آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390

امروز که پنجشنبه 28 مهرماه بود، اولین‌هفته‌ی سربازی تمام شد.

شنبه اول هفته رفتیم خودمان را معرفی کردیم برای تقسیم داخلی در مجموعه ساصد.

ابتدا دیپلمه‌های تهران را از صف خارج کردند و قدکوتاه‌ها و خیلی لاغرها را سرند کردند و مانده‌ها مابودیم که هم قیافه و هم قواره‌مان به درد دژبانی می‌خورد. بعد هم گفتند:


بروید این لباس خاکی‌ها را بندازید کنار و از اون لباس آبی‌های استتار (که خوشگل‌تر است و آرزوی پوشیدن آنها برای بچه‌ها در دوره آموزشی مثل آرزوی پوشیدن لباس دامادی است!) بپوشید. فردا صبح هم شیش‌ونیم صبح خودتان را معرفی کنید.

دژبان شدن برای خیلی از بچه‌ها آرزوست، ولی راستش با روحیه من خیلی سازگار نیست که بایستم درب ورودی سازمان و به همه اعم از سرباز و درجه‌دار وظیفه و حتی کارمندها گیر بدهم و کیفشان را (یا جیبشان را) بگردم و خلاصه ورود و خروج و کوتاهی مو و همران نداشتن موبایل و ... را چک کنم.


خلاصه اینکه متوصل شدیم به سفارش یکی از آشنایان که در همین ساختمان بمانیم، ولی مسئولیت بهتری به من بسپارند.


به هر حال همه چیز اینجا خوب است، غیر از اینکه ساعت کارش تا 4 یا 5 عصر طول می‌کشد و درنتیجه من تمام این هفته را نتوانستم سر کار بروم و معلوم نیست با این وضعیت معاش زن و فرزند را باید چگونه تآمین کنم.


 



شنبه 2 مهر ماه سال 1390

21 توصیه یک ورودی قدیمی

دوستان، من نزدیک به یک‌ماه است که در پادگان آموزشی جوادنیا، سرباز هستم. این پادگان تنها مرکز آموزش وزارت دفاع در کشور است و اینطور که می‌گویند از همه‌ی مراکز آموش دیگر در کشور بهتر است.
من در گروهان دوم از گردان چهارم خدمت می‌کنم. تاریخ آغاز به خدمت ما 18/5/90 است و حدود یک‌ماه دیگر از دوره آموزش ما باقی مانده.

خیلی چیزها هست که اگر ورودی‌های جدید بدانند، استرس‌شان کمتر می‌شود. این‌ها را برایتان می‌نویسم:  

 

1. پادگان کجاست؟ 

 از تهران که به سمت قزوین می‌روی، بعد از کارخانه سیمان، روی تیرک‌های چراغ وسط اتوبان را نگاه کن. روی هر کدام یک عدد 4 رقمی نوشته شده. به عدد 1500 که رسیدی، ضلع شمالی جاده (دست راست) تابلوی ورودی پادگان را می‌بینی و یک اتاقک کوچک که معمولاً در آن دژبانی نیست، مگر در روزهایی که خیلی شلوغ باشد و رفت و آمد به پادگان زیاد باشد.  

 

2. کرایه‌ها 

 از ترمینال غرب (میدان آزادی تهران) تا قزوین کرایه اتوبوس از 2000 تومان تا 3000 تومان برحسب کیفیت اتوبوس و کولردار بودن و . . . متغییر است. ولی سواری‌ها 6000 تومن می‌گیرند. اگر صندلی جلو بنشینی 7000 تومن.
اصراری نیست که حتماً ماشین قزوین را سوار شوی، ماشین‌های زنجان، رشت، اردبیل و جاهای دیگر هم از همین اتوبان قزوین می‌روند و تو باید بگویی که بعد از کارخانه سیمان و نرسیده به نیروگاه شهیدرجایی پیاده می‌شوی. همان کرایه قزوین را از تو می‌گیرند.   

 

3. مسیر طولانی جاده فرعی 

 از اینجا حدوداً نیم‌ساعت پیاده‌روی دارد تا دژبانی دوم و بازهم نیم‌ساعت دیگر راه است تا آسایشگاه یا میدان صبحگاه. و این یک‌ساعت را مگر شانس بیاوری که ماشینی عبور کند یا آمبولانس یا ماشین حمل قالب‌های یخ تو را سوار کند،‌ وگرنه یکساعت باید جاده سربالایی را پیاده بروی که در هوای خیلی گرم یا خیلی سرد مصیبتی است. 

 

ترفند: اگر با سواری (سمند) از ترمینال غرب به سمت قزوین آمدی، از مسافرکش محترم و مسافران همراه خواهش کن که تو را تا دم در دژبانی دوم برسانند. یه پونصدی یا هزاری ناقابل هم خرجش می‌شود. می‌ارزد. حداقل نیم‌ساعت جلو می‌افتی. اما اگر با اتوبوس آمدی، چاره‌ای نیست. امیدوار باش کسی در مسیر تو را سوار کند.   

 

4. دژبانی 

 دم در دژبانی اصلی، تو را می‌گردند. از داخل ساک و لابه‌لای لباس‌هایی که با خودت آورده‌ای بگیر، تا داخل جیب‌ها و لای درز کلاه و . . . خلاصه اگر مشکوک باشند لای درز خودت را هم می‌گردند!
اینجا، هم موقع ورود و هم موقع خروج دفترچه‌ات را مهر می‌کنند تا معلوم شود که از در دژبانی رد شده‌ای. 


5. چیزهایی که آوردنشان ممنوع است و هیچوقت هم لازم نمی‌شوند 

 چاقو و قیچی و هر چیز آتش‌گرفتنی و داروی بدون نسخه نباید با خودت بیاوری. موبایل هم اجاره نمی‌دهند و همینطور هیچ وسیله صوتی و تصویری مثل رادیو یا دوربین عکاسی و همینطور سی‌دی و دی‌وی‌دی و ام‌پی‌تری پلیر و . . .  . دنبال درد سر نگرد! آخه چه ضرورتی داره؟ با خودت نیار برادر! نیار!   

 

6. چیزهایی که آوردنشنان ممنوع است و لازم می‌شوند 

 بوفه‌ی پادگان همه‌چیز دارد. آبمیوه، شیر، نوشابه، پودررختشویی، آدامس، بیسکوییت، انواع شکلات و کنسرو آناناس و کمپوت گلابی و گیلاس و . . .  . آوردن این چیزها به پادگان ممنوع است. چرا؟ چون مثلاٌ می‌شود داخل پودر رختشویی سیگار قایم کرد! یا حتی داخل جعبه بیسکوییت!
انواع آبمیوه‌ها را هم می‌شود خالی کرد و به جای آن مشروب پر کرد! به همین دلیل این‌ها هم ممنوع است.   

 

7. بوفه همیشه باز نیست 

 اما خوب! خیلی هم به خرید از بوفه امیدوار نباشید.. ساعات کمی از شبانه‌روز باز است و تازه معمولاً شما اجازه خرید از آن را ندارید. چرا؟ چون شما سرباز صفرکیلومتر آش‌خور آموزشی هستید و باید حالتان حسابی جا بیاید و مرد شوید. دلیلی ندارد هر دقیقه بروید بوفه و آبمیوه خنک بخورید! این‌که نمی‌شود سربازی! 

 

ترفند: روابط عمومی‌تان را تقویت کنید. با سربازان گروهان‌های دیگر بسپارید تا برایتان خرید کنند. حتی به‌سردوشی‌ها هم در چنین مواردی می‌شود اطمینان کرد. (سردوشی‌ها یعنی سربازانی که آموزشی‌شان تمام شده و در همان پادگان خدمت می‌کنند) ولی این نکته را همیشه به یاد داشته باشید که هیچ انسانی اگر چند روز آبمیوه یا شیر یا نوشابه نخورد نمی‌میرد. راحت باش برادر! سخت نگیر! اما به دنبال فرصت باش!  

 

8. تلفن ممنوع است 

 پادگان چندین دستگاه تلفن کارتی دارد. یادت باشه اوایل ورود به پادگان اجازه تلفن‌زدن نداری. به خانواده‌ات هم این را بگو. ممکن است این محدودیت تا سه‌ ـ چهار روز یا حتی ده روز طول بکشد. به مامانت هم این را بگو که تلفن پادگان را از 118 قزوین بگیرد ولی امیدوار نباشد که بتواند به تو تلفن کند، چون خط‌های پادگان شلوغ هستند و داخل گروهان هم اصلاٌ کسی فرصت تلفن جواب دادن را ندارد. دم در خانه از همه خداحافظ کن و همه‌ی کارهایت را بسپار. به یاد بیار سربازانی را که رفته‌اند جبهه. آنجا موبایل نبود. تلفن هم نبود.  

 

9. به دوست دخترت هم بگو . . .  

 به دوست دخترت هم بگو که آموزشی دو ماه است. تو در تمام این مدت به فکر او هستی و او را فراموش نکرده‌ای! ولی اجازه تلفن نداری. بگو که در تمام این مدت مواظب خودت هستی و او هم حتماً مواظب خودش باید باشد. التماس کن که تو را فراموش نکند و با کس دیگری دوست نشود!
بگو که فرصت نداری هر روز برایش نامه یا یادداشت بنویسی ولی لااقل او که فرصت دارد این کار را بکند.
بگو که محوطه پادگان خیلی زیباست و همه جایش گل‌کاری شده. و تو هر گلی که می‌بینی یاد او می‌افتی!  

 

10. اینجا، جایی برای زندگی است . . . 

 پادگان جوادنیا واقعاً طبیعت زیبایی دارد. در فصلی که من آموزشی هستم (اواسط مرداد تا اواسط مهرماه) هوا خنک است و شب‌ها کمی سرد می‌شود. اما زمستان قاعدتاً خیلی سرد‌تر است.
طلوع و غروب خورشید بسیار زیباست و شب‌ها آسمان پر از ستاره است. در طول 24 ساعت تقریباً 20 ساعت می‌شود ماه را در آسمان دید! باور نمی‌کنید؟ ولی من با چشمان خودم دیدم. حتی در روشنایی روز هم ماه پیداست.
هوا بسیار تمیز است. این جمله را معمولاٌ بچه‌های تهران می‌گویند. آب باکیفیت است و این جمله را معمولاً بچه‌های شهرستان می‌گویند.  

 

11. حمام ممنوع است! 

 باور نمی‌کنید؟ باور کنید! در خانه تمرین کنید که 48 ساعت یکبار به حمام بروید. بعد تمرین کنید که 72 ساعت یکبار به حمام بروید. بعد خودتان را عادت دهید که لباستان را عوض نکنید. بعد عادت کنید که روزی 4 یا پنج ساعت ورزش و نرمش و بدوبدو . . . انجام دهید، ولی به حمام نروید!
بعد از یک هفته تمرین این وضعیت در خانه، حالا قدر آبگرم و حمام را بیشتر می‌دانید. ولی به یاد داشته باشید که در پادگان همه همین وضعیت را دارند و از بوی گند شما اظهار انزجار نمی‌کند.  

 

12. عجله کنید! حمام باز است . . .  

 از دستشویی استفاده کنید! بله جدی می‌گم! توالت! فقط کمی آب سرد است، ولی عادت می‌کنید. مثل دمای آب یک استخر روباز است. چه عیبی دارد؟ با خودتان صابون و شامپو و حوله‌ای کوچک ببرید.
سریع لباسهایتان را در بیاورید. شستن سر زیاد طول نمی‌کشد، چون کچل هستید. بدنتان را هم با صابون یا شامپو بشورید. عجله کنید! سریع آب بکشید و با حوله کوچک خشک کنید. عجله کنید! وقت زیادی ندارید، شما در وقتی که برای وضو تعیین شده، دارید حمام می‌کنید، پس عجله کنید! لباس‌هایتان را بپوشید. اگر لباس تمیزها را آورده‌اید چه بهتر، کثیف‌ها را مچاله کنید تا در اسرع وقت آنها را بشورید. عجله کنید!  

 

13. حمام به بهانه غسل جنابت 

 یکساعت مانده به اذان صبح، می‌توانید با بهانه غسل جنابت به حمام بروید، اما باید از حدود نیم‌ساعت از خوابتان بزنید. انتخاب کنید، نیم‌ساعت خواب بیشتر یا یک حمام داغ و روز با نشاط‌تر بعد از آن.  

 

14. قدر خواب را بدانید . . . 

 سربازی همه‌چیزش سخت است، برای بعضی‌ها دوری از مامانشان، برای بعضی ندیدن دوست‌دخترشان و برای بعضی سیگار نکشیدنش. برای بعضی در دسترس نبودن موبایل یا اینترنت و برای بعضی غذاها پادگان سخت است، و برای بعضی‌ها نماز اجباری. اما . . . اما . . . اما . . . همه اینها فراموش می‌شود! باور نمی‌کنید؟ باور کنید! همه‌ی اینها فراموش می‌شود وقتی طی 10 روز اول شاید چیزی در حدود 40 یا 50 ساعت بخوابید. اگر در خانه بودید شاید 80 یا 100 ساعتِ این ده روز را در خواب بودید، اما الآن اگر شانس بیاورید و نگهبانی شبانه به پُـستـتان نخورد، نصف این مقدار می‌خوابید.  

 

15. مرخصی 

 معمولاً اگر تنبیه نشوید (که به آن لغو مرخصی می‌گویند) هر پنجشنبه ظهر به مرخصی می‌روید تا جمعه عصر. حتی بعضی هفته‌ها از چهارشنبه می‌روید مرخصی. میان‌دوره هم ظاهراً چند روز است. حدود سه ـ چهار روز یا حتی یک‌هفته.
اما یادتان باشد، هفته اول خبری از مرخصی نیست. یعنی اول دوره شما حداقل 8 تا 15 روز متوالی در پادگان هستید و همانطور که گفتم، به یاد داشته باشید که طی این مدت، از آبمیوه، خواب راحت، تلفن، حمام و . . . محروم هستید.  

 

16. ملاقات با خانواده (قدر ثانیه‌ها را بدانید) 

 ممکن است خانواده دلتنگ شما باشند، یا شما دلتنگ آنها باشید. جمعه‌ها فرصت ملاقات هست. آنها می‌توانند تا درب دژبانی بیایند. دژبانی به داخلی گروهان شما خبر می‌دهد تا فلان سرباز را بفرستید دم در.
آنگاه به شما یک برگه ملاقات دو ساعته داده می‌شود. احتمالاً تا این برگه نوشته و امضا شود، حدوداً بیست دقیقه از وقت شما گذشته است. حدوداً 40 دقیقه هم رفت و برگشت شما تا درب دژبانی طول می‌کشد، بنابراین حداکثر حدود یکساعت برای ملاقات با خانواده وقت دارید. ولی این فرصت را از دست ندهید، یک تماس کوتاه یک‌دقیقه‌ای با خانه یا یک ملاقات حضوری یکساعته، آنقدر روحیه‌ساز است که باورتان نمی‌شود. قدر ثانیه‌ها را بدانید.  

 

17. با فرمانده‌ها و مربی‌ها . . . 

 با فرمانده‌ها و مربی‌ها مهربان باشید. آنها آدم‌های بدی نیستند. آنهایی که من دیدم، عقده‌ای هم نیستند. مربی‌ها معمولاً خودشان لیسانس وظیفه‌اند که بیشترین زمان را با آموزشی‌ها می‌گذرانند.
بهشان بی‌احترامی نکنید. حتی اگر بدون هیچ دلیلی (تأکید می‌کنم بدون هیچ دلیلی) به شما توهین کردند، جواب ندهید! شاید این جزئی از بازی یا نقشه آنها باشد برای کشف بچه‌پرروها یا لات‌های گروهان.
اگر با شما شوخی کردند مستقیم داخل چشمانشان نگاه کنید و اخم کنید. هرگز جواب شوخی‌هایشان را ندهید.
اگر از شما سوال پرسیدند، مستقیم داخل چشمانشان نگاه کنید و اخم کنید. هرگز زیادتر از آنچه که از شما می‌پرسند جواب ندهید.
هرگز موقع حرف زدن دستانتان را تکان ندهید. هرگز موقع حرف زدن قسم نخورید. یادتان باشد اینجا ارتش است و آنها می‌خواهند از شما مرد بسازند.
اگر از کارتان ایراد گرفتند، در صدد توجیه برنیایید. فقط اگر سوال شد «چرا»، جواب بدهید. جوابی مختصر و کوتاه و صریح. در غیراینصورت توجیه یا توضیح اضافه، ارزشی ندارد.
اگر فرمانده یا مربی به شما فحش داد، این فرصت را غنیمت بدانید. سعی نکنید اشتباه او را تلافی کنید، حتی سعی نکنید اشتباه خودتان را جبران کنید. اصلاً مهم نیست که او در مورد کاری که شما انجام داده‌اید درست فکر کرده یا دچار سوء تفاهم شده است،
اصلاً سعی نکنید به او ثابت کنید که در مورد شما اشتباه فکر می‌کند، گذشته، گذشته. سعی کنید از این لحظه سرباز خوبی باشد. مودب باشید. سعی نکنید تلافی کنید. حتی سعی نکنید جبران کنید. گذشته، گذشته است.
محجوب باشید. زیرلب غرولند نکنید، کسی را نفرین نکنید. چه حقی از شما پایمال شده؟ آیا مثل امام علی 25 سال خانه‌نشین شده‌اید و یا مثل امام‌حسین همه‌کس‌تان را در بیابان کشته‌اند؟ چرا نفرین می‌کنید؟ چرا این احساس بد را در خودتان تقویت می‌کنید؟
مافوق شما هرگز حق کتک زدن شما را ندارد. حتی می‌توانید از او شکایت کنید. اما فکر می‌کنید واقعاً سودی دارد؟ به یاد داشته باشید اگر فرمانده یا مربی، یک سیلی به شما بزند، و شما دم برنیاورید و اعتراض نکنید و آه و ناله و نفرین و قسم حضرت عباس و . . . به راه نیندازید، از آن لحظه سعی خواهد کرد تا طور دیگری شما را ببیند. فقط یادتان باشد که شما حداکثر دو ماه اینجا هستید و احتمالاً هیچکدام از آدم‌هایی که اینجا هستند را در تمام طول عمرتان نخواهید دید.  

