.و خواست که دیگر به این عنوان انتخاب نشود تا میدان برای جوان‌ترها باز باشد.
روزها گذشت. . .
جهان پهلوان ابزار تبلیغاتی حکومت شده بود برای تشویق مردم برای شرکت در انتخابات و امور دیگر. و باز هم روزها گذشت . . .
جهان پهلوان از اعتبار اسطوره‌ای‌اش برای تبلیغ آب معدنی استفاده کرد.
روزها گذشت . . .
جهان پهلوان به اوج دوران افتخاراتش نزدیک می‌شد.
جهان پهلوان یک حرکت اثرگذار دیگر کرد: این بار نه یک آرمان ملی را تبلیغ کرد و نه یک سفارش حکومتی و نه یک محصول تولید داخلی و نه حتی یک صنعت پیشرفته‌ی خارجی را.
او املاک رابینسون دوبی را تبلیغ کرد. یک مؤسسه‌ی کلاش خارجی که بیابان‌های دوبی را با افتخار به ایرانیان می‌چپاند!
و من، هر صبح، با حسرت، به وانت‌بارهایی که در شهر می‌گردند، و عکس جهان‌پهلوان فقید را در حالی که شیشه‌ی آبمعدنی را به دست دارد می‌بینم، از ذهنم می‌گذرد: در قرن بیست و یکم، هیچ اسطوره‌ای زاده نخواهد شد، و اگر زاده شود، عمرش دیر نخواهد پایید.

دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387

 

هر آدمی برای خودش وابستگی و وابستگانی دارد. مثلن برای خودش یک سلمانی دارد. یک دکتری دارد، که به او، همینطوری هم که شده (یعنی بدون هیچ دلیل موجه علمی یا تجربی یا متافیزیکی!) اعتماد دارد.

مثلن در شغل ما، هر کس بعد از مدتی عادت می‌کند تا کارهای چاپی‌اش را به یک یا دو چاپخانه بدهد.

و به همین علت هر خانواده به آژانس تاکسی تلفنی و نانوایی و خیاطی و قصابی و جگرکی و . . . خودش عادت می‌کند و البته این رابطه‌ی دوجانبه، خیلی هم مفید است.

حالا این آقای قالیباف هم البته شهردار بدی نیست. (البته به نظر من احمدی نژاد هم شهردار بدی نبود و به همین دلیل به او دو بار رای دادم و البته الان تقریبا پشیمان هستم)

الغرض. این آقای قالیباف اخیرا شده است جزء ۱۱ شهردار برتر دنیا. خب حالا چه اشکالی دارد سلمونی محله‌ی ما بهترین سلمونی دنیا شود؟

پس به همین دلیل هم که شده تصمیم گرفته‌ام بروم به سایت مربوطه و به او رای بدهم.

 راستش بلد نیستم آدرس سایت را لینک کنم. به نظرم یه توک پا تشریف ببریم گوگل ساده‌تر است.

التماس دعا.

 

جمعه 21 تیر ماه سال 1387

 

خب. به حمدالله زنده ماندیم تا افتخار دیدن موشک ایرانی دو هزار کیلومتری نصیبمان شد.

می‌گویند با این موشک می‌توانیم اسرائیل را بزنیم. الان روی نقشه خاورمیانه نگاه می‌کردم دیدم بله. تقریبا فاصله تل‌آویو تا همدان حدودا دو برابر تهران تا مشهد است. یعنی حدود ۲۰۰۰ کیلومتر.

حالا سوال بنده این است که گیریم ما اسرائیل را به بهانه‌ای کوبیدیم. گیریم تمام اروپای مسیحی و آمریکای پشتیبان همیشگی صهیونیسم هم هیچی نگفتند و اصلن به فرض محال اسرائیل را با خاک یکسان نمودیم. آنوقت چه بهانه‌ای برای حفظ وحدت اسلامی مردممان داشته باشیم؟

پس ما از این مقدمه نتیجه می‌گیریم که این آزمایش با انگیزه‌ی «تـحدید سیاسی» انجام شده و نه «تـهدید نظامی»

---------------------

مادر بچه‌ها در تدارک مراسم تولد یکسالگی «مروا» می‌باشد. در همین راستا امروز با ارسال دعوت‌نامه‌ای برای خاله بزرگه، اولین گام را در جهت بهبود مناسبات فی‌مابین برداشت.

هنوز معلوم نیست تولد مروا خانم را چهارشنبه که روز پدر است برگزار کنیم یا فردایش.

 

   1      2    >>