 

18. درجه‌ها و لباس‌ها را بشناسید 

 مربی‌ها، لباس پلنگی استتار به رنگ سبز یا آبی می‌پوشند. فرمانده‌ها هم کادر رسمی هستند که لباسشان فرنچ است یعنی پیراهن کرم و شلوار سبز با کفش مردانه معمولی می‌پوشند.
بعضی‌ها هم لباس پلنگی استتار به رنگ کرم‌قهوه‌ای می‌پوشند، اما پوتین دارند. اینها هم کادری هستند، یعنی استخدام رسمی ارتش یا وزارت دفاع.
کادری‌ها (چه لباس استتار کرم‌ـ‌قهوه‌ای پوشیده باشند و چه لباس مردانه) مقامشان از مربی‌ها (که معمولاً لیسانس وظیفه‌اند و لباس استتار سبز یا آبی می‌پوشند) بالاتر است، حتی اگر درجه‌شان از لحاظ رتبه نظامی پایینتر باشد.

  

آنهایی که درجه‌شان روی بازو است، دو گروهند:
گروهبان‌ها را سرگروهبان خطاب می‌کنند و استوارها را سرکاراستوار
 

آنهایی که یک، دو، یا سه‌ستاره روی شانه‌هایشان هست، ستوان هستند، ولی برای احترام همه را جناب‌سروان می‌گویند. یادتان باشد درجه‌ها را اشتباه خطاب نکنید یا اشتباه ننویسید.

 

جناب سروان واقعی (سروان تمام) ۴ تا ستاره دارد. بعدش هم می‌شود ستاره‌های درشت‌تر که به آنها قپـه می‌گویند. یکی‌اش سرگرد استُ دو تایی‌اش را سرهنگ دوم می‌گویند و سه‌تایی‌اش را سرهنگ تمام.  

سروان، سرگرد و سرهنگ با کلمه «جناب» مورد خطاب قرار می‌گیرند. 

معمولاٌ در دوره آموزشی با درجه‌های بالاتر از این سر و کار نداریم، ولی بالاتر از اینها را در سپاه «سـردار» خطاب می‌کنند و در ارتش یا همین وزارت دفاع خودمان «امـیــر» خطاب می‌کنند.
 

19. سلسله مراتب 

 اینجا همه‌چیز مکتوب، مستند و با نامه است. اگر می‌خواهید هر مقامی را ببینید، باید نامه ملاقات بگیرید.
مسئله‌تان را شفاف و بدون رودرباستی با مقام دردسترستان مطرح کنید. مثلاً مربی یا فرمانده گروهان. اگر نتوانست مسئله را حل کند درخواست ملاقات با فرمانده گردان را مطرح کنید. در صورت لزوم اصرار کنید ولی پرروبازی درنیاورید. مطمئن شوید که خواسته شما معقول است. در اینصورت آن را شفاف بیان کنید یا حتی به‌صورت مکتوب بنویسید.
به خاطر داشته باشید که در پادگان، قهر و گریه و مبارزه منفی و بی‌محلی به دستور و امثال اینها، جواب نمی‌دهد. در ضمن بهانه‌های دروغین هم راه‌حل خوبی نیست. اما اگر واقعاً عروسی برادرتان است یا فرزندتان مریض است، یا امتحان دانشگاه دارید، فرمانده‌هان با شما همکاری خواهند کرد.  

 

20. راه طولانی بهداری 

 در پادگان بهداری هست، ولی زیاد روی آن حساب نکنید. یادتان باشد که بدن شما در حدود سنین بیست‌سالگی، بالاترین قدرت ایمنی را دارد. مراقب باشید دندانهایتان موقع اعزام به خدمت سالم باشد. پادگان دندانپزشکی ندارد. برای دندان‌درد هم مرخصی نمی‌دهند. زندگی را به خودتان زهرمار نکنید. وقت برای مسواک زدن ندارید، ولی از همان ثانیه‌های اندک پیش از خواب برای مسواک زدن استفاده کنید. اگر بازهم فرصت ندارید، با خودتان نخ دندان ببرید. 


کسی را برای سردرد یا دل‌درد، حالت تهوع یا گلودرد، اجازه بهداری رفتن ندارد. ولی اگر نتوانستید بروید، بهداری برای این بیماری‌ها قرص‌های معمولی بدون تأثیر می‌دهد، برای سرماخودرگی هم همینطور. 


لیموترش و لیمو شیرین را فراموش نکنید. ورود اینها به پادگان ممنوع نیست و در فاصله بین دو مرخصی به مقدار لازم لیموترش و لیمو شیرین با خودتان ببرید تا مانع بروز بیماری یا لااقل تشدید بیماری شود. 


اگر پاتان بشکند یا دچار خونریزی مشهود بشوید، اگر غش کنید یا پایتان زخم قارچی عمیقی بردارد، بهداری هست و به شما کمک می‌کند تا زنده بمانید. حتی آمبولانس هم برای اعزام به بیمارستان شهر وجود دارد، اما یادتان باشد دیدار با فرمانده پادگان پیچ و خم کمتری دارد تا رسیدن به بهداری.  

 

21. آنکادر، واکس، شستن جوراب 

 اینها کارهایی است که شاید در طول عمرتان انجام نداده باشید، واقعاً دشوار است وقتی 5/4 صبح پس از خواب بیدار شده‌ای، ملافه‌ها و پتوها را، یکی در میان صاف و تمییز و بدون چروک، با دستور و قاعده خاص، برگردانی زیز تشک ابری و ملافه‌ی زیری را بیاری روی متکا ابری و همه‌چیز صاف و مرتب و در یک راستا با تخت بغلی، و همه‌ی تخت‌های دیگر آسایشگاه. 

بالشت باید متقارن باشد از دو طرف تشک و کلاهت را هم می‌گذاری وسط بالشت. گل را هم می‌گذاری کنارش. بعد عقب‌عقب می‌روی تا مطمئن شوی که همه‌چیز صاف و مرتب است و پوتین‌ها زیر تخت جفت‌شده و کمی عقب‌تر که می‌آیی، حظ می‌کنی از اینهمه نظم و ترتیب و یک‌رنگی. 


و باز دلت تنگ می‌شود برای آسایش خانه. و باز دلت تنگ می‌شود برای مهربانی‌های خانواده و باز دلت تنگ می‌شود برای خواب راحت. 

 

 

شما هم تجربیاتتان را برای من بنویسید. یا اگر سوالی داشتید بپرسید شاید فرصت شد و جواب آنها را دادم. نهایتاً این را به یاد داشته باشید که هر سال شاید حدود یک میلیون نفر دوره آموزشی سربازی را طی می‌کنند و کسی از سختی‌های آن نمرده! پس اعتماد به نفس داشته باشید که شما هم مثل یکی از آن یک میلیون نفر هستید. 

 

      

  

     

چهارشنبه 19 مرداد ماه سال 1390

فردا ساعت نه صبح، بیستم مرداد سال نود، ترمینال غرب، تعاونی چهار.

مقصد: پادگان مرکز آموزش جوادنیا قزوین.


همه‌چیز برمی‌گردد به آخرین روز اردیبهشت امسال. یعنی پنجشنبه‌ای که من در ساعت شش بعدازظهر از شرکت پیک برتر اخراج شدم.


دلیل اخراج (یا خروج) من از شرکت برای مورخان و مستشرقان چندان روشن نیست، همانطور که دلیل خروج (یا اخراج) از مدرسه‌ها یا شرکت‌های متعددی که در آن‌ها درس‌خوانده‌ام یا کار کرده‌ام.


ولی به هر حال از آنجا که مثل هر مرد متأهل زن‌وبچه‌دار دیگری باید غم نان خود و سه‌سر عائله را بخورم، از شنبه ابتدای خرداد ماه شروع کردم به دنبال کار گشتن.


خوب از آنجا که معمولا در طبقه‌ی اجتماعی ما چیزی به اشم پس‌انداز نمی‌تواند وجود داشته باشد، نتیجتاً دلخوش نمودیم به یارانه پرداختی دولت محترم و کرامات واصله‌ی جناب دکتر محمود احمدی‌نژاد (محمود کبیر) که با هر کژدار و مریضی بود، مدت نزدیک به چهار هفته را با آن سپری نمودیم.


در پایان هفته چهارم، فرآیند اخراج، تبدیل به یک واکنش برگشت‌پذیر گردید و بنده مجدداَ به کار دعوت شدم. اما طی این مدت از آنجا که هیچ شرکتی پیدا نمی‌شد که هر دو شرط زیر را داشته باشد:

یک) من به دردشان بخورم

دو) آنها هم به درد من بخورند و ساعت کار و مسیر و حقوق پرداختی و محیط کار و همکاران و . . . باب میل بنده باشد،


بنابراین به توصیه مامان بزرگوار خودم از یکسو و مامان عزیز بچه‌ها از سوی دیگر، تصمیم گرفتم تا به خدمت مقدس سربازی شرفقیاب شوم.


به هر حال امروز حدود دو ما پیش مدارک را از طریق پلیس + 10 ارسال نمودم و واکسن و معاینه دکتر و افتتاح حساب عابر بانک در بانک سپه و . . . نمودم، تا دیروز که ساعت شش و نیم بامداد در پادگان عشرت‌آباد گفتند بروید پنجشنبه صبح بیایید ترمینال غرب.


اینطور که در طی این روزها از مردم سربازی‌رفته شنیده‌ام و خاطرات وبلاگ‌ها را خوانده‌ام، وزارت دفاع جای زیاد دشواری برای سربازی نیست. در ضمن پادگان جوادنیا هم بعد از آبیک، بیست ـ سی‌ کیلومتر مانده به قزوین است و برای این فصل ظاهراً آب‌وهوای خوشی دارد.


چند روز است که مادر، مادر زن، زن داداش بزرگه، زن داداش کوچیکه و مخصوصاً بانوی منزل دست به دست هم داده‌اند و یک ساک عظیم و سنگین را پر از خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها و پوشیدنی‌ها نموده‌اند. تا اینجای کار، سخت‌ترین قسمت خدمت سربازی، حمل همین ساک است!


در اینجا از همه دوستان، بستگان و خوانندگان این وبلاگ خداحافظی می‌کنم.


جای همه‌تان زیرپرچم خالیست.




لینک منبع:


http://www.khabaronline.ir/news-166929.aspx


علیرضا لبش شعر می‌گوید. طراحی می‌کند. داستان می‌نویسد. طنزنویس هم هست. لبش در این مطلب با شوخ طبعی به موضوع کتاب‌ها و آموزه‌های کشکی موفقیت پرداخته است.

۱- مختان را خانه تکانی کنید؛ مواظب باشید زیاد تکان تکانش ندهید. اگر از مختان تا به حال استفاده نکرده‌اید، بگذارید همین طور بسته‌بندی شده باقی بماند. اگر از مختان سوء‌استفاده کرده‌اید، جلوی بچه‌ها و جایی که خانواده زندگی می‌کند، خالی‌اش نکنید. اگر کسی مختان را خورده، مخ‌اش را تلیت کنید. اگر کسی مختان را زده، مخ‌اش را آنقدر بزنید تا آدم شود. اگر مختان معیوب است به ادامه توصیه‌های ما گوش دهید. خلاصه مخ‌تارید.

۲- زندگی را در آغوش بفشرید؛ گفتم زندگی را در آغوش بگیرید با ناموس مردم چه کار دارید؟ این طوری زندگی شما را در آغوش می‌گیرد و اگر برادر یا پدر ناموس مردم پیدایش شود، طوری ولتان می‌کند که با سر به زمین بخورید. به دامان طبیعت بروید و با خودتان زمزمه کنید: همه چی آرومه. من چقدر شل مغزم. فقط مواظب باشید کسی آن دور وبر‌ها نباشد. برایتان حرف در می‌آورند. پیش در و همسایه و ناموس مردم خوب نیست. آن وقت دیگر مردم ناموسش را به شما نمی‌دهد که ناموس شما هم بشود.

۳- اگر زیادی احساس خوشبختی می‌کنید، ازدواج کنید؛ دوره فلاسفه به پایان رسیده و بعد از ازدواج یک اتفاق بیشتر برایتان نمی‌افتد، بدبخت می‌شوید. به هر حال از بلاتکلیفی و الکی خوشی بهتر است. حداقل یک درد مشترک با همسرتان پیدا می‌کنید و هر روز و شب همدیگر را فریاد می‌کنید.

۴- بخشنده باشید؛ اگر کسی با جوراب گِلی روی بالش شما راه رفت، موقع خواب روی بالش و ملحقات بالشش راه نروید. اگر کسی سوسک در چای شما انداخت، موش توی قهوه‌اش نیاندازید. اگر کسی نکته خاصی در مورد عمه محترم‌تان متذکر شد، نکته خاصی در مورد عمه محترمش ذکر نکنید. اگر کسی شما را به نام حیوانات اهلی صدا کرد، او را به نام جانوران موذی صدا نکنید. اگر کسی اعصابتان را خط خطی کرد، بدنش را خط خطی نکنید. اگر دچار گاز گرفتگی شدید، کسی را گاز نگیرید. اگر کسی دنبالتان کرد، حتما فرار کنید. اگر کسی زیرآب‌تان را زد، جوری توی گوشش بزنید که نفهمد از کجا خورده است. بخشش هم حدی دارد.

۵- شاد باشید؛ بخند به روی دنیا، تا دنیا آن روی سگش بالا نیاید. اگر قرض بالا آورده‌اید و بدهکارید، بخندید. زندان هم خوشی‌های خودش را دارد. اگر از کارتان اخراج نشده‌اید بروید و به کارفرمایتان بخندید. اگر از همسرتان جدا شده‌اید بروید و به مادر زن‌تان بخندید. خلاصه جوری به دنیا بخندید که دنیا جرات نکند به شما بخندد.

۶- سفر کنید؛ تا خام هستید سفر کنید. اگر پخته شوید دیگر کار از کار می‌گذرد. در سفر، جوجه کباب را فراموش نکنید. البته به مرغ و خروس مردم هم کاری نداشته باشید. سر جای پارک و جای چادر زنی با دیگران دعوا نکنید. در دامان طبیعت خودتان را خالی نکنید. اصلا نمی‌خواهد بروید سفر. توی خانه بمانید. چون ممکن است اتوبوس‌تان چپ کند یا قطارتان از ریل خارج شود یا خدایی نکرده هواپیمایتان توپولف باشد.

۷- چیزهای مصنوعی را از زندگی‌تان دور بریزید؛ اگر احساس پیری می‌کنید دندان‌های مصنوعی همسرتان را هم دور بریزید تا دیگر نتواند شما را گاز بگیرد. فقط اشکال کار اینجاست که بعدش مجبور می‌شوید، آدامسش را برایش بجوید و شب‌ها که برای خوردن آب از خواب بیدار می‌شوید، آب دیگر مزه دهان همسرتان را نمی‌دهد و بعد از خوردن آب، دندان‌های همسرتان را در دهان‌تان حس نمی‌کنید.

۸- عادت‌های بد را ترک کنید؛ منظورم عادت‌هایی مثل سیگار کشیدن بود نه همسرتان.



دوشنبه 10 آبان ماه سال 1389

این بنده‌ی حقیر، آدم معمولی‌ای می‌باشم. یعنی اهل بورس‌بازی نیستم و با دولتهای خارجی ارتباط‌های الکترونیکی ندارم و استفاده‌ام از اینترنت هم، محدود است به نوشتن این خزئبلات و خواندن اخبار و گاهی هم جستجوی عکس در گوگل یا نهایتا پیدا کردن سانس‌های نمایش فیلم سینما آزادی. با وجود این گاهی از اینهمه دیجیتالیزه‌شدن خودم متعجم! 

عنایت بفرمایید، یک آدم معمولی مثل من باید چند تا عدد یا کد حفظ باشد: 

1. شماره شناسنامه 

2. شماره سریال شناسنامه 

۳. کد ملی 

4. کد پستی 10 رقمی 

5. آدرس ایمیل و پسورد آن  

6. آدرس ایمیل شرکت و پسورد آن  

7. کد اشتراک رستوران سر کوچه 

8. شماره موبایل یک نفر از آشنایان، برای وقتی که در بیابان گیرافتادی و به دفترچه تلفن موبالت دسترسی نداری. 

9. شماره موبایل یک نفر دیگر از آشنایان وقتی که مورد قبلی در دسترس نباشد. 

10. شماره حساب 10 رقمی حساب متمرکز جام 

11. شماره 16رقمی روی کارت عابر بانک 

12. کد کاربری اینترنت بانک ملت (16 رقم)

13. پسورد اینترنت بانک ملت (حداقل 8 کاراکتر شامل حروف و اعداد) 

14. شماره بیمه تامین اجتماعی (8 رقم)

15. شماره پلاک اتومبیل 

  

به این لیست اضافه کنید یک عالمه سال ورود و خروج به مدرسه و دانشگاه و . . . و کد کاربری و رمز ورود هر سایتی که عضو می‌شوی، رمز قفل کودک ماهواره، شماره پیگیری مسکن مهر، شماره فلان و کد بهمان و . . .  . 

 

لطفاً اگر دوستان روش مناسبی برای حفظ کردن این همه عدد و کد دارند بفرمایند. 

   

 

پنجشنبه 4 شهریور ماه سال 1389

 

 

نویسنده محترم وبلاگ کاسنی، در این یادداشت  به ماجرای علی کریمی و روزه‌خواری و اخراج او به امر مدیرعامل استیل‌آذین (سردار آجرلو) پرداخته و از زاویه جالبی به موضوع نگریسته و نتیجه‌ای هم گرفته، که البته با وی تا حدود 95 درصد موافقم و 25 در صد مخالف! موافق بودنم از این باب است که منصفانه و نقادانه و بی‌طرف به موضوع نگاه کرده و مصالح را هم مد نظر قرارداده. اما ... اما مخالفت من هم به این خاطر است که نویسنده محترم، هر دو طرف را مقصر دانسته و «کار علی کریمی را زشت و کار سردار آجرلو را زشت‌تر» دانسته است.  

 

اتفاقن بنده معتقدم که هر دو طرف به نحو احسن نقش خود را بازی کرده‌اند: 

 

شروع ماجرا: 

 

علی کریمی بعد از تمرین مشغول آب خوردن است، آدم‌های ناهی از منکر به او متذکر می‌شوند این کار روزه‌خواری است، او معترض می‌شود و همه آنها را از ذیل تا صدر (کمیته انظباطی و منشور اخلاقی و . . .) به فحش می‌گیرد و ... 

 

تلقی من این است که علی کریمی از برخوردهای منشور (منظور آفتابه نیست) اخلاقی عصبانی بوده و هزینه‌ای که این اعتراض او خواهد داشت را هم می‌دانسته. اما مگر کسی غیر از یک ستاره بزرگ و مطرح فوتبال می‌تواند به تحمیل عقیده از جانب دیگر اعتراض کند؟ 

مگر یک خواننده یا یک روشنفکر یا یک آدم معمولی می‌تواند به «ممانعت اجباری از روزه‌خواری» (یا به تعبیر خداداد عزیزی «زور به معروف به جای امر به معروف») اعتراض کند و این رفتارهای فاشیستی و طالبانی را به چالش بکشد؟ 

من در یاداشت‌های قبلی‌ام هم گفته‌ام که درصد کمی از جامعه (یعنی مذهبیون ساکن شهر تهران و مذهبیون ساکن شهر قم) بعد از انقلاب مدل زندگی‌شان را اجباری کردند و به کل جمعیت تعمیم دادند. 

این قشر مدل مو، مدل مسکن، مدل پول درآوردن و پول خرج کردن، مدل عروسی برگزار کردن و سایر رفتارهای قشری خودشان را هر کجا توانستند به قانون هم تبدیل کردند! غافل از اینکه همیشه و همه‌جا عرف برتر از قانون است. (عقیده من)

 

روزه‌خواری علی کریمی، اتفاقن یک رفتار غیرشرعی و غیر قانونی است. و به همین دلیل من با نویسنده وبلاگ محترم کاسنی 95 درصد موافقم. ولی روزه‌خواری او، مطابق آنچه که از اظهار نظر ناصر حجازی، حمید استیلی، خداداد عزیزی و دیگران می‌توان فهیمد، بین فوتبالیست‌ها یک رفتار متعارف است. و البته عرف از قانون و شرع برتر است. (عقیده من)  

 

حال برخورد مدیرعامل باید چه باشد؟ آیا مدیرعامل باشگاه پاسدار عرف جامعه است یا پاسدار قوانین کشور و قوانین باشگاه و قراردادی که با بازیکن امضا کرده؟ قطعن مدیرعامل یک باشگاه نمی‌تواند و نباید پاسدار عرف جامعه فوتبالی باشد. او کافیست که بدون عصبانیت و شعار، پاسدار قوانین مذکور باشد. و به این دلیل اتفاقن من با نقشی که سردار آجرلو بازی کرده کاملن موافقم. 

 

خب! این پارادوکس را چگونه می‌توان حل کرد که در یک دعوا، حق با هر دو طرف باشد؟ 

 

جواب این است که روابط اجتماعی آدم‌ها، مثل معادلات ریاضی نیست. در اینجا هم ادعای بنده این نیست که یک طرف حق دارد یا هر دو طرف حق دارند. بلکه صحبت من راجع به نقش‌ها است. علی کریمی، به‌جا و با سنجش درست موقعیت، اعتراض کرده و نقش خود را صحیح انجام داده. مدیرعامل هم نقش خود را در تنبیه او صحیح انجام داد ولی این خاتمه ماجرا نیست.  

 

در ادامه نمایش نقش‌ها اینگونه دنبال می‌شود: 

 

نقش مدیر باشگاه (تبدیل تنبیه از اخراج به جریمه چهل میلیون تومانی) 

نقش رسانه‌ها (تحلیل و اطلاع‌رسانی) 

نقش من وبلاگ‌نویس (مشابه نقش رسانه) 

نقش عالم دینی (بازگو کردن حرام بودن روزه‌خواری و کفاره این گناه) 

نقش علاقه‌مند فوتبال (اعلام اینکه فوتبال زیبای علی کریمی برای من مهمتر از دینداری اوست) 

نقش مادر بزرگ من (ببینم علی کریمی دیگه کیه؟ علی داییه و کریم باقری!!!)

و . . . بدین تریب بی‌شمار نقش دیگر را می‌توان برای هر یک آدم‌ها برشمرد.  

 

اشکال بزرگی که جامعه ما دارد این است که گاهی اوقات معلم دینی در نقش ناظم مدرسه چوب دستش می‌گیرد. ناظم مدرسه می‌رود در بوفه ساندویچ می‌فروشد. مستخدم سر صف ناخن بچه‌ها را چک می‌کند و . . . 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه 13 مرداد ماه سال 1389

خبر: 

یک نارنجک دستی کنار یکی از خودروهای همراه رئیس‌جمهور در سفر امروز وی به همدان منفجر شد.

به گزارش خبرآنلاین، کنار یکی از خودروهای تیم همراه رئیس‌جمهور در سفر امروز هیات دولت به همدان یک نارنجک دستی منفجر شده است.

محمود احمدی‌نژاد صبح امروز به همدان سفر کرده بود که در مسیر فرودگاه این شهر تا ورزشگاه قدس، این اتفاق رخ داد. این حادثه با شعار و فریاد مرگ بر منافق مردم همراه شد که به استقبال رئیس‌جمهور آمده بودند.

خودروی مورد حمله، مینی‌بوسی بوده است که خبرنگاران همراه رئیس‌جمهور را منتقل می‌کرد.

گفتنی است تا کنون از تعداد مجروحین این حادثه خبری منعکس نشده است.

احمدی نژاد دو روز پیش اعلام کرده بود که صهیونیست‌های احمق قصد ترور او را داشته‌اند. 

 

فرد مهاجم به خودرو همراهان رئیس‌جمهور دستگیر شد.

به گزارش خبرآنلاین، پس از انفجار یک نارنجک در نزدیکی یکی از خودروهای همراه رئیس‌جمهور در سفر به همدان، اعلام شد که فرد مهاجم دستگیر شده است.

صبح امروز محمود احمدی‌نژاد به همراه جمعی از وزرایش عازم همدان شده بود که یک نارنجک دستی در کنار خودرو خبرنگاران همراه تیم رئیس‌جمهور منفجر شد. این انفجار با صدا و دود بسیار همراه بود اما تا کنون از تلفات و یا مجروحین این حادثه خبری منتشر نشده است.

گفتنی است خودرو رئیس‌جمهور حدود 100 متر جلوتر از خودرو مورد حمله بود و هیچ آسیبی به احمدی‌نژاد نرسیده است. او تا دقایقی دیگر در ورزشکاه قدس همدان در جمع مردم این استان سخنرانی خواهد کرد. 

 

کلمات کلیدی: 

احمدی‌نژاد - همدان - سفر - مینی‌بوس - خبرنگاران - نارنجک دستی - قدس - صهیونیست - احمق 

پنجشنبه 7 مرداد ماه سال 1389

یک: 

داداش بزرگه زنگ زد و ما را دعوت کرد به دیدن یک نمایش (= تئاتر) خانوادگی به نام تحفه فرنگی در سینما ایران، و اضافه کرد که چون هفته‌ی قبل آنها به دیدن نمایش (= تئاتر) رفته بودند، ما می‌توانیم از بلیط نیم‌بها استفاده کنیم و از آنجایی که آدم وقتی طناب مفت پیدا می‌کند باید خودش را دار بزند، ما هم به طمع بلیط نیم بها (۳۵۰۰ تومان) رفتیم به سینما ایران برای دیدن نمایش (= تئاتر) سراسر خنده و شادی و . . . حرف‌های رکیک و شوخی‌های آبکی و . . . و من مطمئن هستم که اگر به‌طور تصادفی یکی از دبیرستان‌های تهران را (ترجیحن پسرانه) انتخاب کنید و در فاصله زنگ تفریح یا هر وقت دیگر، دوربین فیلمبرداری در آن مستقر کنیم، و فیلم حاصله را با اندکی جرح و تعدیل (یا حتی بدون آن) از صدا و سیمای ج.ا.ا پخش نماییم، نتیجه بسیار مفرح‌تر، آموزنده‌تر و حتی مودبانه‌تر از آن چیزی می‌شود که ما تحت عنوان نمایش (=تئاتر) خانوادگی دیدیم. 

البته گروه زحمت کشیده بودند و بازی‌ها خوب بود و درمجموع سرگرم‌کننده بود و واقعن با قیمت بلیط ۳۵۰۰ تومنی و ۱۰۰ نفر شرکت‌کننده، هزینه‌های سالن و نور و تاسیسات دکور را هم کم کنیم و پول آژانس آخر شب بازیگران را هم کم کنیم، واقعن چیزی در حد ۲۰ هزار تومان هم نمی‌ماند برای هریک از افراد آن گروه. به هر حال دستشان درد نکند. 

 

دو: 

داداش کوچیکه زنگ زد و ما را دعوت کرد به دیدن یک نمایش (= تئاتر) خانوادگی به نام ترافیک خواستگار در سینما حافظ، و اضافه کرد که چون هفته‌ی قبل آنها به دیدن نمایش (= تئاتر) رفته بودند، ما می‌توانیم از بلیط نیم‌بها استفاده کنیم و از آنجایی که آدم وقتی طناب مفت پیدا می‌کند باید خودش را دار بزند، ما هم به طمع بلیط نیم بها (۳۵۰۰ تومان) رفتیم به سینما حافظ برای دیدن نمایش (= تئاتر) سراسر خنده و شادی و . . . حرف‌های رکیک و شوخی‌های آبکی و . . . و من مطمئن هستم که اگر به‌طور تصادفی یکی از دبیرستان‌های تهران را (ترجیحن پسرانه) انتخاب کنید و در فاصله زنگ تفریح یا هر وقت دیگر، دوربین فیلمبرداری در آن مستقر کنیم، و فیلم حاصله را با اندکی جرح و تعدیل (یا حتی بدون آن) از صدا و سیمای ج.ا.ا پخش نماییم، نتیجه بسیار مفرح‌تر، آموزنده‌تر و حتی مودبانه‌تر از آن چیزی می‌شود که ما تحت عنوان نمایش (=تئاتر) خانوادگی دیدیم.  

البته گروه زحمت کشیده بودند و بازی‌ها خوب بود و درمجموع سرگرم‌کننده بود و واقعن با قیمت بلیط ۳۵۰۰ تومنی و البته این بار ۵۰۰ نفر شرکت‌کننده، هزینه‌های سالن و نور و تاسیسات دکور را هم کم کنیم و پول آژانس آخر شب بازیگران را هم کم کنیم، واقعن مبلغ قابل توجهی نسیب (نصیب؟ نثیب؟) بازیگران و کارگردان و نویسنده می‌شود. ولی نتیجه گزیده شدن از سوراخ یک، با نتیجه گزیده شده از سوراخ دو مساوی بود. 

 

 

گاهی با خوم فکر می‌کنم واقعن اشکال کار از کجاست؟ 

چهارشنبه 30 تیر ماه سال 1389

 

از معدود روزهایی بود که زودتر از غروب به خانه رسیدم. بانوی منزل همیشه حضور ذهن عجیبی برای محول کردن کارهای عقب‌افتاده به بنده دارد (و البته خودم هم همیشه با تنبلی فهرست بلندی از کارهای عقب‌افتاده را باقی می‌گذارم . . . )  

امر کرد که امروز سری به آلبوم‌ها (از نوع کاغذی) بزنم و عکس‌هایی که همینجوری لای آلبوم‌ها ولو و پراکنده شده‌اند را مرتب کنم.  

 

 توضیح ضروری: این عکس تزئینی است. از گوگل گرفتم. آلبوم مال من نیست. عکس‌های هم مال من نیست. اون جواهرات زیر عکس هم مال من نیست.

 توضیح ضروری: این عکس تزئینی است. از گوگل گرفتم. آلبوم مال من نیست. 

عکس‌های هم مال من نیست. اون جواهرات زیر عکس هم مال من نیست.

 

 

امروزه بر همگان واضح و مبرهن است که وقتی خودت و همسرت (کمی) کامپیوتر بلد هستید و اسکنر و دوربین دیجیتال هم دارید، جا دارد که همه‌ی عکس‌های کاغذی را بریزید دور و البته قبل از آن، آنها را اسکن کنید و اگر خیلی حوصله داشتید همه را اتکت‌گذاری یا حاشیه‌نویسی کنید و . . . 

 

اما وقتی بنشینی پای آلبوم‌های قدیمی، باز هم می‌فهمی که حس لامسه اصلن با دنیای دیجیتال رابطه برقرار نمی‌کند. 

وقتی بنشینی پای آلبوم‌های کاغذی یادت می‌آد که موقع چاپ بعضی از این عکس‌ها پول کافی برای چاپ 13 در 18 نداشتی و ترجیح دادی 9 در 13 چاپ کنی.

وقتی بنشینی پای آلبوم‌های کاغذی، متوجه می‌شوی که طی این سال‌ها چند بار جنس کاغذهای چاپ عکس عوض شده و می‌بینی که عکاس‌های قدیمی‌تر چقدر در بریدن کناره‌ها بیشتر دقت می‌کردند. 

وقتی بنشینی پای آلبوم‌های کاغذی یادت می‌آد که این یکی عکس چرا گوشه‌اش خیس خورده و مچاله است و موقع جابه‌جا کردن آن مراقبی که گوشه‌ی شکسته‌اش نشود.

وقتی بنشینی پای آلبوم‌های کاغذی، یادت می‌آد که یکی از عکس‌ها، که قبلن تو یک قاب کوچولو روی سربخاری مادربزرگ بوده، چرا اینقدر رنگ پریده است،‌ و با خودت فکر می‌کنی که فتوشاپ چه می‌کنه با این عکس‌های رنگ و رو رفته.  

وقتی بنشینی پای آلبوم‌های کاغذی مجبوری مدام بچه‌ها رو از اطرافت دور کنی و البته اونها دوباره مثل زنبورهای تشنه شهد (یا مگس‌های . . . ) دورت جمع می‌شن: بابا این چیه؟ بابا این کیه؟ بابا اینجا کجاست؟ بابا چرا خواهرجون تو این عکس هست ولی من نیستم؟ بابا تو این عکس چرا تو ریش داری؟ بابا تو این عکس . . . ؟

شاید سعی کنی عکس‌ها را به ترتیب زمان، یا موضوع، یا ارتباط آدمهاشان به هم، تو آلبوم‌های مختلف بچینی.  بعد دوباره یه مرور سریع انجام بدی و ببینی که آیا واقعن ترتیب سال‌ها را درست رعایت کرده‌ای یا نه؟ 

راستی! عکس‌هایی که قبل از ازدواج با همسرت، با همسرت انداخته‌ای، جزء کدام‌ها است؟ آیا خانواد‌گی است؟ آیا جزء عکس‌های دوستانه است؟ 

راستی! این یکی می‌خاست بره مالزی. رفت؟ نرفت؟ کدوم اینها الان زن و بچه دارند؟ اصلن کدومشون هنوز زنده است؟!

.

 

وقتی بنشینی پای آلبوم‌های کاغذی، پاهات حسابی خواب می‌ره. و فکر می‌کنی همه‌ی عکس‌ها رو اسکن کنی تو فولدرهای مختلف دسته‌بندی کنی و بعضی‌ها رو تو چند تا فولدر کپی کنی و از عکسهای بعضی فولدرها اسلاید درست کنی و حاشیه‌نویسی کنی و . . . 

وقتی بنشینی پای آلبوم‌های کاغذی پاهات حسابی خواب می‌ره.

شنبه 22 خرداد ماه سال 1389

یکسال گذشت . . . از روزهای داغ حضور جوانان خواهان عدالت و آزادی در دوطرف خیابان و شعارهایی که نه برای نابودی هم، بلکه برای بقای هم سر می‌دادند. 

یکسال گذشت . . . از شب‌های داغ مناظره. که بیشتر آن ((نظر)) نبود، بلکه ((منظور)) بود. 

یکسال گذشت . . . از یک انتخاب تکراری! 

یکسال گذشت . . . از یک حماسه. حماسه‌ای که نه در خیابان‌ها رخ داد و نه در پای صندوق‌های رأی. 

این حماسه در زندگی ما رخ داد: تجربه شادی‌ها، امیدها و ناامیدی‌ها. 

پارسال که 23 خرداد رسید، با خودم گفتم، 2 حالت که بیشتر ندارد: 

1) یا در انتخابات تقلب شده و رأی احمدی‌نژاد واقعن 24 میلیون نیست، 

2) یا در انتخابات تقلب نشده و احمدی‌نژاد واقعن 24 میلیون رأی آورده، 

 

اگر حالت اول درست باشد که وای به حال این همه زحمت و خون و که به پای آزادی در این مملکت ریخته شد 

و اگر حالت دوم درست باشد که . . . نشان از غلبه زودباوری و خام‌اندیشی بر تعقل و دانایی است.

 

در هر دو صورت میلی به ماندن در میهنم ندارم، هرچند که او را دوست دارم. 

 

حالا فرض محال سومی را هم طرح کنیم: انتخابات ابطال می‌شد و تجدید می‌شد و مثلن موسوی انتخاب می‌شد. خب! تجربه 8 ساله دوران خاتمی را که به یاد داریم! 

 

 و حالا توجه موافقان و مخالفان آقای احمدی‌نژاد را به حل مسئله زیر جلب می‌نمایم:

فرض کنید الان یکسال است موسوی رئیس جمهور شده. مطلوبست موارد ذیل: 

 

الان در سیاست خارجی چه خبره؟ تکلیف بنزین و هدفمند کردن یارانه‌ها چه شده؟ 

الان چند تا فیلم توقیف‌شده و شیشه‌های چند تا سینما شکسته؟ 

باید چقدر از وقوع فجایعی مثل قتل‌های زنجیره‌ای بترسیم؟ 

وضعیت مطبوعات چه‌طوره؟ 

گشت ارشاد و اینطور فعالیت‌های نیروی انتظامی چگونه است؟ 

وضعیت همکاری دولت با مجلس چگونه است؟ 

چند تا کشور دنیا ایرانی‌ها را بدون ویزا می‌پذیرند؟ 

فساد اداری کمتر شده یا بیشتر؟ 

پروژه‌های عمرانی کشور در چه وضعیتی است؟  

میزان رضایت‌مندی شهروندان از سطح رفاهی زندگی‌شان چقدر است؟ 

میزان رضایت‌مندی جوانان از آنچه که ازادی‌های اجتماعی می‌توان نامید چقدر است؟ 

میزان رضایت‌مندی روشنفکران از آزادی فکر و اندیشه چقدر است؟ 

میزان رضایت‌مندی اقلیت‌های قومی و دینی از آزادی‌های مصرح در قانون اساسی چقدر است؟ 

روند ساخت و ساز مسکن در کشور چگونه است؟ تا چند سال دیگر 5/1 میلیون کسری واحد مسکن جبران می‌شود؟ 

شرایط امنیتی کشور و توفیق حکومت در کنترل ناامنی‌ها چگونه است؟ 

صدا و سیما تا چه حد به حرف دل مردم و همه خواسته‌های آنها می‌پردازد؟ 

وضعیت حجاب زنان در کشور چگونه است؟ 

 

شنبه 28 فروردین ماه سال 1389

رئیس‌جمهور عزیز در برنامه‌ی تلویزیونی «بدون حاشیه» گفت که (نقل به مضمون): 

 

حالا من اینجا یک مطلبی را می‌خواهم بگویم، هرچند که شاید برخی خوششان نیاید . . . عیب نداره، بذار تا حالا که هرچی خواسته‌اند به من گفته‌اند، این بار هم هر چه خواستند بگویند . . . 

اصلن چرا می‌گویند 2 بچه کافیست آنهم در مملکت ما با اینهمه استعداد و منابع طبیعی و . . . 

من از علما تعجب می‌کنم که چرا ساکتند . . . آنهم وقتی قرآن می‌فرماید: فرزندانتان را به‌خاطر ترس از فقر نکشید . . . » 

 

 والله بنده کارشناس جمعیت و آموزش و رفاه و تأمین اجتماعی نیستم. نمی‌دانم هم که چرا در اروپا (یا بعضی از کشورهای آن) رشد جمعیت منفی یک درصد است و اینکه اگر جمعیت پیر شود بدتر است یا اگر جمعیت خیلی زیاد باشد و خیلی چیزهای دیگر را هم من نمی‌دانم. 

 

ولی . . .   

 

شنیده‌اید می‌گویند «مدینه فاضله» یــا «آرمان‌شهر»؟ مثل اینکه اولین بار افلاطون این کلمه را استفاده کرده در کتابی با همین نام. 

سال‌ها پیش خیلی سرسری این کتاب را در کتابخانه دیدم و با اینکه مطمئن بودم چیز زیادی از آن سر در نخواهم آورد اولین مطلبی که دیدم این بود: 

 

مدینه فاضله یا همان جامعه آرمانی، جامعه‌ای است با جمعیت ثابت که . . .  

 

ادامه مطلب یادم نیست. . . اما، راستش برایم عجیب بود که سه هزار سال پیش که یک وقوع یک سیل یا آتشفشان برخی شهرها را از صحنه روزگار حذف می‌کرد یا شیوع یک بیماری (مثل طاعون) کسر مهمی از جمعیت جهان را از بین می‌برد و از آن مهمتر هیچ‌وسیله و ابزاری (غیر از اراده آهنین!!! مردان و احتمالن زنان !!! ) برای کنترل جمعیت وجود نداشت، چرا افلاطون می‌گوید جمعیت ثابت ؟

دوشنبه 23 فروردین ماه سال 1389

 

یکی از چند تا شوخی بی‌مزه فیلم پوپک و مش‌ماشاللا 

 

دوستی می‌گفت که «فیلم خوب» باید در سینما «احساس» آدم را درگیر کند و بعد از دیدن فیلم هم باید «فکر» آدم را درگیر کند.  

واقعن این فیلم پوپک و مش‌ماشالله اینطوری بود. در تمام مدت تماشای فیلم احساس رنج و عذاب وجدان و احساس تحقیر با من بود. آخه بدی سینما هم این است که مثل تلویزیون نمی‌تونی کانال را عوض کنی و صندلی‌های ناراحت سینما صحرا هم نمی‌ذاره که مثل خونه وسط هال خودت رو به خواب بزنی تا بانوی منزل یا یکی از کوچولوها یه بالش برات بیاره و صداش رو هم یه خورده کم کنه! نه بابا. تازه پول بلیط رو هم دادی و همینطوری لحظات را انتظار می‌کشی در حسرت یک شوخی بامزه یا یه تکه‌کلام جدید که لااقل مدتی آن را نزد اطرافیان تکرار کنی. . . و دریغ! 

اتفاقن بعد از خروج از سینما هم، فیلم هم دائم فکر من را به خود مشغول می‌داشت! دائم به این فکر می‌کردم که در عمرم چنین فیلم بیهوده‌ای ندیده‌ام!  

صد رحمت به شوخی‌های ده‌نمکی در دارا و ندار. شوخی‌های رکیکی مثل اینکه مش ماشالله به زوج جوان که راهی ماه عسل‌اند می‌گوید: «آها! شما می‌خواین چیز کنید!» 

 

من نمی‌دونم کفگیر طنز در مملکت سعدی و حافظ و عبیدزاکانی اینقدر به ته دیگ خورده؟ یا همین عکس بالای صفحه را نگاه کنید. تقریبن یک ربع ساعت از وقت فیلم گرفته شده به این شوخی غیرواقعی و بی‌مزه گیر کردن پای مش‌ماشالله تو در چوبی! آقا به خدا شوخی‌های لورل و هاردی از این‌ها منطقی‌ترند! 

حالا شوخی‌ها به کنار. این همه مسخره کردن آدم‌های مذهبی برای چی؟ آقای فرزاد موتمن یا سروش صحت کجا زندگی کرده‌اند و می‌کنند؟ آیا آدم‌های مذهبی دوروبرشان (که البته از دم اندیشه‌های طالبانی دارند) هیچ خصلت خوبی پیدا نمی‌شود؟

فرهاد آئیش که ظاهراً هنرپیشه خوبی هم هست، بهتر نبود کمی راجع به کاراکتر مش‌ماشالله بیشتر مطالعه می‌کرد؟  

دوشنبه 16 فروردین ماه سال 1389

بچه که بودیم بزرگترها می‌گفتند «دروغگو دشمن خداست» و صرفنظر از اینکه این جمله تا چه حد راست است و منبعش چیست و الصن چقدر جدی برزبان رانده می‌شد، گویای زشتی این عمل بود. 

در ضمن خاطرمان هست که این عبرات وقتی به کار می‌رفت که کودکی، آلبالوهای داخل فریزر مادرجان را خورده بود یا نهایتن یک پک یواشکی زده بود به سیگار آقا جان، یا کبریت بازی کرده بود و یا صابون را عمدن (یا سهون) انداخته بود در چاه مستراح و . . . خلاصه از این قبیل موارد. 

 

حالا کودکان آن سال‌ها، آنقدر از این دروغ‌ها گفته‌اند که الآن مثل آبخوردن دروغ‌های شاخ‌دار می‌گویند! دو مورد خیلی نزدیک و دم‌دستی را که طی همین ایام نوروز اتفاق افتاد نقل می‌کنم: 

 

از ساعت 7 شب تلویزیون اعلام می‌کند که بازی دو تیم ج و د را در ساعت 12 شب پخش خواهد کرد. اتفاقن همین اتفاق هم می‌افتد و بازی دو تیم ج و د پخش می‌شود. ولی عجیب اینجاست که گزارشگر محترم آنقدر به دروغ‌گویی عادت کرده که می‌گوید: 

«ضمن عرض پوزش، (!!!) ما می‌خواستیم بازی دو تیم الف و ب را پخش کنیم اما کیفیت تصاویر دریافتی مناسب نبود (!!!!) و به همین دلیل . . .» 

 

این در حالی است که از اول هم چنین خبری به بینندگان داده نشده بود و از همه مهمتر تصاویر دریافتی از ماهواره (یا احتمالن اینترنت) چگونه ممکن است کیفیت نداشته باشد. 

 

مورد دیگر آمارهای عجیب و قریب و کیلویی در مورد تعداد سفرهای نوروزی است. قول بسیار جالبی از برنادشاو نقل شده که می‌گوید: «دروغ 3 نوع است: دروغ بزرگ، دروغ کوچک، آمار» 

سخن بسیار درستی است. مثلن می‌دانید آمار 120 میلیون سفر نوروزی امسال چطور به دست آمده است؟ شاید در ابتدا تصور کنید یعنی 60 میلیون نفر مردم، هر یک به 2 مسافرت رفته‌اند (که ننه جون کروبی هم می‌داند دروغ است!)  

پس این آمار چه‌طور متولد شده؟ 

هر ماشین را گرفته‌اند 4 نفر. (یعنی همه ماشین‌ها را پر تصور کرده‌اند، یعنی همه زوج‌ها 2 تا بچه دارند و هیچکس زبان لال با رفیق یا رفیقه‌اش به مسافرت نرفته!) در ضمن عبور از یک استان به استان دیگر را یک سفر حساب کرده‌اند. با این وصف اگر شما و همسرتان (که به حمدالله اجاقتان کور است و هنوز بچه ندارید) از تهران به شیراز سفر کرده باشید، آیا می‌دانید مرتکب چند سفر شده‌اید؟ 

 یک ماشین = 4 نفر 

 مسیر رفت:

استان تهران به استان قم = 1 سفر 

استان قم به استان اصفهان = 1 سفر 

استان اصفهان به استان فارس = 1 سفر 

و مسیر برگشت هم 3 سفر حساب شده، جمعن 6 سفر ضربدر 4 نفر مساوی است با 24 سفر! 

 

بله دوستان. دروغ 3 نوع است! یک نوع آن که اینجا زیاد رایج است، آمار است، اگر شما 2 نفری رفته‌باشید شیراز و برگشته باشید، در آمار سازمان گردشگری 24 نفر/سفر حساب می‌شود. 

 

التماسدعا.

 

یکشنبه 15 فروردین ماه سال 1389

 

تصمیم گرفته‌ام به بهانه نوروز، دوباره وبلاگ نوشتن را آغاز کنم و ایشاللا مستمر و خلاصه‌تر و به‌روزتر. 

معلم حرفه‌وفنی داشتیم که اسمش یادم نیست. ولی جوانکی بود اهل شمال که تازه ازدواج کرده بود و از تمامی رفتار و گفتارش می‌بارید که بعله، تازه فهمیده زناشویی یعنی چه !!! و . . . باری ... نکته‌ای را همیشه متذکر می‌شد و آن هم اینکه آدم‌های تنبل، همیشه دنبال یک موعد جدید برای کارهایشان هستند. ملثن می‌گویند: «از شنبه درس خواندن را شروع می‌کنم» یا «از ماه رمضان نماز خواندن را» یا «از فلان موقع رژیم گرفتن را» و . . .  

 

 حالا من هم ایشاللا از امروز دوباره خواهم گفت و خواهم نوشت. گفتنی زیاد است . . .   

   از اینکه: تعطیلات نوروز را چگونه گذراندیم 

   از اینکه تلویزیون چه دروغ‌ها که تحویل مردم نمی‌دهد 

   از اینکه احمدی‌نژاد خواسته هدفمند شدن یارانه‌ها را رفراندوم کند

   از اینکه دم این بچه‌های بلاگ‌اسکای گرم که امکان ارسال فایل را فراهم کردند 

   از . . . 

 

انشألله در اسرع وقت، فعلن التماسدعا. 

 

 

چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388

 وقتی بابای 2 تا دختر باشی، اونوقت روز  ملی دختران برات مهم می‌شه! یکی از مهمترین روزهای سال. 

 

 

 

حوا خانوم پرنسس بابا 

 

 

 

مروا عسل بابا، نفس بابا . . . 

 

 

روز ملی دختران را که البته نمی‌دانم دلیل نامگذاری آن چیست، به همه‌ی دختران امروز و مادران فردا مبارک می‌گویم.  

از طرف همه‌ی پسرهای دیروز و باباهای امروز. 

 

 

چهارشنبه 3 تیر ماه سال 1388

 

آنقدر خواندنی‌های این روزها زیاد است و آنقدر حوصله‌ام کم است که چیز به دردبخوری برای نوشتم ندارم. 

  

 این مصاحبه‌ای با دکتر سروش درباره‌ی انجمن حجتیه و مصباح و دیگران 

http://forums.iransportspress.com/showthread.php?t=18389

 

 

این هم مصاحبه‌ای با صادق طباطبایی در مورد همه‌پرسی آری ـ نه جمهوری اسلامی

http://www.irdc.ir/fa/content/6663/default.aspx 

 

مصاحبه‌ها قدیمی است اما محتوایشان در این روزها خواندنی‌تر است.

پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388

 

نامه‌ای مشفقانه، برای رئیس‌جمهور محمود احمدی‌نژاد.

 

نه محمودجان! همه‌اش هم تقصیر تو نیست! 

 

تقصیر تو نیست که صدهاهزار میلیارد تومان درآمد موقوفه‌های این کشور، زیر نظر دولت نیست و مالیات هم نمی‌دهد و روز به روز هم در حال افزایش است. 

 

تقصیر تو نیست که رفسنجانی سال 84 به صحنه آمد و موازنه قوا را در انتخابات به هم زد و وقتی تو در رقابت مرحله‌ی دوم او را شکست دادی، واقعن معجزه‌ای باورنکردنی بود. و تو باور کردی که این معجزه است! این تقصیر تو نیست. 

 

تقصیر تو نیست که تو تنها رئیس‌جمهوری در دنیا هستی که ارتش و پلیس را در اختیار نداری. 

 

تقصیر تو نیست که تو جزء معدود رئیس‌جمهورهایی هستی که اختیار انحلال پارلمان را نداری. 

 

تقصیر تو نیست که شورای نگهبان 86 نفر از نمایندگان مجلس هفتم را (که به ادعای جنتی، امام زمان هم آنها را تأیید کرده بود!!!)، را برای مجلس هشتم رد صلاحیت کرد، و مردم دق‌دلی آن روزها را امروز در خیابان‌ها سر تو خالی می‌کنند.

 

تقصیر تو نیست که مشتی گنده‌باقالی ریشو، معترضان به نتیجه انتخابات را در خیابان کتک می‌زنند و تو گارد ویژه و پلیس تحت امر نداری که مانع آنها شوی. 

 

تقصیر تو نیست که در این مملکت برای برگزاری مراسم عروسی قانونن باید از کلانتری محل اجازه بگیریم. و علاوه بر این قانون رسمی، باید شیرینی بچه‌های کلانتری را هم به‌طور غیر رسمی بدهیم.  

 

تقصیر تو نیست که مسعود شجاعی از فاصله 2 متری دروازه‌بان کره‌جنوبی، توپ را به آسمان شوت می‌کند و ما به جام‌جهانی نمی‌رویم. 

 

تقصیر تو نیست که عده‌ای فرصت‌طلب به خانه‌ی تیمی بسیج حمله می‌کنند و بسیجی‌ها (در تیراندازی متقابل!!!) 7 نفر از مردم را می‌کشند. 

 

تقصیر تو نیست که 12 سال پیش در این مملکت کامپیوتر و اینترنت نبود و گواهینامه رانندگی یک‌روزه صادر می‌شد و امروزه یک‌ماه طول می‌کشد. 

 

تقصیر تو نیست که 6 سال پیش در تولید گندم خودکفا شده بودیم و الآن بازهم واردکننده‌ی گندم هستیم. 

 

تقصیر تو نیست که مراجع تقلید اجازه ندادند زن‌ها به ورزش‌گاه بیایند. 

 

تقصیر تو نیست که 24 میلیون نفر از مردم، دوست دارند نماز ظهرشان را ساعت 12 بخوانند و تو نمی‌توانی ساعت را عقب و جلو بکشی. 

 

تقصیر تو نیست که قیمت مسکن در تهران با شهرهای بزرگ اروپا برابری می‌کند. 

 

تقصیر تو نیست که تیراژ تولید خودرو با ظرفیت‌شهرهای ما نمی‌خواند و با وجود اینکه وعده داده‌بودی تولید خودرو را کاهش می‌دهی و کیفیت آن را بالا می‌بری اما نگذاشتند. 

 

تقصیر تو نیست که تعداد پذیرش دانشجو با ظرفیت صنعت ما نمی‌خواند و بازهم مادرها دلشان می‌خواهد بچه‌شان مهندس شود. 

  

تقصیر تو نیست که وزیر کشورت را با وجود مخالفت‌های بسیاری از نمایندگان، رأی اعتماد گرفت اما یک‌شبه استعفا کرد و تو به جایش، کسی را گذاشتی که مدرک قلابی را به تو نشان داده بود.  

 

 

تقصیر تو نیست که یک آدم متشخص و پاک‌دامن را که قبلن میلیاردر شده بود به‌عنوان سومین وزیر کشور معرفی کردی اما مجلس بازهم ناسازگاری کرد و با اختلاف نیم‌نفر (!!!) به او رأی اعتماد داد.

 

تقصیر تو نیست که روزنامه‌ی دولتی که با بودجه عمومی چاپ می‌شود، روز آخر تبلیغات انتخاباتی با تیتر یک چاپ کرد: «موسوی دروغ می‌گوید»

 

تقصیر تو نیست که وزیر فرهنگ تو اظهار می‌دارد که: «تا من هستم فیلم سنتوری اکران نمی‌شود»

  

تقصیر تو نیست که مردم اهمیت مبارزه‌ی برون‌مرزی ما در لبنان را در مقابل اسرائیل نمی‌فهمند، آخر آنها خس و خاشاکند. 

نه محمود جان! اینها هیچکدام تقصیر تو نیست، 

اما بدان که اعتراض خس و خاشاک به چیست.

  

سه شنبه 26 خرداد ماه سال 1388

همانطور که در یادداشت قبل هم نوشتم از بین سه راه زیر باید یکی را انتخاب کنیم:
مبارزه
سازش 

هجرت

حالا روی سخنم با بچه‌هایی است که راه مبارزه را انتخاب کرده‌اند:
پیشنهاد می‌کنم تا فشارهای عمومی (تظاهرات و الله‌اکبر و ...) را ادامه‌دهید تا یکی از این دو اتفاق بیفتد:
۱. یا شورای نگهبان رأی دو تا استان را باطل کند و رأی احمدی‌نژاد برسه زیر نصف و انتخابات دومرحله‌ای شود،

۲. یا مراجع تقلید نامه بنویسند برای رهبر که بنابر اختیارات قانونی‌اش دستور برگزاری انتخابات صادر کند. 

 


راه مبارزه‌ی غیر از این هم، آن است که همه‌ی بانک‌ها و همه‌ی اتوبوس‌ها را آتش بزنیم!!! اگر جواب نداد آدم‌های دیگر را هم آتش بزنیم!!! اگر جواب نداد خودمان را هم آتش بزنیم!!!
 


 

جهان سوم جایی است که در آن، برای آبادانی کشورت باید خانه‌ات خراب شود و برای آبادانی خانه‌ات باید . . . 

 

التماسدعا.

یکشنبه 24 خرداد ماه سال 1388

 

بیایید کمی واقع‌بین باشیم. آیا احتمال انتخاب احمدی‌نژاد واقعن صفر است؟ 

طبق آماری که همین روزها تلویزیون اعلام کرد: 

 

واجدان شرایط تهران 5 میلیون 

واجدان شرایط شهرهای بزرگ 9 میلیون 

واجدان شرایط شهرهای کوچک 15 میلیون 

واجدان شرایط روستاها 15 میلیون 

 

فرض بگیریم که احمدی‌نژاد در اصفهان و تهران هیچ رأیی نداشته باشد. آیا واقعن ممکن نیست که 15 میلیون واجد شرایط در روستاها و 15 میلیون در شهر‌های کوچک، که روی‌هم 30 میلیون رأی دارند، 24 میلیون نفرشان به احمدی‌نژاد رأی داده باشند؟ 

  

دوستان! به خدا من هم دلم خون است، اما نقلی از حضرت علی شنیده بودم که به درد این وقت‌ها می‌خورد و مضمون آن چنین است: در رویارویی با ناملایمات، یا مبارزه کنید   یا  هجرت کنید   یا سازش کنید. 

 

دوستان! 

این بنده‌ی حقیر واقعن توانایی مبارزه‌ی حضوری و خیابانی را ندارم. متأسفانه از بچگی، عرضه‌ی سازش را هم نداشته‌ام. بنابراین تحولاتی آینده‌ی نزدیک را به‌شدت تعقیب می‌کنم تا در صورت لزوم هدف هجرت را دنبال کنم.  

 

شما هم حرص نخور عزیز دل برادر. اگر قرار است نزاع خیابانی بر سر دموکراسی هر 20 یا 25 سال در کشور تکرار شود، من دار و ندارم را می‌فروشم، بچه‌هایم را می‌برم سوئیس!  

 

 

یادداشت این دوست عزیز را هم بخوانید:  

چه باید کرد؟

اوّل عصبانی نباشیم تا بتوانیم فکر کنیم.

دوّم، نباید به سمت فضای امنیّتی رفت. مجاهدین خلق اوائل انقلاب این راه را رفته اند. وقتی ردّ صلاحیّت شدند اوّل تظاهرات کردند بعد خشونت کردند بعد که راههاشان بسته شد گفتند هر پنج نفری خودشان هماهنگ شوند و فضا را نا امن کنند تا جمهوریّتی نماند که رییس جمهوری داشته باشد تا وقتی که کوتاه بیایند. آن طرفی ها تا پای همه جایش ایستاده اند - از خشونت راه به جایی برده نمی شود، مردمش هم نیست. میر دعوت به آرامش کرده و انا لله خوانده که حافظ آرای ماست.

سوّم، همه گوشمان به میرحسین. دهن به دهن کنید هر حرف میر حسین را مثل هر اعلامیّه امام. میرحسین رسانه ندارد. حرفش را به گوش همه برسانید. ولایت میر. مواظب شایعه ها هم باشید. نقل قول از کسی بپذیرید که آشنا است. دروغ است که فردا کوچه میرهادی ساعت 12:30. حرفهای میر بوی خودش را دارد. الله اکبرهای شبانه فکر او بود. تجمع کوچه فلان فکر او نیست. میر دعوت به آرامش کرده و انا لله خوانده که حافظ آرای ماست.

چهارم، نا امید نشوید. این صدای اعتراض نباید خاموش شود. یک صدای رسمی مخالف در داخل حکومت ایران در حال به دنیا آمدن است. بگذاریم با ارامش و حمایت راحت زایمان کند. این صدا نباید خاموش شود. دسته بندی در بدنه قدرت تازه درست و حسابی در حال شکل گرفتن است. یادتان باشد اکثریّت مجلس خبرگان به هاشمی رفسنجانی رای داد. خیلی از نمایندگان اصولگرا به احمدی نژاد رای ندادند. قالیباف و رضایی هم پشت احمدی نژاد نبودند. این انتخابات بلند گویی شد که صدای مخالف در درون نظام سیاسی ایران بلند شود. هدف همه ما باید نهادینه شدن صدای مخالفی که برانداز هم نیست در متن نظام سیاسی ایران باشد. طولانی تر از نتیجه این انتخابات فکر کنید. هر ایرانی از امروز باید رسانه حزب شود. بین خودمان دهن به دهن باید قرار شعارهای شبانه بگذاریم. دهن به دهن بین خودمان بیانیّه چاپ کنیم و در و دیوار اداره بچسبانیم. دهن به دهن بین خودمان روزنامه اینترنتی درست کنیم پرینت کنیم و بین مردم پخش کنیم. شبها سر راه اداره خبرهای پرینت شده را زیر در پارکینگها پخش کنیم. سبز بپوشیم. ایمیل لیست بسازیم. کانالهایی بشویم برای رساندن پیام میر به مردم.

پنجم، آرامش نشانه عدم اعتراض نیست. باید تلاش کنیم اعتراضمان به نحوی باشد که بهانه قلع و قمع ندهد. به سمتی برویم که یک صدای مخالف قوی مثل همه کشورهای دنیا از داخل حکومت شنیده شود. هر چه این صدا به مرکز قدرت نزدیک تر باشد قدرتش برای پاسداری از حقوق پشتیبانانش بیشتر میشود. سعی نکنیم با قدرت قهر کنیم. و این معنی اش سکوت نیست.

پنجم، فکر نکنید فقط ایران پر از ظلم است. یادتان باشد جورج بوش هم در مقابل ال گور با تقلب انتخاباتی برنده شد. یادتان باشد جورج بوش هم با دروغ گفتن و سو استفاده از منابع حکومتی در انتخابات میان دوره ای برنده شد. به اینها فکر کنید شاید کمتر احساس بدبختی کنید.

ششم، آنها که خارجید هماهنگ شوید. از دولتهایمان توقعات مشخص داشته باشیم. مثلا اعتراض رسمی به سفرای ایران به عدم شفافیّت و محدود کردن اعتراض یک نماینده مطرح مردم. مثلا ممنوعیّت سفرهای خارجی رییس جمهور تا زمانی که وضعیّت انتخابات روشن نشده است.

هفتم، دروغ را باور نکنید. حتی اگر به چه بزرگی باشد

چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1388

 

درست است که من چهار سال قبل هر دو دوره به احمدی‌نژاد رأی دادم، و درست است که این دوره هرگز به او رأی نمی‌دهم، ولی انتخاب شدن او را گامی مهم و بلند در راه شناخت دموکراسی در متن جامعه ایرانی می‌دانم. 

حالا مردم می‌دانند که: 

1. رأی آن‌ها رئیس‌جمهور را انتخاب می‌کند. 

2. اینکه رئیس‌جمهور چه کسی باشد مهم است بابا، مهم است!

برای اثبات این مدعا، و توصیف حال و هوای این شب‌های تهران این یادداشت صمیمانه را بخوانید: 

 

http://blog.35dg.com/?id=2157  

 

در ضمن من به موسوی رأی می‌دهم.

 

یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1388

  شما را به جان مادرتان، شما را به ناموستان، شما را به شرافتتان، شما را به مرگ فرزندتان، قسم می‌دهم این صفحه را بخوانید:  

http://www.cbi.ir/showitem/6237.aspx 

 

این صفحه سایت رسمی بانک مرکزی ج.ا.ا است. والله رئیس دولت که دیشب تورم را 15 درصد اعلام کرده دروغ می‌گوید: 

 

به گزارش روابط عمومی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران ، خلاصه نتایج به دست آمده از شاخص بهای کالاها و خدمات مصرفی در مناطق شهری ایران براساس سال پایه 100= 1383 (359 قلم کالا و خدمت) در اردیبهشت ماه 1388 به شرح ذیل است :
  شاخص بهای کالاها و خدمات مصرفی در مناطق شهری ایران در اردیبهشت ماه 1388 نسبت به ماه قبل 2/1 درصد افزایش یافت.
  در مقایسه با ماه مشابه سال قبل ، رشد شاخص مذکور در اردیبهشت ماه به 0/15 درصد رسید که نشان دهنده ادامه روند کاهشی می باشد. یادآور می گردد که در مهرماه 1387 نرخ رشد شاخص مذکور 5/29 درصد بوده که تا اردیبهشت ماه 1388 ، معادل 5/14 واحد درصد از رشد شاخص قیمت کاسته شده است.
  نرخ تورم در دوازده ماه منتهی به اردیبهشت ماه سال 1388 نسبت به دوازده ماه منتهی به اردیبهشت  ماه سال 1387 معادل 6/23 درصد می باشد .      لازم به توضیح است که نرخ تورم در دوازده ماه منتهی به فروردین ماه 1388 نسبت به دوازده ماه منتهی به فروردین ماه 1387 معادل 5/24 درصد بود که نشان دهنده ادامه آهنگ کاهش رشد نرخ تورم در اردیبهشت ماه می باشد.

سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388

یاد فیلم تبلیغاتی ری‌شهری سال 76 بیشتر به خیر.

یاد فیلم‌های تبلیغاتی خاتمی به خیر.

نمی‌دانم از این فیلم‌ها چیزی یادتان هست یا نه. ولی الآن بعد از گذشت اینمه سال که به مدد دوربین‌های دیجیتال، نیمی از مردم فیلمساز و مستندساز شده‌اند، ساخت این 4 فیلم چه معنی‌ای دارد؟ 

فیلم چهار سال پیش احمدی‌نژاد خوب بود، واقعن ساده و تاثیرگذار بود، اما دوباره‌سازی آن بعد از یک دوره رئیس‌جمهوری چه فایده‌ای دارد؟

فیلم موسوی بد نبود، اما چه چیز دیگری می‌توان درباره‌ی این فیلم گفت؟ 

فیلم محسن رضایی از دوتای قبلی بهتر بود. دقیقن سه زمان‌بندی 10 دقیقه‌ای داشت که به کودکی او، دوران جنگ، دوران پس از جنگ. در هر سه بخش هم،  قسمت‌های تاثیرگذار و رأی‌جمع‌کن وجود داشت.

 

اما فیلم کروبی ! ! !

گفته‌ها و نوشته‌ها درباره‌ی فیلم‌های تبلیغاتی کاندیداها زیاد است، اما ترجیح می‌دهم این دو تا را بخوانید:

  

فیلمتان را دیدم و دیگر به شما رای نمی‌دهم آقای کروبی عزیز!
 

کروبی: کودک یا دیوانه؟  

 

 

دوشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1388

 اینجا نوشته: سرمایه‌گذاری مشترک مردم و دولت در مسکن مهر 40 میلیارد تومان است. 

بعد هم گفته برای یک میلیون و دویست هزار خانه به دستور رئیس جمهور زمین مهیا شده، که برای ۶۰۰ هزارتا از آنها زمین آماده شده، و ۳۰۰ هزارتا از آنها در مرحله‌ی ساخت قرار دارد.  

 

خب! بیاییم این ۴۰ میلیارد تومان را تقسیم بر یک میلیون و دویست هزار کنیم: می‌شه ۳۳ هزار تومان! 

بیاییم این ۴۰ میلیارد تومان را تقسیم بر «۶۰۰ هزار زمین آماده» کنیم: می‌شه ۶۶ هزار تومان!  

بیاییم این ۴۰ میلیارد تومان را تقسیم بر «۳۰۰ هزار زمین آماده» کنیم: می‌شه ۱۳۳ هزار تومان!  

 

آیا می‌دانید ۴۰ میلیارد تومان چند تا صفر دارد؟ خیلی پوله ها !  خیلی !

 

  

شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1388

به گزارش ... 

 

 

از 23 سالگی دوست داشتم رئیس جمهور شوم

همچنین اسماعیل احمدی کارمند شهرداری شهریار که دارای مدرک دیپلم است برای پنجمین بار در انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کرد.وی که 43 سال سن دارد گفت: از 23 سالگی دوست داشتم رئیس جمهور شوم. این کارمند شهرداری خدمت به مردم را مهمترین انگیزه خود ذکر کرد و اظهار داشت: با توجه به حرکت های دولت نهم ، قصد دارم به جوانان بیشتر خدمت کنم.

این فرد ثبت نام کننده گفت: کسی در انتخابات رقیب من نیست و من یک رجال سیاسی هستم که در صورت پیروزی در انتخابات ، گشت ارشاد را جمع می کنم. کابینتی نصب می کنم که مردم در کشور صفا کنند 

 

قاسم شعله سعدی وکیل دادگستری و استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران صبح امروز چهارشنبه با حضور در ستاد انتخاباتی وزارت کشور برای انتخابات آینده ریاست جمهوری ثبت نام کرد و سپس در جمع خبرنگاران به سوالات آنان پاسخ داد.

وی در پاسخ به سوالی مبنی بر اینکه شما دارای پرونده قضایی هستید و به احتمال زیاد صلاحیت شما تایید نمی شود گفت: اتهام من در آن پرونده توهین به مقامات بود اما وقتی که حکم صادر شد رئیس قوه قضاییه آن حکم را خلاف «بین شرع» تشخیص داد و محکومیت من منتفی شد.

شعله سدی که زمانی نماینده مجلس هم بوده است با بیان اینکه وکیل پایه یک دادگستری ، حقوقدان و استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران است گفت: من نماینده مجلس بوده ام و خود را یک رجل سیاسی می دانم و حائز همه شرایط موجود در قانون اساسی هستم. وی افزود: منتظرم شورای نگهبان به قانون عمل کند و با توجه به این که دارای همه شرایط هستم، صلاحیتم تایید می‌شود که در آن صورت به عنوان کاندیدای مستقل وارد رقابت انتخاباتی می‌شوم. شعله سعدی با انتقاد از نظارت استصوابی آن را مهمترین مانع در توسعه سیاسی قلمداد کرد. وی با اشاره به کاندیداهای دیگر مطرح از جمله رضایی ، احمدی نژاد ، میرحسین موسوی و کروبی ، گفت: هیچکدام از این کاندیداها توان رقابت با من را ندارند. وی در پاسخ به این سوال که شما قبلا چندین بار برای انتخابات رد صلاحیت شده اید و در خصوص علت رد صلاحیت خود توضیح دهید ، گفت: شورای نگهبان اعلام کرد که چون من مفت مفت چهره بین‌المللی شده‌ام بنابراین رد صلاحیت شدم. وی بابیان اینکه شعارش در انتخابات «تغییرات» است، گفت: در سال 2002 کنفرانسی در فرانسه داشتم و باراک اوباما در آن موقع حتی یک سناتور هم نبود.اینجانب به عنوان سخنگوی جنبش تغییرات سخنرانی کردم و آقای اوباما شعار تغییرات را از آن سخنرانی من یاد گرفت. شعله سعدی هولوکاست را یک واقعیت تاریخی دانست و با بیان اینکه من یک چهره سرشناس هستم، گفت: وزارت کشور دیگر نمی تواند بگوید هیچ چهره سرشناسی در انتخابات تاکنون ثبت نام نکرده است.  

احتمال اینکه به نفع احمدی نژاد کنار بروم زیاد است

همچنین حسن الله وردی دبیرکل حزب رفاه نیز صبح امروز با حضور در ستاد انتخابات وزارت کشور ثبت نام کرد. وی جامعه مدنی ، برابری و برادری را از دلایل خود برای حضور در انتخابات ذکر کرد و گفت: عملکرد دولت ها قبل از دولت نهم قابل انتقاد است. الله وردی مشکل فعلی جامعه را مشکل اقتصادی ذکر کرد و گفت: احتمال اینکه به نفع احمدی نژاد کنار بروم زیاد است.  

من رجل سیاسی هستم

همچنین حسن مختاری که دو دوره نماینده مجلس شورای اسلامی بود صبح امروز با حضور در ستاد انتخاباتی وزارت کشور ثبت نام کرد و سپس در جمع خبرنگاران گفت: من رجل سیاسی هستم چرا که قبلا دو دوره نماینده مجلس بوده ام و همچنین مدیرعامل شرکت بوده ام بنابراین صلاحیتم باید تایید شود.  

 

زیر گلویم ترکش وجود دارد

مرتضی بهجت 56 ساله که از کرمانشاه برای ثبت نام در انتخابات به تهران آمده پس از ثبت نام در جمع خبرنگاران گفت: دانشجوی سال آخر رشته الکترونیک دانشگاه علم و صنعت هستم و 50 سال دانشجو بودم اما هنگامی که به سال آخر رسیدم مرا اخراج کردند. وی که مرتب در حرف هایش می گفت ترکش در زیر گلوی من وجود دارد ، گفت: من رهبر واقعی انقلاب بودم چرا که اولین نفری بودم که شعار «مرگ بر شاه» را سر دادم. این کاندیدای انتخابات ، شناساندن خداپرستی به مردم و حل تمام مشکلات جهان را هدف خود از ثبت نام در انتخابات ذکر کرد. وی در پاسخ به این سوال که کابینه شما را چه کسانی تشکیل خواهند داد گفت: من کابینه نمی شناسم اما یک کابینتی نصب می کنم که مردم در کشور صفا کنند. بهجت در پاسخ به این سوال که فکر می کنید رای می آورید و چه کسانی شما را می شناسند گفت: خدا مرا می شناسد و من به یاری خدا اینجا آمده‌ام. وی در پاسخ به این سوال که اگر صلاحیت شما تایید نشد به چه کسی رای می دهید، گفت: به هاشمی رفسنجانی رای خواهم داد. 

با رئیس دانشگاه مشورت کردم گفت برو!

کارمند دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی که دیپلمه می‌باشد و 49 سال سن دارد با حضور در ستاد انتخابات وزارت کشور ثبت‌نام کرد. وی که گفت هدف من خدمتگزاری به مردم است تاکید ‌کرد دارای نیتی پاک است، خواستار اجرای نظام هماهنگ پرداخت حقوق در کشور شد. وی که نمی‌توانست به راحتی صحبت کند در پاسخ به این سوال که آیا برای ثبت‌نام با شخصی مشورت کردید گفت: با رئیس دانشگاه ... در این زمینه صحبت کردم که ایشان به من گفت برو ثبت‌نام کن تا انشاءالله موفق شوی.  

در کابینه‌ام از میر حسین و قالیباف استفاده می‌کنم

حسین کنعانی مقدم دبیر سیاسی ائتلاف حزب‌الله ایران در سومین روز از ثبت‌نام کاندیداهای ریاست‌جمهوری در ستاد انتخابات وزارت کشور حاضر شد و نام خود را در میان داوطلبین ریاست‌جمهوری درج کرد. کنعانی‌مقدم در جمع خبرنگاران اظهار داشت: هدف من برآورده‌کردن مطالبات نسل سوم و حل کردن مشکلات جامعه است. وی در خصوص اینکه متعلق به کدام جناح سیاسی‌ است، گفت: به جای اینکه بخواهم رئیس‌جمهور یک جناح خاص باشم، رئیس‌جمهور یک کشور خواهم بود تا کشور را نمونه و اسوه در جهان قرار دهم. کنعانی‌مقدم با بیان اینکه در جلسه راهبردی و شورای فقها صلاح‌دیده شده که خرازی کاندیدا نشود، اظهار داشت: قرار شد افرادی که توانایی دارند ثبت‌نام کنند که من هم با توجه به توانایی‌هایم در انتخابات ریاست‌جمهوری ثبت‌نام کرده‌ام. کنعانی‌مقدم در خصوص سئوالی درباره گروه‌های تندرو مانند سازمان مجاهدین اظهار داشت: سازمان‌ها و گروه‌هایی که در جمهوری اسلامی ایران فعالیت کرده و دارای مجوز هستند، می‌توانند حرف خود را بزنند و گروه‌هایی که از خط قرمز نظام عبور کنند از طرف مردم ترد می‌شوند مانند نهضت آزادی. وی با بیان اینکه در کابینه‌ام از میرحسین و قالیباف و پنج خانم استفاده می‌کنم، لیستی را که در آن وزرا و معاونینش را مشخص کرده بود به خبرنگاران تحویل داد که در آن قالیباف به عنوان معاون اول، طائب وزیر کشور و محمد هاشمی وزیر امور خارجه منصوب شده بود.   

شعارهای دولت فعلی کمتر تحقق یافت

علی رجایی عضو هیات علمی دانشگاه  و عضو شورای اسلامی شهر اراک که دارای مدرک تحصیلی دکترا است با حضور در ستاد انتخابات ثبت‌نام کرد و سپس در جمع خبرنگاران گفت که اصلاح و بهسازی کل امور اقتصادی صنعتی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی همراه با سازندگی و عملکرد برتر صلح و امنیت رشدو  توسعه همه‌جانبه کشور از جمله مهمترین برنامه‌های من در انتخابات است. وی تاکید کرد: مسایل کشور را باید با رویکرد معقولانه حل کرد و دولت فعلی شعارهایی که داده کمتر تحقق یافت.  

ثبت‌نام یک وبلاگ‌نویس در انتخابات

سیدمحمد نساجیان 51 ساله که شغلش وبلاگ‌نویسی است با حضور در ستاد انتخابات ثبت‌نام کرد وی تحصیلات‌اش دیپلم است و یک برگه در دست داشت که براساس آن برنامه‌های خود را برای اداره کشور از روی آن برگه برای خبرنگاران می‌خواند.  

از رقبای انتخاباتی اطلاعی ندارم

منصور مشکانی فراهانی 40 ساله کارمند پتروشیمی اراک دارای دیپلم با حضور در ستاد انتخابات ثبت‌نام کرد و سپس در جمع خبرنگاران صرفه‌جویی را مهمترین دغدغه‌اش برای حضور در انتخابات دانست و گفت: اینجانب تنها چند ساعت قبل تصمیم گرفتم تا در انتخابات آینده ریاست جمهوری ثبت‌نام کنم. وی با بیان اینکه من رجل سیاسی نیستم گفت: از رقبای انتخاباتی خود نیز اطلاعی ندارد.  

احمدی‌نژاد را اصلا به کابینه راه نمی‌دهم، کروبی را چون لر است می‌شناسم

ایرج شهریاری 55 ساله از لرستان و تزریقاتچی پس از ثبت‌نام در جمع خبرنگاران گفت: شعار انتخاباتی من مساوات برای همه است و معتقدم باید برای جوانان آزادی در حد معمول باشد.

وی که در دوره نهم انتخابات ریاست جمهوری ثبت‌نام کرده بود گفت: آقای احمدی‌نژاد را اصلا به کابینه خود راه نمی‌دهم. کروبی را چون لرستانی هست می‌شناسم اما دیگر کاندیداها را نمی‌شناسم.  

ثبت‌نام کارمند بانک در انتخابات

غلامعلی شفیعی 43 ساله کارمند بانک صادرات اصفهان پس از ثبت‌نام در جمع خبرنگاران تاکید کرد: مطمئن هستم که تایید صلاحیت نمی‌شوم اما آمده‌ام و ثبت‌نام کرده‌ام. وی در پاسخ به این سوال که شما اصولگرا یا اصلاح‌طلب هستید گفت: هر کسی ولایت مطلقه را قبول دارد من هم او را قبول دارم.  

در دولت من هیچ‌کس نمی‌میرد

حسین دشتی 48 ساله دارای شغل آزاد با حضور در ستاد انتخابات وزارت کشور ضمن ثبت‌نام در جمع خبرنگاران گفت: در حکومت من مرگ وجود ندارد و هیچکس نخواهد مرد و همه جوان می‌مانند چون حکومت من الهی است و من از طریق قرآن عمل خواهم کرد. وی که ماهیانه 200 هزار تومان درآمد دارد و با این مبلغ هزینه زندگی خود و همسرش و یک فرزندش را تامین می‌کند، گفت: با این 200 هزار تومان هیچ مشکل اقتصادی ندارم.  

چون بی‌کار بودم. . .

نصرالله نصراصفهانی که 29 ساله و طلبه است صبح امروز با حضور در ستاد انتخابات ثبت‌نام کرد و گفت: به خاطر مشکلات کشور و بیکاری در انتخابات ثبت‌نام کرده‌ام.   

ثبت نام یک مترجم انگلیسی در انتخابات

حسین باقرپور که مترجم انگلیسی بوده ضمن ثبت‌نام در انتخابات در جمع خبرنگاران گفت: خود را بالاتر از رجال سیاسی می‌دانم و به همین دلیل ثبت‌نام کرده‌ام. وی که 45 سال سن دارد هدف خود از ثبت‌نام را اصلاح سیاست خارجی کشور ذکر کرد.  

ثبت‌نام یک برنده جایزه مسابقات خوارزمی در انتخابات

مهیار رفیعی 20 ساله که نفر سوم مسابقات روباتیک جشنواره خوارزمی در سال 87 بود صبح امروز با حضور در ستاد انتخابات ثبت‌نام کرد و سپس در جمع خبرنگاران گفت: حضور افراد مختلف در ستاد انتخابات برای ثبت‌نام برای به سخره گرفتن انتخابات نیست بلکه این پیام را دارد که مردم همواره در صحنه‌های مختلف حضور می‌یابند و چون مشاهده کردم که در این عرصه همه باید حضور یابند بنابراین برای ثبت‌نام به این جا مراجعه کردم.  وی که دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه آزاد تهران - مشهد می‌باشد گفت: مردم به رغم‌اینکه می‌دانند تایید صلاحیت نمی‌شوند در انتخابات حضور می‌یابند تا وظیفه خود را انجام دهند. 

ثبت‌نام یک ملی - مذهبی در انتخابات ریاست جمهوری

ژیلا شریعت‌پناهی 57 ساله از هواداران ملی - مذهبی‌ها پیش از ظهر امروز با حضور در ستاد انتخابات کشور ضمن ثبت‌نام در جمع خبرنگاران گفت: در صورتی که تایید صلاحیت شوم و رای بیاورم عزت‌الله سحابی از عناصر ملی - مذهبی را معاون اول خود خواهم کرد و از شیرین عبادی نیز در کابینه‌ام استفاده می‌کنم. وی افزود: حداقل از یک زن در کابینه‌ام استفاده خواهم کرد و وزیر آموزش و پرورش در کابینه‌ام یک زن خواهد بود. وی علت اصلی ثبت نام خود را افزایش مشارکت مردم دانست و گفت: گشت ارشاد باعث بی‌حجابی در کشور شده است چرا که خانم‌ها به خاطر لجبازی با گشت ارشاد حجاب خود را رعایت نمی‌کنند.  

برنامه‌های کاندیدای ١٣ ساله برای هدایت کشور !جمهوریت:درحالی که ثبت‌نام افراد مختلف برای کاندیداتوری ریاست‌جمهوری دهم در روزهای گذشته ، با حاشیه‌های زیادی همراه بوده است، امروز حضور نوجوان ١٣ ساله در ستاد انتخابات کشور توجه بسیاری از نمایندگان رسانه‌ها را به خود برانگیخت. 

کورش موزونی، نوجوان ١٣ ساله‌ تهرانی که براساس قانون حتی حق رای دادن نیز ندارد، به ستاد انتخابات وزارت کشور آمده بود تا برای کاندیداتوری ریاست‌جمهوری اعلام آمادگی و ثبت‌نام کند. او برنامه‌های خود را در قالب دو بخش سیاست داخلی و خارجی روی برگه ای به‌صورت خلاصه آورده بود که متن کامل برنامه‌های او برای اداره کشور درپی می‌آید:
حضور محترم وزارت کشور و شورای نگهبان 

امیدوارم با خواندن برنامه‌ها و اهداف بنده با کاندید شدن من موافقت کنید
 الف ـ اهداف سیاست خارجی:
 ـ جلوگیری از کشتن کودکان مظلوم دنیا مانند کودکان مظلوم غزه
 ـ مذاکره با آقای اوباما برای این‌که جزیره هاوایی را بخرم و برای سکونت همیشگی اسرائیل به آن ها اجاره دهم تا دیگر کودکان غزه و لبنان کشته نشوند و اسرائیل برای همیشه به هاوایی منتثل شود و سروصدا بخابد (!) و آقای اوباما هم پول فروش هاوایی را برای مشکل اقتصادی کشورش خرج کند.
 ب ـ سیاست داخلی:
 ١- زنان فقط درصورتی می‌تواند (!) کارمند باشند که حداقل پنج سال سابقه بچه‌داری (مادر بودن) داشته باشند.
 ٢- بچه‌های مدارس ابتدایی تا کلاس چهارم حق نوشتن با خودکار را ندارند، زیرا خط آن‌ها را به شدت بد می‌کند.
 ٣- وزن کیف کودکان ابتدایی را پایین می‌آورم.
 ٤- کاری می‌کنم که خانواده‌ها بیشتر دورهم جمع شوند و برای این‌ کار حقوق باباها را افزایش می‌دهم تا مادرها مجبور به کار در ادارات نباشند.
 ٥- بازی های کامپیوتری خشونت بار را تعطیل می‌کنم و کتابخوانی را زیاد می‌کنم. 


داریوش کاردان نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد  

"سرو:داریوش کاردان" مجری صدا و سیما که داوطلب انتخابات ریاست جمهوری شده، گفت: "من درد مردم را دیده و البته خود را رجل سیاسی می دانم که آمده ام برای ریاست جمهوری ثبت نام کنم." به گزارش ایرنا هنگامی که داریوش کاردان مجری صدا و سیما در محل استقرار خبرنگاران و تصویر برداران حاضر شد، خبرنگاران برای پرسیدن سوال از وی به سویش دویدند، وی به خبرنگاران که سوال های متعددی از وی می پرسیدند گفت: "مرا سوژه کرده اید" که خبرنگاران پاسخ دادند "همیشه شما دیگران را سوژه می کنید، یک بار هم ما شما را سوژه کنیم، چه ایرادی دارد؟"
خبرنگاران از وی سوال های متعددی چون انگیزه وی از ثبت نام برای ریاست جمهوری و برنامه هایش پرسیدند که وی در پاسخ به خبرنگاران لبخند زد و گفت: "هدف من از آمدن به اینجا سر کار گذاشتن شما خبرنگاران زحمتکش بود" که این حرف وی همه را به خنده انداخت.
کاردان با لبخند به خبرنگاران گفت: "هر کس که از این قسمت رد شود، شما او را به این ترتیب به دیوار می چسبانید و وی را سوال باران می کنید؟"
کاردان در ادامه به خبرنگاران گفت: "شما اکنون سوژه شده اید و در مقابل دوربین مخفی قرار دارید و تصاویر شما حتما پخش خواهد شد."
فضا در محل استقرار خبرنگاران به گونه ای است که هر فردی از این قسمت رد می شود، خبرنگاران و تصویر برداران به سوی وی هجوم می آورند که این امر، سبب ایجاد فضای طنزآلود و در عین حال بانشاطی در این محل شده است.
ایرنا: بیش از 200 خبرنگار و تصویربردار داخلی و خارجی روز سه شنبه با حضور در ستاد انتخابات کشور، اخبار ثبت نام دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران را پوشش می دهند.

هنوز هیچ چهره شاخصی برای ثبت نام به وزارت کشور مراجعه نکرده است اما خبرنگاران همواره با شور و هیجان و البته خستگی ناپذیر در حال پوشش اخبار مربوط به ثبت نام داوطلبان انتخابات هستند.

**هر گاه داوطلبی پس از پایان ثبت نام به سوی خبرنگاران می آید، در دایره ای از خبرنگاران احاطه شده و با پرسش های متعددی مواجه می شود.

در این میان برخی چهره های جالب، سوژه خوبی برای خبرنگاران به شمار می روند، که از آن جمله داوطلبی با پاشنه کفش های تا زده، داوطلبی دیگر با کلاه شاپو، و داوطلبی با کراوات و مواردی اینچنین باعث می شود که خبرنگاران به سمت وی برای گرفتن مصاحبه می دوند.

**جالب تر اینکه یکی از داوطلبان با خواندن آواز قصد جلب توجه خبرنگاران را به سوی خود داشت.

**خبرنگاران خارجی نیز نمی خواهند از غافله همکاران ایرانی خود عقب بمانند و بسیار فعال هستند.

خبرنگاری که از چهره اش مشخص است، اهل آسیای شرقی است، در این میان هیجان زده و بسیار علاقمند به مصاحبه با داوطلبان می باشد. اولین روز ثبت نام دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ستاد انتخابات کشور حاشیه های فراوانی از حضور افراد مختلف با دیدگاه ها و برنامه های متفاوت به همراه داشت.

داوطلبی که با کت شلوار خارجی مارک دار در ستاد انتخابات حاضر شده بود، پس از نام نویسی داعیه حمایت از تولید داخل سر می داد و در پاسخ به این سوال که چرا از کت شلوار ایرانی استفاده نمی کنید، گفت: مارکدار بودن لباس نشانه خارجی بودن آن نیست.

** کاندیدای دیگری که با لباس رسمی و کراوات برای کاندیداتوری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری به این محل آمده بود، در ابتدا با خبرنگاران رسانه های خارجی به زبان انگلیسی صحبت کرد. وی خود را دندان پزشکی معرفی کرد که امیدوار است به عنوان رییس جمهوری بعدی ایران انتخاب شود.

وی گفت: رقیب خاصی ندارم چون خط همه کاندیداها یکی است بنابراین به نفع هیچ کس کنار نمی روم.
این شخص از آزادی بیان، آزادی قلم و آزادی لباس پوشیدن به عنوان اولویت های کاری خود نام برد و گفت: در همه جا و همه مراسم ها با کت و شلوار حاضر می شوم ولی به وزرای خود حق انتخاب در استفاده از نوع پوشش می دهم.

محمد کرمی شعار انتخاباتی اش را داشتن ایران آزاد اعلام کرد و گفت: این شعار دارای پیام های بسیار زیادی است.

** جعفر قربان پور 47 ساله کاندیدای دیگری بود که پس از ثبت نام در ستاد انتخابات کشور به میان خبرنگاران آمد و گفت: تجربه زیادی از فعالیت در عرصه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور دارم و برای حمایت از ارزشهایی که امروز نظام متبرک به آن است آمده ام.

** یک داوطلب دیگر که 28 ساله و دارای مدرک تحصیلی دوم راهنمایی بود (شهرام محرابی) که با بر سر گذاشتن کلاه شاپو، شمایل فروهر بر گردن داشت و یک مثلث بر روی بینی اش خالکوبی کرده بود.

وی به خبرنگاران گفت: برای رسیدگی به امور مستضعفان و محرومین آمده ام و هر کسی که توان خدمت کردن به خلق را داشته باشد در کابینه ام جای می دهم.

وی رییس جمهوری فعلی ایران را فردی دلسوز خواند و گفت: امیدوارم بتوانم با ایشان حرکتی برای خدمت به مردم مستعضف و محروم انجام بدهم.

وی تصریح کرد: مسلمان و شیعه هستم و به ایرانی بودنم افتخار می کنم و همه تلاشم را می کنم تا مردم در آسایش و آرامش زندگی کنند.

**چهارمین داوطلب (بهجت رضایی) دارای مدرک کاشناسی ارشد از دانشگاه کمبریج با حضور در ستاد انتخابات نام نویسی کرد.

وی گفت که برنامه های خاصی برای اداره کشور دارد و افزود: به اعتقاد خودم تایید صلاحیت می شوم.
** علی اکبر مطوری مهندس صنایع شیمی 37 ساله داوطلب دیگری بود که پس از ثبت نام به میان خبرنگاران آمد و گفت: توان شکست دادن احمدی نژاد را با حمایت مردم دارم و تنها رقیبم ایشان است و وابسته به هیچ حزب، گروه و دسته ای نیستم و به صورت مستقل آمده ام.

وی گفت: برای حل مشکل مسکن و اشتغال جوانان برنامه های خاصی دارم و در بخش سیاست خارجی نیز با همه کشورها سعی می کنم رابطه دوستانه برقرار کنم. اعضای کابینه ام به طور مساوی از میان دختران و پسران جوان تحصیلکرده خواهند بود.

چهارشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1388

در فوتبال، اگر مهاجمی بدون عبور از دیوار مدافعان، صاحب موقعیت گل ‌شود (یعنی اگر پشت مدافعان باشد و توپ برای او ارسال شود) خطای آفساید او را می‌گیرند.
داریوش ارجمند (همون بازیگر مالک اشتر در سریال امام علی) درباره‌ی فوتبال صبحت می‌کرد، نکته‌ی جالبی را گفت:«زندگی هم همینطور است مثل فوتبال است. در زندگی، بدون طی مراحل لازم و پشت سرگذاشتن حریفان به هدف نمی‌رسی. اگر هم برسی، پیش از اینکه گل بزنی، موقعیتی که به دست آورده‌ای را از تو می‌گیرند و می‌دهند به حریف.»

حکایت رسیدن بعضی آدم‌ها به مسئولیت‌های مهم در مملکت ما هم همینطور است. یکسال و اندی پیش که علی‌دایی را بر مسند مربی‌گری تیم ملی گذاشتند (کاری به حواشی ندارم سخن در این باره زیاد گفته شده) سؤالِ این بنده‌ی حقیر این بود که براساس چه سوابق مربی‌گری، علی دایی را مربی تیم‌ملی کردند؟ لازم به ذکر است که نگارنده، در همه‌ی سال‌هایی که علی دایی بازیکن بود، چه گل می‌زد و چه گل نمی‌زد طرفدار او بودم، البته نه اسطوره‌اش می‌نامیدم و نه فحشش می‌دادم.اما روزی که سرمربی تیم ملی شد، بسی تعجب نمودم!
در مورد اشکالات مدیریتی که بر این تصمیم وارد بود، سخن زیاد گفته شده، اما تعجب من از این است که آدمی مثل علی دایی که تحصیل‌کرده است و سرد و گرم فوتبال را چشیده و کمبود پول و شهرت هم ندارد و خودش بیشتر از همه به کم‌تجربگی‌اش در مربی‌گری آگاه است، چرا به این راحتی در تله‌ی آفساید گرفتار می‌شود؟
نکته‌ی تأسف‌بار اینجاست که این آدم‌ها، بعد از شکست‌های احتمالی در عرصه‌ی زندگی یا کار یا سیاست و . . . (که اتفاقن در فوتبال، شکست احتمالی وجود ندارد و شکست حتما اتفاق می‌افتد) به جای اینکه به بازبینی عملکرد و اشتباهات گذشته خودشان بپردازند، کاسه کوزه را سر دیگران می‌شکنند. 


مایلی‌کهن در 13 سال پیش، شرایط علی دایی را در یکسال پیش داشت. (علی دایی سایپا را قهرمان کرده بود و مایلی کهن تیم فوتسال را چهارم دنیا. فقط و فقط همین!)
خوب! ریسک مدیران فوتبال در آن سال نتیجه داد و مایلی‌کهن در ابتدا و میانه‌ی راه نتایج خوبی گرفت. اما سر بزنگاه، کم‌تجربگی و ضعف روانی خودش را نشان داد و تیم در چند بازی آخر نزدیک بود که از صعود باز بماند. یعنی قبل از اینکه طعم موفقیت کامل را بچشد، چون مراتب لازم را طی نکرده بود، داور روزگار آفساید او را اعلام کرد.
 

این اتفاق در مورد قلعه‌نوعی به طریق دیگر افتاد. او تجربه چندسال مربی‌گری در استقلال و قهرمانی و نایب‌قهرمانی را در لیگ داشت. نتایج تیم‌ملی هم بد نبود. ولی آنچه که قلعه‌نوعی را خراب کرد (علاوه بر جنبه‌های سیاسی برکناری‌اش از تیم‌ملی)، گندی بود که استقلال به بار آورد و اسامی بازیکنان را دیر برای باشگاه‌های آسیا ارسال کردند و در یک مجموعه منظم و باصاحاب(!) اصلن سرمربی تیم نباید وارد این امور می‌شد. اما چون ژنرال امیرخان تیم را قهرمان کرده بود، دیگران خواستند بقیه‌ی مسئولیت‌ها را هم به او بسپارند و خوب او هم به راحتی در تله‌ی آفساید گیر افتاد!

سه شنبه 25 فروردین ماه سال 1388


1. همه‌ی ما شباهت‌هایی به مسعود شصت‌چی (مرد هزار چهره) داریم. یکی از مهم‌ترینشان این است که همه‌ی ما جو گیر می‌شویم. اصولن جو گیر شدن خیلی هم عیب ندارد چونکه آدم، اصولن یک موجود اجتماعی است و با اطرافیانش کنش و واکنش دارد. 

   

2. جوانان، وقتی که با بزرگترها می‌نشینند پای نمایش فیلم‌های انقلاب، معمولن یک سوال را زیاد می‌پرسند: شماها چه‌تون بود که انقلاب کردید؟ جواب‌ها هم متفاوت است، بعضی می‌گویند: ما نبودیم !   بعضی می‌گویند مابودیم و ... دلایل خود را بر می‌شمرند و عده‌ای می‌گویند ما فکر می‌کردیم چنین و چنان می‌شود و . . .
آنان حداکثر به نقل خاطرات و وقایع «شاخص» می‌پردازند. اما آنچه که هیچگاه پیرترها نمی‌توانند به جوان‌ها منتقل کنند، حس و حال و ذهنیتی است که در آن لحظه و در آن دوران داشته‌اند. یعنی «جــّو» آن زمان، قابل توصیف نیست.    

 

3. امروزه که سرنوشت امثال امیرکبیر در ایران و توماس مور در انگلیس (فیلم مردی برای تمام فصول) را در کتاب‌ها می‌خوانم و در فیلم‌ها می‌بینم، گاهی با خودم فکر می‌کنم که چطور بعضی آدم‌ها اینطور فراتر از جو می‌اندیشند و رفتار می‌کنند و در مقابل مخالفان آنان چگونه روشنایی روز را وقیحانه و جسورانه انکار می‌کنند!   

 

4. جمله مشهوری است که ظاهرا از امیرکبیر نقل شده و من از فیلم «ناصرالدین‌شاه آکتور سینما» (مخملباف) آن را به یاد دارم. 


«اگر قصد یکساله دارید، خیار بکارید، اگر نیت ده ساله دارید درخت غرص [غرس؟ قرس؟ قرص؟]  کنید و اگر نیت صد ساله دارید آدم تربیت کنید. سینماتوگراف آدم تربیت می‌کند.»

 

5. روزنامه اطلاعات ستونی داشت (شاید هنوز هم دارد) به اسم چهل سال پیش در این روز.
گل آقا هم ستون طنزی داشت به اسم چهل سال بعد در این روز. که اولی وقایع چهل‌سال پیش را از آرشیو روزنامه درمی‌آورد و دومی هم با تخیل و تحلیل نویسنده طناز خود، وقایع چهل سال دیگر را مشابه‌سازی می‌کرد.

 

6. بیاییم به این سیاق، تاریخ چهل سال یا صد سال یا هزارسال آینده ایران را بنویسم. بیاییم برای لحظاتی هم که شده از جو خارج شویم و ببینیم در تاریخ آینده ایران، هریک از قدرتمندان و نامداران امروز ایران، چه کاره‌اند.

 

(دوستانی که نظر می‌دهند عنایت فرمایند که مورخان معمولن به کسی فحش نمی‌دهند، شما هم در نگارش تاریخ آینده لطفن فحش و توهین نگنجانید. مزید امتنان خواهد بود) 

 

   

دوشنبه 19 اسفند ماه سال 1387

حوا، دختر بزرگم 3 ساله شد و برایش تولد گرفتیم.
قلکش را باز کرد، به شوق اینکه برایش اسکیت بخریم. و طفلکی، نمی‌داند که چرا قلک پلاستیکی را پاره می‌کنیم.
همه خوشحالند و حوا می‌داند که سه ساله شده و دیگر نباید پوشک ببندد.
می‌داند که نباید خواهر کوچولو را هل بدهد. 

می‌داند که نباید ماست را روی لباسش بریزد.
می‌داند که موقع رد شدن از خیابان باید دستش را بدهد به مامان. 

می‌داند که وقتی خوردنی می‌گیرد باید تشکر کند.
حوا یک عالمه چیز می‌داند.
می‌داند که وقتی مامانی خواهر کوچولو را دعوا می‌کند، باید او برود و دلداری‌اش بدهد.
می‌داند که کدام مادربزرگ باید عزیزتر باشد.
می‌داند که وقتی مامان و بابا با هم بحث می‌کنند، برود روی اعصاب هردو، تا دعوا تمام شود.
حوا می‌داند که نباید قابلمه سوپ را روی کی‌برد بریزد وگرنه سی‌دی بازی آرین یا کارتون گارفیلد اجرا نمی‌شود.
حوا می‌داند که هر قدر بخواهد می‌تواند موقع شانه کردن موهایش بهانه بگیرد و می‌داند که همه‌ی تهدیدهای مامان (که پارک نمی‌برمت و تو خونه تنها می‌مونی) دروغ است.
حوا می‌داند که باید دستورهای خرید را به بابا بگوید، هرچند که، بابا همه‌ی سفارش‌های او را نمی‌خرد.
و با اینحال . . .
حوا نمی‌داند که بابا صبح ها پیشونی فرشته‌ی خوابیده را ماچ می‌کند و می‌رود سر کار.
حوا نمی‌داند که بابا همش تو قیافه دخترهای 5 ساله و 10 ساله و . . . زل می‌زند تا حدس بزند حوا چه شکلی خواهد شد.
حوا نمی‌داند که معمولا، وقتی بابا پول ندارد دست پر به خانه می‌آید.
حوا نمی‌داند که چرا مامان و بابا از همه‌ی سیگاری‌ها بدشان می‌آید.
حوا نمی‌داند که چرا خانه ما حیاط ندارد.
و نمی‌داند که چرا فقط «عمو»ها ماشین دارند.
حوا نمی‌داند که مامانی از کجا می‌فهمد که او کِی گرسنه است و کِی جیش دارد.
حوا نمی‌داند که مامانی چطور مخفی‌گاه عروسک‌ها را پیدا می‌کند.
حوا نمی‌داند که نبض مامانی با نبض دخترانش می‌زند. 

 


خواهر کوچولو (مروا) شمع‌ها را پشت سر هم فوت می‌کند. بابای بداخلاق خواهر کوچولو را دعوا می‌کند. خواهر کوچولو بغض می‌کند. خواهر کوچولو دیگه شمع‌ها را فوت نمی‌کند. خواهر بزرگ هم دیگه شمع‌ها را فوت نمی‌کند.
بابا پشیمان است.
خاله کیک را می‌آورد. مهمان‌ها شام می خورند و بادکنک می‌ترکانند. بعضی‌ها در سه سال اخیر، فقط در تولد حوا همدیگر را دیده‌اند. 

 

و اکنون حوا سه ساله است. 

 

  

شنبه 26 بهمن ماه سال 1387

دیشب با بابام شرط بستیم  درباره انتخابات. سر یه شام به فامیل . کل فامیل که نه. همین خود برادران و عروس‌خانم‌ها و بچه‌ها.
من گفتم که اگر خاتمی بیاید، 3 برابر احمدی‌نژاد رأی می‌آورد. البته بابا معتقد است که خاتمی عمراً رأی نمی‌آورد!

البته فعلن که از اصلاح‌طلبان علاوه بر خاتمی، کروبی هم آمده. امروز صبح هم وقتی پیشخوان روزنامه‌فروشی‌ها را مرور می‌کردم اکثراً خبر آمدن میرحسین را هم داده‌‌اند. سایت ابطحی هم کمابیش تایید کرده و مهاجرانی و کدیور هم از حضور هر سه اینها استقبال کردند.
من نظریه‌ای در مورد آراء انتخاباتی دارم و می‌توان اسم آن را گذاشت: 

قانون دوم ترمودینامیک در مورد انتخابات 

 

آن نظریه این است که: 

 

 رأی یک آدم همیشه مقداری ثابت است و فقط از صورتی به صورت دیگر تبدیل می‌شود.  

مثلن هاشمی رفسنجانی تا بحال 2 بار در سال‌های 68، 72، و 2 بار هم در دوره‌ی اخیر ریاست جمهوری (سال 84) کاندیدا بوده. رأی او همیشه 10 میلیون نفر بوده است.
حدادل عادل در دوره‌ی ششم مجلس نفر سی‌ام تهران شد و دوره‌ی بعد از آن نفر اول تهران شد. ولی در هر دو دوره تعداد آرائش یکسان بود.
همین خاتمی خودمان، هم در دوره‌ی اول و هم در دوره‌ی دوم ریاست جمهوری‌اش بیست و خورده‌ای میلیون رأی آورد.
حالا تحلیل من این است که از مجموع 17 میلیون رأیی که احمدی‌نژاد در دور دوم انتخابات اخیر آورد، تقریبا 7 میلیون رأی ناب خودش بود (یعنی همان 7 میلیونی که در دور اول آورد. تقریباً همان 7 میلیونی که ناطق‌نوری در سال 76 آورد. خوب 10 میلیون بعدی از کجاست؟
تحلیل ساده و خیلی معمولی من این است که 20 میلیون رأی خاتمی بین رفسنجانی و احمدی‌نژاد تقسیم شد.
ممکن است خوانندگان محترم اینطور نظر بدهند که بعضی از رأی‌دهندگان دور بعد انتخابات شرکت نمی‌کنند یا به کس دیگری رأی می‌دهند و . . . ولی نظر بنده این است که تحولات و تغییرات متنوع در جامعه و از همه مهمتر افزایش سال به سال تعداد رأی‌دهندگان باعث می‌شود که تعداد آراء یک نفر همیشه ثابت بماند.
بنابراین اگر احمدی‌نژاد با همان حدوداً 7 میلیون رأی ناب خودش و خاتمی هم با حدود همان 20 میلیون رأی خودش در انتخابات شرکت کنند، من شرط را از پدرم برده‌ام.
 

نظرتون چیه؟ 

 

   

سه شنبه 8 بهمن ماه سال 1387

 

(یادداشتی به بهانه‌ی حمایت 97 درصدی از برنامه 90)  

چند سال پیش، (قبل از اینکه نعش رئیس جمهور خودخوانده و دیکتاتور عراق، توسط عده‌ای با چهره‌ی پوشیده از طناب آویخته شود،)، صدام در مملکتش انتخاباتی برگزار کرد که تنها کاندایش خودش بود!
موضوع انتخابات هم این بود که «شیخ‌الرئیس صدام حسین» را می‌خواهید یا نه!
خوب نتیجه‌اش را هم که می‌دانیم: حدود 99 درصد از مردم (مردم؟) به بودن او رأی دادند.
30 سال پیش در ایران، مشابه این اتفاق افتاد. حکومتی که بعد از انقلاب در ایران سر کار آمده بود، با کنار گذاشتن همه‌ی گزینه‌های ممکن برای حکومت، رفراندومی را برگزار کرد که در آن همه‌ی عبارات «جمهوری خلق ایران» «جمهوری دموکراتیک ایران» «حکومت اسلامی ایران» و صد البته، صور پادشاهی کنار گذاشته شده بود و تنها «آری» یا «نه» ماند و . . . نتیجه‌اش را هم که همه مان می‌دانیم.
(عبارت فوق مطلقاً به این معنی نیست که حکومت‌های دیگر در فروردین 58 می‌توانستند رأی مردم را جلب کنند، فقط همان «جمهوری اسلامی» بود که می‌توانست رأی اکثریت را جلب کند، اما . . .) 

ما الآن در کتاب‌های تاریخ دبستانمان می‌خوانیم که 98% مردم به جمهوری اسلامی «آری» گفتند. حالا شما این شرایط را مقایسه کنید با اینکه گفته می‌شد: از بین گزینه‌های الف،  ب، پ، ت و . . . «جمهوری اسلامی»، با مثلن 50 درصد یا 70 درصد یا . . . حائز اکثریت آراء شد. آیا این دموکراسی جامع‌تر و مقبول‌تر نبود؟  

حالا آقای فردوسی‌پور! 

من هم، مثل آن 2 میلیون نفر، برنامه‌ی دیشب شما را دیدم، هر هفته هم می‌بینم. اتفاقن مثل همان 97 درصدی که رویکرد شما را می‌پسندند، من هم می‌پسندم. اما توجه شما را به چند نکته جلب می‌کنم: 


1. بسیاری از بینندگان برنامه شما، به اندازه‌ی شما و دوستانتان در اتاقِ فکرِ پشت صحنه، به ظرافت استفاده از کلمه‌ی «رویکرد» به‌جای «عملکرد» واقف نیستند. بنابراین شما می‌توانستید به جای اینکه «رویکردتان» را به رفراندوم بگذارید «عملکردتان» را به رفراندوم بگذارید. همه ما می‌دانیم که در بین انسان‌ها «رویکردها» معمولاً درست است، ولی «عملکردها»ی ماست که ما را به بهشت می‌برد یا . . . البته در نتیجه فرقی نمی‌کرد، باز هم 97% با شما موافق می‌شدند، ولی در اینصورت، صورت سؤال روشنگرانه‌تر بود. 

2. بهتر بود که به جای یک پرسش (با رویکرد 90 موافقید: «آری» «نه») یک سؤال چندگزینه‌ای مطرح می‌کردید و در آن گزینه‌های مختلف را درباره‌ی کارکردهای مختلف برنامه به سنجش می‌گذاشتید. مثلاً می‌پرسیدید: برنامه 90 را در کدام حوزه موفق‌تر می‌دانید:
الف) اطلاع‌رسانی
ب) طرح ایده‌های نو
ج) بررسی مشکلات باشگاه‌ها
د) توسعه فوتبال در شهرستان‌ها
ه‍ ) انتقاد از مسائل مدیرتی فوتبال
و‍ ) آشنایی فوتبالدوستان با قوانین داوری
ز ) پیگیری مفاسد مالی و اداری در فوتبال
ح ) معرفی بازیکنان و مربیان و مدیران موفق ولی گمنام
ط) ایجاد همدلی بیشتر بین ارکان مختلف دولتی و باشگاهی و تیم ملی
ی) کمک به ایجاد فضای شفاف سالم‌تر در ورزشگاه‌ها

و . . . گزینه‌های دیگر . . .

 

سپس، با کمک بررسی‌های آماری جامعه‌شناسانه، متوجه می‌شدید که اگر بین 10 گزینه‌ی فوق، درصد یکی از آنها از 2 کمتر باشد، چه پیامی دارد و اگر یک گزینه، به‌تنهایی درصد بالایی را کسب کند، چه پیامی دارد و . . .. 

با بررسی نظرات یک جامعه‌ی آماری وسیع چندصدهزار نفری که در نظرسنجی برنامه شرکت می‌کنند، نتایج بی‌شمار جالبی به دست می‌آید. ولی شما این فرصت را از دست دادید.  

3. مثلن فرض کنیم که سؤالات زیر را به‌عنوان نظرسنجی طرح کنیم و برای آنها دو گزینه «آری ـ نه» را در نظر بگیریم:  

ـ برنامه 90 بیشتر به حاشیه فوتبال می‌پردازد تا موارد فنی «آری ـ نه» 


ـ آقای فردوسی‌پور در بسیاری از موارد مدیران را وادار به دروغ‌گویی می‌کند «آری ـ نه» 


ـ گزارش‌های برنامه 90 موجب حاشیه‌سازی ناسالم در فوتبال شده است «آری ـ نه»   

خوب! آقای فردوسی‌پور، موافقید که سؤالاتی از نوع سؤالات فوق، خواه‌ناخواه جهت‌گیری سؤال‌کننده را به پاسخ‌دهنده «الـقـا» می‌کند؟ و آیا موافقید که طرح سؤال «آری ـ نه» بیشتر به درد تبلیغات می‌خورد و نه کشف حقیقت.  

 

از یاد نبریم، که دیکتاتوری یک نفر بد است و به همان اندازه دیکتاتوری اقلیت و به همان اندازه دیکتاتوری اکثریت. از یاد نبریم که مستبد آدم‌کشی مثل هیتلر، با رأی بالای اکثریت به قدرت رسید. 

فراموش نکنیم که همیشه باید به رأی اکثریت عمل کنیم، ولی هیچگاه نباید آن را حقیقت محض و غیرقابل انتقاد بدانیم. مبادا که با کسب درصدهای فریبنده‌ی بالای 90 درصد، موجب دیکتاتوری اکثریت شویم و خود را از عیب مبرا بدانیم. 
 

 

 

 

  

سه شنبه 7 آبان ماه سال 1387

دایی‌جان ناپلئون یه سریال قبل از انقلابی است که ایرج پزشکزاد نوشته و ناصر تقوایی هم ساخته.
نسخه فعلی آن 10 تا سی‌دی است که سی‌دی‌فروش‌های کنار خیابانی می‌فروشند. اگر به خرید خارج از شبکه توزیع رسمی کالاهای فرهنگی (؟) اعتقادی ندارید،  یک زنگی بزنید به چند دوست و آشنا، آن را خواهید یافت. بعد سر فرصت فایل‌ها را کپی کنید روی کامپیوترتان و اگر بلدید روی یک دی‌وی‌دی کل آن را رایت کنید.
بگذریم.
اکنون که من این سریال را نگاه می‌کنم به نظرم تا حدود زیادی مطالب رکیک و غیرخانوادگی در آن وجود دارد و تعجب می‌کنم که چه‌طور روزگاری نه‌چندان دور از تلویزیون این مملکت پخش می‌شده؟!
یعنی طی 30 سال اینقدر تفاوت فرهنگی پیش آمده؟ یا دامنه‌ی مخاطبان تلویزیون تغییر کرده؟ یا دلیل دیگری دارد؟ 


این مقدمه را داشته باشید . . . 


از بخت خوش یا بد، این بنده‌ی مدعی در خانواده‌ای کاملن غیرروشنفکر به دنیا آمده و اتفاقن در یک محیط ایدئولوژیک اسلامی پرورش یافته. خودِ همین مدعی، به مدد همین گوش‌های کاملاً شنوا، از بزرگان همین خاندان مذهبی شنیده که «اینها (منظور متولیان و حاکمان جمهوری اسلامی است) از پاپ کاتولیک‌تر شده‌اند. قبل از انقلاب در هر عروسی‌ای، ساز و رقصی بود و دایره‌ای بود و مطربی بود و لوطی می‌آمد و انتر بازی می‌کرد و . . .»
پدربزرگها و مادربزرگ‌های سنتی و مذهبی ادامه می‌دهند: «این چه وضعی است که عروسی و عزایمان فرقی ندارد، عروسی‌مان پرهزینه و خالی از صفا و خاطره است و عزایمان باشکوه و پر از تفاخر»
==========================

جامعه‌ی پرجمعیت، پیچیده و متنوع ایرانی به طبقات گوناگونی از نظر اقتصادی، مذهبی، فرهنگی و ... تقسیم می‌شد (والبته هنوز هم کمابیش تقسیم می‌شود). رعیت‌های روستایی،  خان‌های عشایری، نظامی‌های شهری (آژان‌ها)، نظامی‌های روستاها و جاده‌ها (ژاندارم‌ها)، نظامی‌های رده‌بالا (درباری‌ها)، دانشگاهی‌های مذهبی، دانشگاهی‌های توده‌ای (کمونیست)، دانشگاهی‌های سکولار و لیبرال، بازاری‌های متمول، بازاری‌های نه‌چندان متمول، کشاورزان، کارمندان، ورزشکاران و . . .

هر طبقه‌ای ادبیات خاص خودش را داشت و هر قشری پوشش خودش را و عروسی مخصوص خودش را. مثل امروز، هیچ آخوندی تظاهر به روانشناس بودن نمی‌کرد و هیچ معلمی تظاهر به آخوند بودن و هیچ فوتبالیستی تظاهر به فیلسوف بودن و هیچ نظامی‌ای تظاهر به شاعر بودن و . . . 


اشکال از آنجا به وجود آمد که از بین اینهمه خرده‌فرهنگ‌های مختلف و متکثر در مملکت، حکومت تصمیم گرفت تا یک فرهنگ خاص که عمدتا فرهنگ مذهبیون شهرنشین طبقه متوسط بود را به همه‌ی آحاد جامعه تعمیم دهد. 

به همین دلیل، فعالیت‌های هنری محدود شد و اجراهای زنده‌ی موسیقی از بین رفت. چرا؟
 

چون با فرهنگ مذهبیون شهرنشین (بخوانید تهران‌نشین و قم‌نشین) همخوانی نداشت.
قمه‌زنی ممنوع شد چرا؟ چون با فرهنگ مذهبیون شهرنشین طبقه متوسط همخوانی نداشت.
سازفروشی جمع شد. دانشگاه‌ها تصفیه شد. حضور خواننده و نوازنده در سالن عروسی ممنوع شد. ساخت و پخش سریال‌هایی امثال دایی‌جان ناپلئون حرام شد. کلماتی مثل «خر» در فیلم‌هایی که دهه 60 تولید می‌شدند سانسور شد و . . .

 

توجه خوانندگان محترم را به این نکته جلب می‌کنم که این تنقیه‌ی فرهنگی، صرفاً براساس آموزه‌های اعتقادی تنقیه‌کنندگان صورت نمی‌گرفت. بلکه مذهب و اعتقادات بهانه‌ای بود تا این قشر، «فرهنگ» خود را به همه‌ی دیگران تحمیل کند. 


همه‌ی ایرانی‌ها مثل این قشر تحصیل کنند. همه‌ی ایرانی‌ها مثل این قشر عروسی بگیرند. همه‌ی ایرانی‌ها مثل این قشر از کلمات و واژگان استفاده کنند. حرف‌های پاستوریزه بزنند. در خانه حیوان نگه ندارند. کراوات نزنند. خانه‌های خیلی کوچک نسازند و . . . 

همه‌ی ما مثال‌هایی از رفتارهایی را سراغ داریم که در طیفی از جامعه وجود داشته و از طرف قشر مذهبی شهرنشین مورد هجمه قرار گرفته و از آنجایی که بعد از انقلاب این قشر مسئولیت قانون‌نویسی را هم در کشور برعهده داشته‌اند، سلیقه‌های خود را به‌عنوان رفتارهای قانونی به صورت مکتوب درآورده‌اند. یک مثالِ بیش از حد ملموس این مورد، حجاب زنان است که یک مدل آن یعنی «چادرمشکی» برای همه‌ی زن‌های ایران از شالیزارهای شمال تا سواحل جنوب و در مدرسه و مسجد و عروسی و (اخیرا در سریال‌های تلویزیونی بر سر زنان مهندس ناظر ساختمان !!!) موجه نشان داده می‌شود و البته در سال‌هایی اگر چنین نبود اصلن نشان داده نمی‌شد. 

مثال دیگری عرض می‌کنم:
حسن آقا، کاسب زرنگی است.
حسن آقا، تاجر زبلی است.
حسن آقا، تاجر رِندی است.
حسن آقا، بدجوری مرد رند است.
حسن آقا، خیلی جَلَب است.
حسن آقا، در تجارت خیلی حرام‌زاده است.
حسن آقا، یک ولدزنایی است که نگو.
و . . .

خوب! سؤال اینجاست که چرا در سریال 30 سال پیش تلویزیون که یک رسانه‌ی عمومی است، همه‌ی عبارات فوق را می‌توانستیم بگوییم، ولی امروزه اکثر آنها را نمی‌توانیم بگوییم؟ 

کار به جایی رسیده که امروزه بعضی کلمات در حال حذف شدن از صحنه‌ی گفتار مردم است، چرا که با زبان معیار آن قشر مذهبی شهرنشین دیروز و حاکمان و قانون‌نویسان امروز مطابقت ندارد.
بنده در وبلاگم از کلمه‌ی «تخمی» استفاده کرده‌ام، دوست عزیز نکته‌بین و فرهیخته‌ای تذکر داده و من را برحذر داشته‌اند. در حالی که این کلمه صفت بی‌ارزش نمایاندن برای بادمجان و کدو است! اصلاً هم رکیک نیست! 


امروزه وقتی به گرافیستی می‌گوییم که سوراخ وسط سی‌دی را تنگ کشیده‌ای (یا گشاد) چپ چپ نگاهمان می‌کند! گوییا حرف رکیکی زده‌ایم! 


یکی از اقوام به من توصیه می‌کند که از کلمه‌ی «باحال» استفاده نکنم! من هم جوابش دادم که از این به بعد برای اینکه بگوییم چه هوای باحالی: می‌گوییم چه هوای مساعدی!
به جای اینکه بگوییم: داداش دمت گرم خیلی حال دادی می‌گوییم:
داداش دمت گرم خیلی مساعدت کردی!
یا به جای اینکه بگوییم از برد دیشب تیم ملی کلی حال کردم بگوییم:
از برد دیشب تیم ملی دچار احوالات خوشایندی شدم !!!
((که البته این جمله‌ی اخیر به نظر من هم واقعاً رکیک است و دور از شؤؤن خانوادگی))

بیایید ظرافت‌های زبان را قربانی ملاحظات بیهوده‌ی (مثلاً) اخلاقی نکنیم.
خانواده ظرفیت واژگانی مخصوص خودش را دارد و سربازخانه هم همینطور، دانشگاه هم طور دیگر. وبلاگ هم ظرفیت واژگانی مستقلی دارد از تلویزیون یا منبر یا سینما و . . . . پس بیایید به ادبیات هر قشر و هر سن و هر رسانه‌ای به‌طور جداگانه احترام بگذاریم و یک ادب را به ادب‌های دیگر
نچربانیم.

    
    
    

چهارشنبه 10 مهر ماه سال 1387

مقدمه 1:پسرکی را پرسیدند تفریح تو چیست؟ گفت: پارک و سینما و . . .
دیگری را پرسیدند تفریح تو چیست؟ گفت: شهربازی، تله‌کابین، استخر و . . .
سومی را پرسیدند تفریح تو چیست؟ گفت:بابامون می‌گوزه ما می‌خندیم!

مقدمه 2:تلویزیون چند شب پیش هتلی را در یکی از بلاد کفر نشان می‌داد که هیچگونه امکانات رفاهی ندارد. این هتل در وسط جنگل بنا شده، در حقیقت بنا نشده و ساختمان ندارد. فقط چند کلبه چوبی دارد و تعدادی چاه آب و درختان میوه که جهانگردان می‌توانند زندگی یک بشر اولیه و دور از تمدن را در آن تجربه کنند.

مقدمـه 3:
تعطیلات داریم در این مُـلک به سه قسم:
مذهبی:
تولد و رحلت و بعثت پیامبر 3 روز
تولد و رحلت فاطمه 2 روز
تولد و شهادت امام علی 2 روز
شهادت امام حسن 1 روز
تاسوعا و عاشورا و اربعین 3 روز
شهادت امام صادق 1 روز
تولد (یا شهادت؟) امام رضا  1 روز
عید فطر و قربان و غدیر 3 روز
جمعاً 16 روز
انقلابی:
12 فروردین 1 روز
14 و 15 خرداد 2 روز
12 و 22 بهمن 2 روز
جمعاً 5 روز
ایرانی:
از 29 اسفند تا سیزده به در
جمعاً 14 روز
جمع کل: 35 روز
52 تا هم جمعه داریم که بنابر احتمال 5 تا از اون 35 روز تعطیلی، جمعه می‌افتد.
یعنی 82=52+5-35.
5 تا از اون تعطیلات هم چهارشنبه می‌افتد یا یکشنبه. که نتیجه‌ی آن ظهور یک اتفاق ویژه‌ی ایرانی است به نام بین‌التعطیلین! که بنا بر قاعده‌ی فقهی:«بین التعطیلین تعطیلٌ !!!» حدود 5 تا بین‌التعطلین هم در طول سال داریم که با اون 82 تا جمع می‌شود کلاً می‌کنه 87 روز. اگر مرجع تقلیدی فوت شود یا برف زیاد ببارد هم تعطیل می‌کنیم تا عملاً قریب به 90 روز سال یعنی حدود 3 ماه از سال یعنی یک چهارم آن تعطیل باشد.خب. نوش جان خودمان. چشم حسود کور! 

ذی‌المقدمه:

چندی پیش به توصیه خویشی قرار شد با مترو برویم به پارک ارم. خدا پدرشان را بیامرزد. خیلی هم خوب است. اولین ایستگاه بعد از صادقیه می‌شود ایستگاه اکباتان که باید پیاده شویم.
اما دریغ از یک کلمه که در آدرس‌ها و نقشه‌های داخل مترو راجع به پارک ارم آمده باشد!
از قطار که پیاده می‌شوی حدود 5 دقیقه (به پای بچه‌ها حدود 10 دقیقه) تا ورودی پارک ارم راه است که باید پیاده طی کنی. ورودی هر آدم پیاده 300 تومان است و همانجا یک ماشین روباز بامزه شکل قطار هست که مجانی سوار می‌کند برای درب باغ وحش و درب شهربازی.
زمان حرکت این ماشین مجانی معلوم نیست!! بنابراین بازهم پیاده می‌روی . . .
وارد مجموعه «تفریحی ــ سیاحتی ارم» که می‌شوی، مسیر اصلاً طراحی و معماری نشده و باد و آفتاب (و البته گرد و خاک مصالح ساختمان‌های نیمه‌ساز)، روز تعطیل تو و حمام صبح جمعه را به گـه می‌کشد.
خیس عرق می‌رسی به ورودی باغ وحش. اینجا ورودی هر نفر 800 تومان است.
فرفره پلاستیکی: 2000 تومان. صد گرم تخمه 1000 تومان.
بستنی میوه‌ای (سه قاشق): 1000 تومان.بستنی سنتی ظرف کوچیک : 1500 تومان. 


سؤال اینجاست که:
1. چرا یک مدیر لایق و خوشفکر و با جرأت پیدا نمی‌شود تا چندتا ماشین دودی از ایستگاه مترو بکشید تا دم در شهربازی؟
2. چرا هر نفر برای ماشین دودی نباید یک مبلغ ناچیز 100 تومانی بپردازد تا مجبور نشود آنهمه  معطل ناز و اطوار راننده شود و نهایتاْ هم مسیر را پیاده طی کند؟
3. چرا از اینهمه دانشجوی علاف رشته‌ی معماری و شهرسازی و . . . یک گروه پیدا نمی‌شوند اینهمه زمین بایر را طراحی کنندو یک تکلیف پروژه‌ی دانشجویی را پایان‌نامه‌شان را به انجام برسانند؟
4. چرا با تبلیغات تلویزیونی، تعداد مراجعان پارک ارم (که به قول خودشان در خاورمیانه یزرگترین است) را به ده‌ها برابر افزایش نمی‌دهند؟
5. چرا تمام محوطه را برای درآمدزایی به تابلوهای تبلیغاتی محصولات فرهنگی و غذایی و آموزشگاه کنکور و . . . مجهز نمی‌کنند؟
6. چرا برای درآمدزایی مجموعه فقط چشم به اجاره‌های چندین میلیونی غرفه‌ها دارند؟ و مگر نمی‌دانند وقتی مشتری غرفه‌ها کم است و اجاره غرفه زیاد، غرفه‌داران پول خون پدرشان را از همین اندک مراجعان می‌گیرند؟
واقعاً چرا؟ کدامیک از این کارها برای دولت هزینه دارد؟ 


آنچه که دوبی یا سنگاپور را از یک بیابان گرم خشک در چند دهه پیش به یک شهرهای مهم توریستی دنیا تبدیل کرده، پول نیست، مدیریت صحیح و ظرفیت‌سازی است. همان کارهایی که کرباسچی در شهرداری کرد و مدیران دیگری در کیش، در گمرک، در مترو ، و . . .


بانوی منزل از من می‌پرسد: واقعاً در این شهر جایی در شأن ما هست که تفریح در آن اینقدر پر مشقت نباشد؟ 

   

    

   

   1      2    >>